سهم نسل من از جنگ

سهم نسل من از جنگ چفیه‌ای است که دور گردن بیاندازیم و بعد از شنیدن صحبت‌هایشان در مسجد راه بیافتیم در خیابان‌ها فریاد ‌زنیم جنگ یک حماسه بود تا نگذاریم خون شهیدان پایمال شود و نشان دهیم راهشان ادامه دارد، حتی اگر دشمنی نباشد.

سهم نسل من از جنگ متلکی است که هر از گاهی پشت‌سر بسیجی‌ها بیاندازیم «حاجی بجنب که سیدتو کشتن» و مسخره‌شان ‌کنیم و برایشان دل بسوزانیم که عجب متحجرانی هستند و حتی یکبار فکر نکنیم آنچه اینان مسحورش شده‌اند چه بوده است.

سهم نسل من از جنگ صدای آژیری است که هر از گاهی یادش بیافتیم و یاد زیرزمین‌ خانه‌ها که بوی نفت می‌دادند و انتظاری که اغلب نمی‌دانستیم چیست و اصلاً مگر چه خبر است و چرا این همه اخبار گوش می‌کنند که همیشه می‌گوید «دلاورمردان...»

سهم نسل من از جنگ حیرتی است که از ‌خواندن مصاحبه جناب فرمانده درش غرق می‌شویم وقتی می‌گوید که در آن عملیات دو گردان خرج شدند. یعنی چه خرج شدند؟ چطور می‌شود آدم‌ها خرج شوند؟ این چه لفظی است؟ مگر آنجا زمان ایستاده بود؟

سهم نسل من از جنگ وحشت است از شنیدن حرف‌های جناب فرمانده که وقتی خط‌شکن می‌خواستیم داوطلب بیش از حد نیاز بود. این چه تفکری است؟ مگر چه جوی آن‌جا حاکم بوده است؟ مگر فقط عقیده می‌تواند محرک یک چنین چیزی باشد؟ چرا کسی این را ترجمه نمی‌کند؟

سهم نسل من از جنگ سرکوفت است که شما جنگ را نمی‌فهمید و تماشای این‌که از تلخ‌ترین گوشه تاریخ معاصر مقدس‌ترین گوشه‌ را بتراشند و تو حتی نتوانی رد کنی، که شاید راست می‌گویند، شاید افتخار بوده است. ولی کجای کشتن حتی برای دفاع افتخار دارد؟

سهم نسل من از جنگ بغضی است که گلویمان را می‌گیرد از خواندن خبر مرگ شیمیایی‌ها که خرج درمان نداشتند و کسی هم نداشتند. پس کجایند آن رهروان حماسه؟ کجایند آن سینه‌چاکان رشادت؟ این‌جا کسانی می‌میرند.

سهم نسل من از جنگ خروارها عکس است که هر سال در سال‌روز آغاز جنگ بر سرمان بریزند و هر سال همان خروار سال قبل تا آنجا که بی‌اعتنا شوی، نه عشق و نه نفرت. فقط بی‌اعتنا به مرگ، به جنگ، به رشادت، به حماقت، به توپ، به تانک.

سهم نسل من از جنگ سکوتی است که فرمانده در پاسخ خبرنگار می‌دهد: «اگر جنگی دربگیرد فکر می‌کنید جوانان باز با همان شور و شوق به جبهه‌ها خواهند رفت؟»
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.