تمام آن چه گذشت...

1- جنگ در افغانستان شروع شده، فقط گفتم: مامان، بیا، شروع شد! همین چند کلمه کافی بود تا همه را بکشاند پای تلویزیون. همه می‌دانستند، چه چیز قرار است شروع شود. تنها نگاه خالی مامان و دیگر هیچ...

2- امریکا از ساعت 6 بعد از ظهر امروز 48 ساعت به صدام مهلت داده...

3- شب بخیر آقای صدام؛ تصورش را بکن، وقتی تمام جهان ساکتند، بعد صدای «پل برمر»
Ladies and gentlemen
نفس‌ها در سینه حبس می‌شود. طنین صدای «پل برمر» که پیچید توی سرم، توی سر دنیا...
...We got him
دیکتاتور عزیز! بازی تمام شد... موشک‌ها آماده‌اند. ما این همه سال تاوان چی را پس دادیم؟ باید کنسرو بخریم.
سنگ، کاغذ، قیچی... حالا نوبت کیست قایم شود؟...

4- و خدا مرا ببخشد که خوشحالم یواشکی
و گیر کرده یک بغضی ته گلویم
و اصلاً برایم مهم نیست که اصلاً برای شما‌ها مهم نیست که دارد چه می‌گذرد آن‌جا، توی لبنان و مرده می‌گوید: کون لقشون! می‌خواستند گه زیادی نخورن!... و من هیچ نمی‌گویم. تنها خون می‌دود زیر پوستم و می‌گذارم مرده هر چه خواست بگوید و خوش باشد که سرم می‌رود بالا پایین که یعنی تو راست می‌گویی.
می گویم: مامان من قرمه‌سبزی دوست ندارم... و می‌روم توی اتاق تا نشنوم مامان داد می‌زند: قرمه سبزی که دوست نداری، آبگوشت که دوست نداری، کتلت که... و « اتاق شماره‌ی 6 » چخوف را باز می‌کنم بی‌حوصله تا داد نزنم: مامان! من دیگه هیچی رو دوست ندارم...
و گیر کرده یک بغضی ته گلویم.
تو نمی‌فهمی زندگی کردن با کابوس جنگ یعنی چی! تو نمی‌دانی حالا یک نفس عمیق کشیده‌ایم که چه خوب که آن بمب‌ها روی سر ما خراب نشد!
و هنوز وقت هست برای زندگی، برای خندیدن، خوشبختی.
و خدا مرا ببخشد که خوشحالم یواشکی...

5- دلخوشی‌های کوچک؛ دور از جنگ، موشک باران، تهدید... همش همین بود...
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.