یادم ‌می‌افتد که برنامه تلویزیون تمام شده

یک
یک روز، یک احمق حرف قشنگی زد. گفت «وقتی داری راه میری و فکر می‌کنی همه‌چیز، «تو»ئه و تو، «همه‌چیز»ی، وقتی داری راه میری و فکر می‌کنی همه‌ی جهان برای تو داره فعالیت می‌کنه، دوربین رو ببر بالا و از اونجا نگاه کن و همه‌ی آدم‌های اطراف رو توی یک‌نما بگیر. و یادت بیفته که هر کدوم از این‌ها، یه آدمه، مثل تو. و یادت بیفته که هر کدوم‌شون، یه دنیایی دارن، مثل تو. و یادت بیفته که فقط «تو» نیستی؛ صد و چند نفر دیگه، همون‌جا، نزدیک خودت، صد و چند دنیا دارن و صد و چند «مرکز جهان».»

دو
دو چیز را همیشه از خودم دور می‌دیده‌ام: مرگ و جنگ. انگار نه قرار است بمیرم، و نه در جایی که من نشسته‌ام، جنگی اتفاق خواهد افتاد. تلویزیون ۵۴ اینچی خوش‌کیفیت را روشن می‌کنم. می‌بینم که چند نفر در کدام جنگ کشته شده‌اند و در چند تصادف، چند نفر «جان خود را از دست داده‌اند». اما نه... این‌ها اتفاق نیفتاده است. من اینجا نشسته‌ام. اوووووه... جنگ به من نخواهد رسید... مرگ هم.

سه
همیشه، خیلی دیر یادم می‌افتد که غیر از جایی که من در آنم، و غیر از آن صد و چند نفری که در محدوده‌ی من‌اند هم، جهان جریان دارد. و همیشه، خیلی دیر یادم می‌افتد که جنگ یعنی چه، و مرگی که با هر بار آمدن‌ش، یکی از آن میلیاردها جهان را نابود می‌کند.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.