موضوع انشاء: جنگ

بحث روانشناسانه‌ی پدیده‌ای به نام جنگ به بحث روانشناسانه‌ی موجوداتی به نام انسان برمی‌گردد چرا که جنگ از اجتماع این موجودات شکل می‌گیرد. تک‌تک تشکیل‌دهندگان جنگ انسان‌هایی مثل ما هستند که در شرایط عادی روال معمول زندگی خود را طی می‌کنند و در شرایط دیگر دست به کشتن هم نوع خود می‌زنند. این کشتار می‌تواند در حالت آگاهی و سلامت کامل ذهنی و روانی صورت پذیرد و یا در حالتی رخ دهد که یکی از موارد ذکر شده شرایط بحرانی را می‌گذراند. پس برای شناختن دلایل جنگ و چگونگی شکل‌گیری آن و اینکه آیا آدمی قادر خواهد بود که در آینده از جنگ دوری گزیند باید رفتار آدمی مورد مطالعه قرار گیرد.

جنگ در تعریف عامیانه آغاز نبردی است بین دو دسته از مردم که طی آن کشتن آدمی امری موجه است و قانونی مبنی بر توافق در کشتن یکسان آدمیان از دو گروه وجود ندارد. تنها قانون مشترک، کشتن تا رسیدن به هدفی است که بواسطه‌ی آن جنگ آغازگشته بود. این نبرد بین دو گروهی رخ می‌دهد که اعضای هر گروه در عقیده و یا هدفی اشتراک نظر دارند و هیچ کدام از آن دو گروه حاضر به کوتاه آمدن از موضع و یا فراموش کردن خواسته‌شان نیستند. البته مواردی هم وجود دارد که در آن گروهی ضعیف بدون آن‌که حتی خواسته‌ای داشته باشد مورد تهاجم گروه قوی‌تر قرار می‌گیرد و نتیجه‌ی آن کشتار انسان‌هایی است که گناهشان چیزی جز به دنیا آمدن و قرار گرفتن در آن شرایط خاص نمی‌باشد.

از دیرباز آدمی می‌داند که کشتن و کشته شدن یعنی چه. آشنایی وی با این چهره‌ی خویش یا از دیدن کشته شدن هم نوع خود به دست کسی از قبیله‌ی خود و یا حتی خود فرد بوده است و یا از هجوم بردن یا مورد هجوم قرار گرفتن به دست آمده است. گذر زمان نتوانسته است این چهره‌ی آدمی را تغییر دهد و آدمی در هر زمانی، اگر کشتن در میان جمعی که در آن می‌زیسته مورد نکوهش قرار می‌گرفته، رفتار خود را با هر دلیلی که داشته توجیه کرده و طبیعتاً در پس آن احساس ندامت کرده است و اگر کشتن مورد نکوهش قرار نگرفته است حتی به برگزاری جشن هایی به خاطر کشتار و پیروزی بر گروه مقابل دست زده است. با توجه به اینکه همواره در هر دوره‌ای جنگی رخ داده است و در هر زمانی آدمی دلایل تازه‌ای برای جنگ‌افروزی داشته است می‌توان این نکته رسید که کشتن مانند عشق ورزیدن یکی از چهره‌های انسان می‌باشد که برای شکل‌گیری آن نیز شرایط خاصی نیاز است تا آدمی بدان تمایل نشان دهد. شاید در مقابل این استدلال خواننده بر این باور باشد که تعداد انسان‌های عاشق بیشتر از تعداد انسانهای قاتل است اما نکته در اینجاست که در اکثر جوامع کنونی کشتن آدمی را که امری فیزیکی است مورد نکوهش و مجازات قرار می‌دهند در حالیکه برای عاشق بودن که امری درونی است مانعی نمی‌گذارند و اگر هیچ کدام از این قانون‌های وضع شده در جوامع برای مجازات قاتل وجود نداشت چه بسا آدمیان به میزان عشق‌های روزانه‌شان به قتل و کشتار دست می‌زدند. در واقع اگر زمان و شرایط مهیا شود هر کدام از انسان‌های خردمند و مهربانی که در اطراف‌مان می‌بینیم هم می‌توانند دست به قتل هم نوع خود زنند.

هر کدام از ما در درون خویش خواسته‌هایی داریم که این خواسته‌ها از بدو دوران کودکی در ما شکل گرفته است. برخی از آنها زاییده‌ی کمبودها و زیادبودهای خانواده‌ای بوده است که از آن به دنیا آمده‌ایم و برخی دیگر زاییده‌ی اجتماعی که در آن رشد کرده‌ایم. در اکثر موارد این دو دسته از خواسته‌ها به شکل تنگاتنگی با یکدیگر ارتباط پیدا می‌کنند. دسته‌بندی دیگری نیز وجود دارد: ارزش‌هایی که در زندگی ما شکل می‌گیرند یا حاصل نیازها و خواسته‌های درونی‌مان می‌باشد و یا حاصل القای عقاید دیگران که بعد از گذر زمان به شکل نیاز در ذهن ما نقش می‌بندند. زندگی در اجتماع نیازهای جدیدی تولید می‌کند که اگر آدمی به تنهایی زندگی می‌کرد به‌وجود نمی‌آمدند. شاید در آن لحظه که آدمی پذیرفته است که موجودی اجتماعی است و باید در اجتماع زندگی کند به دنبال آن در همان لحظه پذیرفته است که روابط آدمی ناگزیز از تفاوت، تبعیض، اختلاف، دعوا و گاهی جنگ می‌باشد.

هر کدام از ما تحت شرایطی زندگی می‌کنیم که با شرایط زندگی دیگران کاملا متفاوت می‌باشد. به همین خاطر نیازها و دغدغه‌های شکل گرفته در هر کدام از ما با نیازها و دغدغه‌های دیگران تفاوت پیدا می‌کند و در نتیجه اولویتهای ما در برآوردن آن نیازها نیز متفاوت خواهد بود. بسته به شدت نیازهای درونی‌مان و ارزشمندی آنها میزان خواسته‌ی ما در برآوردن آنها با دیگران فرق خواهد کرد. در اولین قدم، همین امر باعث بوجود آمدن سوءتفاهم و رنجش‌ها می‌شود. در حالتی که مسأله بر سر به دست آوردن شیئی حیاتی‌تر باشد که مورد نیاز بیش از یک نفر است رقابت بین آن افراد شکل جدی‌تری به خود می‌گیرد و فردی که در این رقابت موفق می‌شود احساس پیروزی و دیگران احساس ناکامی می‌کنند. بسته به اهمیت موضوع مورد رقابت، تنش‌های ایجاد شده می‌تواند شدت بیشتری بگیرد طوری که آدمی نتواند به قوانین رقابت پایبند باشد و در صدد بازگرفتن آن چیزی که از دست داده است با هر وسیله‌ای که دارد حتی از میان بردن هم نوع خود برآید. در واقع وقتی که آدمی روی این زمینی که منابع محدود دارد زندگی می‌کند که امکان تقسیم منابع به طور مساوی بین ساکنان آن نیست مجبور از رقابت و کشش برای برآوردن نیازهایش می‌باشد. مضافاً اینکه نیازهای آدمی پایانی ندارد و او تا آن میزان می‌خواهد به دست آورد که امنیت‌اش مهیا شود که برای آن هیچ مرزی وجود ندارد. نمونه‌های فراوان درگیری‌ها بر سر آب و غذا و مسکن از اول تاریخ بین انسانها وجود داشته است.

تا بدینجا استنتاج‌ها درباره‌ی نیازهای روزانه‌ی آدمی از قبیل خوراک و پوشاک و مسکن بودند. از طرف دیگر آدمی علاوه بر موارد ذکر شده همچنین دوست دارد که طرز زندگی خود را بر دیگران تحمیل کند. چرا که در نظر هر کسی آن طرز زندگی‌ای که پیش گرفته است درست‌ترین و بهترین نوع زندگی است. یکی از دلایل تحمیل عقیده‌ی خود بر دیگران مجاب کردن حس بودن خویشتن است. تعدد اندیشه‌ها و روش‌های متفاوت زندگی و استدلال‌ها و هدفهای متفاوت، فردیت آدمی را در معرض تهدید قرار می‌دهد و او را در گودی می‌افکند که نمی‌داند آن‌چه که می‌کند درست است یا نه و آیا آن نیازی که دارد نیازی واقعی است که باید داشته باشد یا نه. اشتراک بر سر یک موضوع با دیگران، یقین بر موجودیت آدمی را افزایش می‌دهد و زندگی او را به شکل مجرد در می‌آورد تا خیال‌اش از آنچه که باید انجام دهد و آنچه که نباید انجام دهد راحت شود. به همین دلیل است که آدمی به ایدئولوژی‌ها عشق می‌ورزد چرا که در عقیده‌ای و راه و روشی با دیگران مشترک می‌شود و از این حس اشتراک بر یقین موجودیت‌اش در این دنیا افزوده می‌شود. او دوست ندارد آن عقیده‌ای که دارد را با عقیده‌ی دیگری عوض کند چرا که تعویض هر عقیده‌ای به منزله‌ی به دور انداختن دوره‌ای از زندگی‌اش و در نتیجه قسمتی از وجودش می‌باشد که با آن عقیده زیسته است. در مقابل تلاش برای انتقال و در حالت تحمیل عقیده به گروهی دیگر، آن نیز ناچار از مقاومت خواهد بود چرا که این گروه نیز به همان میزان از عوض کردن رویه زندگی خود اکراه دارد.از نگاه دیگر دلیل این اکراه آن است که تغییر همیشه انرژی زیادی را از آدمی می‌ستاند و بر او که در شتاب به برآوردن نیازهای دیگر زندگی‌اش است خوش نمی‌اید که بر سر هر مسأله‌ی تازه‌ای تمرکز کند تا الگوی زندگی خود که از ابتدا بر آن عادت کرده بود و بعدها دوست‌اش داشته و بدان عشق ورزیده بود را بسنجد و تغییر دهد. برخی از این الگوها با لباس تقدس‌شان حق بیشتری بر خود در عوض کردن الگوی زندگی مردم دیگر قائل می‌شوند چرا که مدعی هستند که از طرف نیرویی آسمانی وظیفه‌ای به آنها محول شده است که هر آدمی ناگزیر از پذیرفتن آن است. از آن رو که در این موارد پای نیرویی غیر زمینی به میان می‌آید تمایل گروهی از آدمیان بر قبول آن زیادتر می‌شود چرا که این انسان‌ها استنتاج می‌کنند که هر کس روی این کره‌ی خاکی هر چه که می‌گوید و هر راهی که نشان می‌دهد زاده‌ی اندیشه‌های خود می‌باشد اما اگر آن گفته از طرف نیروی ماورای زمینی باشد درست‌تر و قابل اطمینان‌تر است. اگر این الگوی آسمانی بخواهد بر کسانی که الگوی آسمانی متفاوت و خاص خود را دارند تحمیل شود تنش‌های بسیار شدیدتری را تولید خواهد کرد و در نهایت بر اصل وجود الگوهای آسمانی که با هم در تضاد هستند شک خواهد شد.

بنابراین تحمیل عقاید نیزموجب بروز تنش در میان انسان‌ها می‌شود و از آن رو که اختلاف در ایدئولوژی‌ها و عقاید غالباً بین مردمان دو فرهنگ متفاوت می‌باشد آدمیان حتی از جنگ برای تحمیل روش زندگی خود بر گروه دیگر ابا نمی‌کنند چرا که در نظرشان انسان‌های فرهنگ دیگر بواسطه‌ی اینکه وجه اشتراک کمتری با آنها دارند می‌توانند حتی کشته شوند. در واقع آدمی در ناخودآگاه خود تنها بر آنهایی ارج می‌دهد که وجه اشتراکی با وی دارند و هر چه احساس غربت در افکار و عقاید و ظاهر و زبان بیشتر می‌شود حس پذیرفته‌شدگی و قائل شدن حقوق یکسان نیز کمتر می‌شود. آدمیان در درون خود می‌دانند که هر چقدر بتوانند عقیده‌ی خود را بردیگران تحمیل کنند و آن را گسترش دهند با خیال آسوده‌تر در این دنیا خواهند زیست چرا که چیزی نیست که موجودیت آنها را که از عقاید آنها تشکیل شده است به نقد بکشد. آنها از دنیایی که راه و روش مطلقی برای زیستن وجود ندارد نفرت دارند چرا که در این حالت دنیا در نظرشان آوردگاهی می‌شود که باید با همه بر سر رسیدن به نتیجه‌ای مشترک نبرد کنند. توافق بر سر عقید‌ه و یکنواختی این دنیا آدمیان را از شر فکر کردن بر سر درستی و نادرستی امور آزاد می‌کند و لذت زیستن را برای آنها افزایش می‌دهد. اما تنوع و پراکندگی در افکار و عقاید، آرامش آن‌ها را که زاییده‌ی یقین بر آنچه که هستند و آنچه که می‌کنند می‌باشد بر هم می‌زند.

از این رو همچنان که در این نوشتار کوتاه بدان اشاره شد زیستن در اجتماع ناگزیر از تنش و تفاوت و تبعیض و جنگ می‌باشد. یا آدمیان بر سر منابع مشترک با یکدیگر درگیر می‌شوند و یا می‌خواهند حس بودن خود را با انتقال افکار و عقاید خود محکم‌تر کنند. با اینکه هرروزه قانون‌های تازه‌ای درباره‌ی حقوق بشر وضع می‌شود و هر روز حقوق و جان آدمی ارزشمندتر شمرده می‌شود اما به همان میزان به خاطر رشد همزمان عقاید و راههای تازه‌ی زندگی و کم شدن منابع تغذیه و رقابت‌های اقتصادی، میزان تنش بین آدمیان هم زیادتر می‌شود. به همین خاطر تا زمانی که آدمی در اجتماعات زندگی کند و بر سر به دست آوردن چیزهای مشترکی به رقابت بپردازد همچنان ناگزیر از تنش و جنگ خواهد شد. پس یا آدمی باید به غارها پناه برد و به تنهایی زندگی کند و یا در جوامع بر قدرت خود بیافزاید تا در این رقابت بازنده نباشد. در نهایت با توجه به اینکه تعداد غارهای کره‌ی زمین بسیار کمتر ازتعداد آدمیان روی آن است تنها راه دوم باقی می‌ماند تا وی بتواند انتخاب کند!
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.