سیاست‌زدایی برای جنگ فانتزی

فانتزی جنگ بدون تلفات [طراحی ژنرال کالین پاول] که ژیژک از آن به عنوان آغاز عصر جدیدی در تاریخ جنگ‌های نظامی یاد می‌کند، عملیاتی است که نیروهای مهاجم، تحت قیود و شرایطی عمل می‌کنند که هیچ تلفاتی را متحمل نشوند (عراق آخرین نمونه‌ی عینی) و در این میان سورئال‌سازی عمق فاجعه‌ی امر واقع برای اشباع حیرت‌آور افکار عمومی از سوی رسانه‌ها و مطبوعات که آدورنو آن را به زیبایی این چنین بیان می‌کند: «محو کامل جنگ توسط اطلاعات، تبلیغات، تفاسیر همراه با فیلم برادران خط اول جبهه و خبرنگاران جنگی که با مرگی قهرمانانه می‌میرند، معجونی است از دست‌کاری‌های هوشمندانه‌ در افکار عمومی و کارهای غفلت‌افکن. تمام این‌ها نشان دیگری است برای تحقیر واقعیت بی‌رنگ شدن تجربه، خلأ آدمیان آدمیان و سرنوشت‌شان: جایی که سرنوشت واقعی‌شان در آن نهفته است. گویی سفالینه‌های زمخت واقعیت است که جای واقعیت را گرفته. انسان‌ها تبدیل به نقش‌های گذرایی در یک فیلم هیولایی شده‌اند.» (اخلاق صغیر، قطعه 33)
جنگ به مثابه‌ی رخداد کاملاً تکنولوژیکی که در پشت صفحه‌های رادار و کامپیوتر و بدون هیچ تلفاتی رخ می‌دهد و خشونت جسمانی که برای چشمان ِخیره‌ی رسانه‌ها، بیش از حد تحمل‌ناپذیر است. حقیقت تلخی است که ژان بودریار را بر آن می‌دارد ادعا کند «جنگ خلیج رخ نداده است.» به معنای دیگر «تصاویر تروماتیکی که نمایان‌گر امر واقعی ِجنگ و آگاهی بر این حقیقت است که من انسان دیگری را می‌کشم» به کلی سانسور شده و یا از طریق غیرانسانی کردن و شی‌واره شدن جنگ در یک فرایند تکنولوژیکی محو و ضدعفونی می‌شود.
از نظر ژیژک «مسأله آشکار این نیست که اهداف بمباران نه براساس ملاحظات اخلاقی محض، بلکه به شیوه‌ای گزینشی برحسب منافع اقتصادی و ژئوپولتیک پنهان انتخاب شده‌اند [شیوه‌ی نقد آشکارا مارکسیستی]. بلکه مسأله از آن بیش این است که این نوع مشروعیت‌بخشی اخلاقی- انسان‌گرا به جای این که دخالت نظامی را در قالب یک نزاع سیاسی مشخص جا دهد، آن را کاملاً سیاست‌زدایی می‌کند و به مداخله‌ای در نوعی فاجعه‌ی انسانی بدل می‌سازد، مداخله‌ی استوار بر دلایل سراپا خلاقی.» دلایلی که ناشی از بلاهت نهفته در باهوشی و تخصص بوده و کار را برای بربرها ساده‌تر می‌کند. «این داوری‌هایی دقیق و آینده‌نگر و تشخیص‌های مبتنی بر آمار و تجربه کاذب‌اند، همه این مشاهداتی که با جمله‌ی از قضا من در این حوزه متخصص‌ام شروع می‌شوند، همه این اظهارنظرهای قطعی و مبنادار.» (دیاکتیک روشنگری- آدرنو، هورکهایمر) شاید همان بلاهتی که هگل و اخلاف بسیارش را بر آن داشت که جنگ را چون «داور نهایی کشمکش» و «ضروتی عقلی جهت درک و آگاهی بر وجه اتفاقی وجود کرانمند، پوچی چیزها و دارایی‌ها، تبیین کند و وسیله‌ای برای پیش‌برد دیالکتیک تاریخ و پیش‌گیری‌کننده فروماندگی ملت‌ها و نگهبان سلامت اخلاقی آن‌ها بداند و بر این باور باشد که جنگ وسیله‌ی اصلی است که روح ملی نیروی خود را باز یابد یا یک دستگاه سیاسی جاروب شود و جای خود را به نمود نیرومندتری از روح بسپارد.»
شاید در نگاه اول به نظر برسد که این نوع تفکر منسوخ شده است اما شواهد نشان می‌دهند که فقط واژه‌های روح ملی و دیالکتیک تاریخی با دمکراسی، آزادی، حقوق بشر و و جهانی شدن جای‌شان را عوض کرده‌اند و با منطقی کلفت‌تر از منطق هگل حق دخالت بشردوستانه یا تهاجم خارجی (واژه‌های فریبنده و فانتزی برای کاهش بار معنایی جنایت‌بار و خشن جنگ) براساس مبانی اخلاقی تحلیل و به رسمیت شناخته می‌شود.
ستایش جنون‌آمیز جنگ برای دمکراسی، آزادی و پیش‌گیری از «نقض گسترده و سازمان یافته‌ی حقوق انسانی بنیادین شهروندان تحت قیومت آن دولت.» (مجله مدرسه ش 2، ص 11. مقاله آرش نراقی درباره مبانی اخلاقی حق دخالت بشر دوستانه)
این جاست که ژیژک قاطعانه بیان می‌کند مشکل پارادایم «صلح‌جویی / انسان‌گرایی نظامی‌گرا» نه در وجه نظامی آن، بلکه در وجه‌ « انسان‌گرایانه/ صلح‌جویانه» آن نهفته است، یعنی در روشی که دخالت نظامی [در پیکار اجتماعی] رابه عنوان کمکی به قربانیان خشونت و نفرت [قومی و غیره] آن هم مستقیماً بر پایه حقوق بشر جهان شمول سیاست‌زدایی شده توجیه می‌کند.
بنابراین آنچه ما لازم داریم یک صلح‌جویی / انسان‌گرایی حقیقی (یعنی غیرنظامی شده) نیست، بلکه دخالت اجتماعی نظامی‌گرایانه‌ای است که از پوشش سیاست‌زدایی شده، صلح‌جویانه/ انسان‌گرایانه عاری شده باشد.»
او ماهرانه نشان می‌دهد که چه‌گونه گزارشات خبری و فعالیت‌های رسانه‌ای حاکی از تفسیر یا ساختن ایدئولوژیک سوژه‌ی قربانی ایده‌آلی است که ناتو [آمریکا، غرب، سازمان ملل...] به کمکش می‌شتابد.
بنابراین پارادوکس نهایی همان چیزی نیست که طلح طلبان غربی از آن شاکی‌اند [ناتو با بمباران یوگوسلاوی (عراق یا ...) به تصور پایان‌دادن نسل‌کشی کوزوو در اصل نسل‌کشی وسیع‌تری را به راه انداخت و فاجعه انسانی‌ای را دامن زد که می‌خواست مانعش شود.] بلکه پارادوکس عمیق‌تر به ایدئولوژی قربانی‌سازی مربوط می‌شود که کل استراتژی ناتو (آمریکا) است.
ناتو (به مثابه‌ی دست چپ خدا؟) در عین حال که برای حمایت از قربانیان کوزوویی دخالت می‌کند هم‌زمان مراقب است که آنها قربانی باقی بمانند و تبدیل به نیرویی سیاسی- نظامی نشوند که می‌توانند از خود دفاع کنند، ناتو در مصیبتی که می‌خواهد خودش را هم‌چون درمان آن معرفی کند مسؤول است. حمایت از دیگری، خوب است تا وقتی که او قربانی بماند. درست در لحظه‌ای که آن دیگری، دیگر مانند قربانی رفتار نکند بلکه بخواهد خودش ابتکار عمل نشان دهد، ناگهان به طرز سحرآمیزی به دیگری ِتروریست/ بنیادگرا/ قاچاقچی مواد مخدر و... تبدیل می‌شود.
جنگ ناتو- یوگوسلاوی نمونه‌ی سیاسی از آن نقاشی مشهوری است که ما برحسب تمرکز ذهنی‌مان طرح کلی آن را به صورت خرگوش یا به شکل غاز می‌بینیم، اگر به شیوه‌ای معین بنگریم، می‌بینیم که جامعه بین‌الملل معیارهای حداقلی حقوق بشر را به یک رهبر ملی‌گرای کمونیست تحمیل می‌کند که مشغول پاکسازی قومی است و حاضر است برای حفظ قدرت، ملت خودش را هم نابود کند و در تصویر دیگر ناتو، بازوی نظم نوین جهان سرمایه‌داری، با تغییر قیافه‌ای مضحک خود را به صورت مدافع بی‌طمع حقوق بشر درآورده است و به حق حاکمیت کشورهایی حمله می‌برد که مستقل از ماهیت مشکل‌ساز رژیم‌هایشان، هم‌چون مانعی بر سر مدعیات افسار گسیخته‌ی نظم نوین جهانی عمل می‌کنند. دقت در همین تصاویر است که ما را بر آن می‌دارد بپرسیم: «رسانه‌ها و دول غربی بر پایه‌ی کدام معیار و چه‌گونه برخی جنگ‌آفرینان و دیکتاتور‌های محلی را به تراز تجسم شر مطلق برمی‌کشند؟ چرا یوگوسلاوی، عراق، افغانستان برای رسیدن به رستگاری و نجات انتخاب می‌شوند ولی فلسطینی‌های در اسارت چنگال اسرائیل یا کردهای ترکیه و چچنی‌های روسیه و... نه؟ و یا چرا قدرت‌های غربی با تأخیر بی‌حدشان برای سالها دست میلوشوویچ‌ها و صدام‌ها را بازگذاشتند؟ و در نهایت بسیار پرسش دیگر با نمونه‌های عینی.
اما برای این که دو داستان را از یک منظر و در کنار هم ببینیم طوری که حقیقت هیچ‌کدام را هم قربانی نکنیم ابتدا باید زیر باج‌خواهی که دو طرف علیه مخالفان‌شان اعمال می‌کنند نرویم [هر که با ما نیست بر ماست.] و بدانیم «راه نبرد با نظم نوین سرمایه‌داری حمایت از مقاومت‌های محلی شبه فاشیستی نیست، بلکه تمرکز بر تنها پرسش جدی امروز است؛ چه‌گونه می‌توان جنبش‌ها و نهادهای سیاسی به قدر کفایت نیرومندی برپا کرد که حاکمیت بی‌مرز سرمایه را به جد محدود کند و چه‌گونه می‌توان مرز سیاسی مشهود و معناداری کشید با مقاومت‌های بنیادگرایانه‌ی محلی، از میلوشویچ گرفته تا لوپن و راست افراطی اروپا که با نظم نوین جهانی مخالفند، و نشان داد که این‌ها خود جزئی از همان نظم‌اند؟»
مخالفت با جنگ و هواداری فانتزی از صلح بر اساس مبادی بی‌طرفانه وجهان شمول که هواداران جنگ نیز از آن حرف می‌زنند همه در یک نوع ژست سیاست‌زدایی مشترک‌اند و این خطایی است که در چشم‌پوشی از ماهیت بارز امر سیاسی در برابر واقعیت جنگ نهفته است و این چنین ژیژک در نهایت با انتخاب امر سیاسی به این باور می‌رسد که «راه سوم در آن لحظه‌یی ظهور کرد که حداقل در جهان توسعه‌یافته، همه‌ی بدیل‌های دیگر، از محافظه‌کاری حقیقی تا سوسیال دمکراسی رادیکال در برابر هجوم فاتحانه‌ی سرمایه‌داری جهانی و مفهوم لیبرال دمکراسی شکست خوردند و بنابراین پیام مفهوم راه سوم این است که راه دومی وجود ندارد.»
هیچ بدیل واقعی و بالفعلی برای سرمایه‌داری جهانی وجود نداشته و در نوعی شبه نفی در نفی هگلی مسخره، این راه سوم ستایش‌شده ما را به راه اول و تنها راه بر می‌گرداند. راه سوم تنها همان سرمایه‌داری جهانی با چهره‌ی انسانی است. تلاشی برای به حداقل رساندن هزینه‌ی انسانی دستگاه سرمایه‌داری بدون برهم‌زدن عملکرد آن.» آخرسر مأیوسانه و فانتزی اظهار امیدواری می‌کند که از پی ضرورت صرف، روسیه یا کشور دیگری شبیه به آن راه دومی ساده و حقیقی ابداع کند، راهی برای خروج از چرخه‌ی باطل سرمایه‌داری جهانی در مقابل بن‌بست ملی‌گرایی.

منبع: اسلاوی ژیژک، مقاله «ناتو به مثابه‌ی دست چپ خدا؟»، ترجمه‌ی علی معظمی، کتاب رخداد، نشر گام‌نو
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.