سرطان هستی

1) مسأله وجود در تاریخ فلسفه
وجود با اولین ادیان و اسطوره‌ها وارد اندیشه بشری می‌شود؛ یا نه، اندیشه بشری آن را مطرح می‌کند و اسطوره‌های آفرینش و خدایگان با روی‌کردی دینی/ افسانه‌ای/ آیینی از آغاز تا اکنون، منشاء خلقت، وجود و هستی شمرده می‌شوند و متون دینی/ اسطوره‌ای، مرجع همه‌ی باور، ایمان و واژگان ما برای بیان، تفسیر و تحلیل وجود، موجود و هستی ...بوده و می‌باشد.
برای همین در زبان روزمره و زندگی عادی وجود و هستی امری بدیهی تلقی می‌شود که می‌توان از کنار آن گذشت و پرسش از آن را بی هوده و بی معنا یافت. چرا که هر فرهنگ و سنتی آن را در دایره‌ی استدلال علت و معلولی بیشتر دینی تعریف و تفسیر می‌کند و راه را بر هر گونه پرسش، شک و حیرت فلسفی و عقلانی می‌بندد تا هرگونه باور، اندیشه و گفت‌وگویی با همان واژه‌ها و تفاسیر به راه معین خود ادامه داده و از خطوط قرمز خارج نشود.
«امیرحسین به دنیا آمد و او حالا وجود دارد، در محدوده‌ی مشخص دینی، فرهنگی، زبانی، زمانی و مکانی که حادثه رخ داده است.»
«ننه فیروزه فوت کرد و خاک گورستان او را در آغوش گرفته و روحش به ملکوت اعلی پیوست.»
اما برای نوه ننه فیروزه که هنوز چند کلاس سواد ندارد، می‌گوییم: «ننه فیروزه رفته سفر پیش خدا» و با این جملات برای او، وجود، مرگ و خدا را می‌فهمانیم، یاد می‌دهیم و او انس می‌گیرد، ایمان می‌آورد به خدا، مرگ و وجود.
و این گونه، تولد و مرگی با فرهنگ خاصش بیان شده، معنا یافته و عادی می‌شود.
***
در حالی که نگاه دینی از اولین سر چشمه‌های هستی‌شناسی بوده و هنوز هست اما در کنارش انسان با روی‌کردها‌ی فلسفی گوناگونی به مسأله و پرسش وجودی-هستی شناختی در تاریخ فلسفه پرداخته است و دیدگاه عقلانی و استدلالی خود را برای تعریف، تفسیر و بیان هستی به زبان آورده است و این لحظه‌ی آغاز فلسفه است آن‌گاه که طالس می‌گوید: «همه چیز از آب است» و دیگر فیلسوفان پیش از سقراطی پس از او در رد و انکار او اصل و اساس دیگری برای اشیا قائل می‌شوند و حوزه‌های مختلفی را در می‌نوردند با مطرح کردن ایده‌های ماجرا جویانه‌ی به نظر کودکانه و در عوض شروعی برای فلسفیدن، اندیشه و تفکر بشری در کنار خدایگان یونانی که بسیار ساده‌گیر و مهربان اجازه می‌دهند تا این فیلسوفان در مقابل تفسیر اسطوره‌ای آنها، هر یک دکانی بزنند و کالایی بفروشند.
هراکلیتوس فیلسوف تناقض‌گوی یونانی، گستاخی را به نهایت خود رسانده و همه چیز را در گذر، حرکت و تغییر دائم تفسیر می‌کند و چون این عقیده به مذاق پارمیندس خوش ‌نمی‌آید، برای رد او در کتاب شعر فلسفی‌اش از زبان الهه‌یی می‌نویسد: «اکنون به تو خواهم گفت تنها راه‌های پژوهش را که بدان می‌توان اندیشید، یکی این که: هست و ناهستی (نیستی) نیست. این راه یقین است زیرا پیرو حقیقت است و دیگری این که؛ نیست و نیستی به ضرورت هست. این راه، به تو می‌گویم به کلی پژوهش‌ناپذیر است، زیرا تو نه می‌توانستی ناهستنده را بشناسی و نه بر زبان آوری.»[1]
و این چنین به نظر هایدگر، پارمنیدس برای اولین بار حقیقت مسأله‌ی وجود یا موجود را به صورت هستی مطلق و ثابت می‌آورد که هنوز هم یکی از درخشان‌ترین متن‌های نخستین فیلسوفان یونان می‌باشد.
در این گیر‌و‌دار فلاسفه‎‎ی یونان باستان افلاطون اولین بزرگ دست‎گاه‌ساز فلسفه مسأله وجود را به صورت وجود مثالی یا معقول (Idea) مطرح می‎کند و وجود محسوسات را ناشی از بهرمندی آن از مثال می‎داند.
اما پس از او ارسطو شاگردش به مسأله‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‌ی تقوم وجود محسوس اهمیت بیش تری داده و آن را به مدد تصورهای ماده و صورت، فعل و قوه حل می‌کند هر چند در برابر مسأله «جوهر چیست؟» به جایی می‌رسد که فقط سکوت می‌کند و خواننده را متذکر می‌سازد که «نباید در جست‌و‌جوی تعریف همه‌چیز بود.» [2]
این جا می‌توانیم بگوییم که در متا‌فیزیک متعارف از افلاطون تا دکارت و لایب نیتس تصور وجود اشراف داشته است و این که آن چه هست ( یعنی در مراتب بالاتر قرار گرفته‌) در عین حال کامل‌تر است و این وجود همواره یک محمول است. (در مقابل قولی که بر حسب آن وجود فقط رابط بین موضوع و محمول است و خود حمل بر چیزی ‌نمی‌شود.) [2]
برای اولین بار کانت با نفی محمول بودن هستی و قول به این که هستی را جز درباره‌ی آن چه مورد تجربه قرار می‌گیرد ‌نمی‌توان تصدیق کرد، قوائم اصالت عقل را متزلزل می‌سازد. چرا که در دیگر موجودات، سلسله مراتبی از حیث کمال ملحوظ نیست که از درجه پایین کمال شروع شود و به درجه اکمل منتهی گردد. موجودات ناقص هم مانند موجود کامل وجود دارند و حتی مادام که در موجود بودن وجود کامل یقین کامل حاصل نشده باشد هست بودن آن‎ها محرزتر است. [2]
هگل پس از کانت در ابتدای منطق خود می‌گوید: «برای فکر هیچ‌چیز کم محتوا‌تر از تصور وجود نیست. مگر این که آن هستی محسوس خارجی باشد و اگر ما بخواهیم فکر خود را در خصوص تصور وجود جدا از تمام اوصافش، متمرکز کنیم، به آسانی خواهیم دریافت که آن‎گاه که درباره‎ی چنین وجودی فکر می‎کنیم، در حقیقت فکر نمی‎کنیم. این وجود محض، امر انتزاعی صرف بالنتیجه منفی مطلق است که آن نیز دریافت شده به نحو مستقیم، هیچ است.» [2]
هگل شیوه‌ی دیالکتیکی خود را ادامه می‌دهد و می‌رسد به هست بودن که وحدت وجود و نمود بوده و ظهور سومین تصور وجود می‌باشد و آن را وجود کامل و عالی معرفی می‌کند.
اما فیلسوفان دیگری در تاریخ فلسفه پیدا می‌شوند که وجود را فقط ماده‎یی که به صورت احساسِ تجربه پدیدار می‌شود می‎دانستند و چنین گرایش‎هایی تا همین قرن بیستم هم جریان داشته است مثل لاک، هابز، جان استوارت میل و راسل.
اما اگزیستالیست‌ها آخرین نحله‎ی فکریی که به مسئله وجود به صورت امروزی‎تر اندیشیدند از کیرکه گور الهام می‌گیرند که می‌گوید: «فکر همواره در تشویش و نگرانی و ترس آگاهی مستمری درباره‎ی تصور وجود است تصوری که فکر بی آن نمی‎تواند باشد و آن از فکر می‌گریزد.»
این عنصر مربوط به شناخت وجود، که فکر او پیوسته معطوف به آن بوده در تفکر و تامل یاسپرس و‌هایدگر هم مقام خاصی دارد. به عقیده یاسپرس، وجود چنین می‌نماید که به پاره‌های متعددی پخش شده است و فکر همین که به یکی از آن‌ها رو بیاورد پاره‌های دیگر را گم می‌کند.
اما هایدگر از این جا ابتدا می‌کند که ما تصوری از وجود داریم و هست بودن آدمی متمایز است که وقوف و ادراکی از وجود دارد که آن را فهم وجود می‌خواند و امکان شناخت را مرهون همین تقدم وقوف و دریافتی که وجود ما از تصور وجود دارد، می‌داند، یعنی تصور وجود را امر ماتقدم هر گونه شناسایی و هر فکری از ما درباره‎ی وجود می‌انگارد. اما گابریل مارسل دیگر فیلسوف اگزیستالیست درباره‎ی وجود مصر است بر این که وجود مبدائی است که ‌نمی‌توان آن را با برهان اثبات کرد، فقط می‌توان آن را نشان داد.
خلاصه، تاریخ فلسفه مملو از حرف‌ها، عقاید، استدلال‌ها و اندیشه‌های گوناگون، متضاد و بسیارِ فیلسوفان و نحله‌ها می‌باشد. در مورد وجود، هستی، ماده، جوهر و ... و در این میان کسان بسیار آمده و رفته‌اند و دست‎گاه‎های بسیاری بنا شده، فرو ریخته و ویران شده است و گویی هیچ پیش‎رفتی حاصل نشده و فقط ماجرا‌جویی فکری خیل کثیری وکیلِ مدافعِ عاشقِ حقیقت بوده که هزار‌تویی زبانی-نوشتاری در طی قرن‎ها از نخستین فیلسوفان یونان تا حال ساخته، پرداخته و نوشته شده است با دالان‌های پر پیچ و خم و تودرتوی تیره و تاریک که هنوز هم هستند افرادی که در آن به طی مسیر، جست‌و‌جو و پیمایش می‌پردازند.
ولی به نظر می‌رسد دیگر این هزارتوی عظیم در غرب چندان شیفته و محبوبتی ندارد. دیگر کمتر کسی هوای ساخت دالان‎های دیگری برای آن به سرش می‌زند و اندک نفراتی عتیقه‌فروش با چراغ و راه‌نما برای نبش قبر و لابیرنت‌گردی به آن گام می‌گذارند چرا که فیلسوف غربی دست از سر متافیزیک برداشته و با بازنشسته کردن خود به کارها و زمینه‌های دیگری می‎پردازد.
در حالی که ما ایرانیان فلسفه‌ندان و تاریخ فلسفه‌ندار، در انتظار و استقبال فیلسوفی نشسته‎ایم که بیاید به این هزار تو داخل شود و با کشتن مینتور (Minotaur) هیولای مسأله‌آفرین، زندگی را به کام ما شیرین کند.
راستی این هیولا از کجا آمده و چرا ما گرفتارش شده‌ایم؟ چرا کاسه داغ تر از آش شده‌ایم؟ چرا می‌خواهیم به مسأله‎ی وجود بپردازیم؟ چرا پس از قرن‌ها سکوت فلسفی این همه اندیشناک و فلسفه‌دوست با وجود، زمان، مرگ، هستی، خدا، سنت و ... گلاویز می‎شویم؟ آیا دشواری و مسأله‎ی ما در چالش با این واژه‌های کلی و مفاهیم انتزاعی/ متافیزیکی/ فلسفی درست می‎شود؟ آیا دشواری ما فقط مسأله‎ی وجود است؟
ویتگنشتاین در فرهنگ و ارزش این را رد می‎کند: «وقتی کسی گمان می‌برد که راه حل مسأله‎ی زندگی را یافته است لاجرم برای نقض خود تنها نیازمند به یاد آوردن این نکته است که زمانی وجود داشته این راه حل پیدا نشده بود ولی در آن زمان نیز می‌بایست می‌توانست زندگی کند و با عنایت به این نکته راه حل یافته، هم چون امری تصادفی می‌نماید.» [3]
می بینیم این که فلان پرسش و مسأله چرا طرح شده و به صورت معضلی ظهور می‌کند، گاهی از پاسخ و حل آن مهمتر و حیاتی‌تر است.
پس باید پرسید چرا مسائل وجودیِ هستی شناختی پرسیده می‌شوند؟


2) گفت‌و‌گو در خلاء تفاسیر فروریخته
«هیچ‌انگاری بر در می‌کوبد، شکاکیت نسبت به اخلاق، سنت و هستی که پی‌آمدی است از انحطاط. والاترین ارزش‌ها از ارزش خود می‌کاهند. هدفی در کار نیست؛ چرا؟ پاسخی ‌نمی‌یابد. زندگی ارزش به سر بردن ندارد.
باور به بی‌مرگی طبیعت، بی‌هدفی و بی‎معنایی آن، احساسی است که از جنبه روان‌شناختی ضرورت می‌یابد به محض این که باور به خدا به یک نظم اساساً اخلاقی غیر‌قابل دفاع گردد. هیچ انگاری در آن نقطه ظاهر می‌شود، نه این که بی میلی به زندگی، عظیم‎تر از پیش گشته باشد، بلکه از این رو که آدمی دیگر به هر معنایی در رنچ و در واقع در وجود بی اعتماد شده است. یک تفسیر فروریخته است؟ اما از آنجا که تنها تفسیر ممکن تلقی می‌شد، اکنون چنین به نظر می‌رسد که گویی وجود به هیچ روی معنایی ندارد، گویی هرچیز پوچ و بی‌هوده است.نه روح نه خرد نه تفکر نه آگاهی نه جان نه اراده نه حقیقت -هیچ کدام- وجود ندارد؛ همه‎گی خیالاتی هستند که به هیچ کار نمی‎آیند. مسأله ذهن و عین مطرح نیست بلکه فقط حکایت گونه‎ی خاصی از حیوان است که تنها به برکت یک راستی نسبی قادر به کام‌یابی و پیش رفت می‌باشد.» [4]
***
این چندمین بار است که با هم بحث می‌کنیم می‌خواهم هر طور شده قانع‎اش کنم که اشتباه می‎کند و باید دیگر گونه بیاندیشد و می‌ترسم که دوباره نتوانم. اتوبوس حرکت کرده است و صحبت‎های‎مان شروع شده؛ مثل همیشه می‌گوید: «هیچ دلیلی برای زیستن نیست زندگی ارزش زیستن ندارد. باید گذاشت و رفت. آخرش که چی؟ همه‎ی‎مان با چند متر کفن فقط چند متر خاک را اشغال خواهیم کرد و حالا هر که باشیم و هر طور زندگی را به سر برده باشیم.»
می گویم: «نه این طور نیست ما با پای خودمان نیامده‎ایم که با پای خود‎مان برویم. ما پرتاب شده‌ایم. ما پرتابه‌های انسانی در مسیر پس از پرتاب شده‎گی‎مان هر لحظه ممکن است سقوط کنیم و به آخر مسیر پرتاب برسیم ولی حق نداریم خودمان فرود بیاییم. خروج از مسیر پرتاب توسط خود پرتابه به صورت اختیاری ناشی از کاهش انرژی درونی پرتابه و نقص فنی است که با مراجعه به مسئول فنی در مسیر پرتاب می‌توان با رفع نقص فنی مانع از انتخاب فرود اختیاری شود. این کاملا خلاف قانون پرتابه‌های فیزیکی است.»
می‎گوید: «این که می‌پرسم چرا نباید خودکشی کرد؟ و یا چرا به جای نیستی چیزی هست؟ وجود چیست؟ و ما از کجا آمده و به کجا می‌رویم؟ نقص فنی است؟ مسئول فنی آیا می‌تواند پاسخ دهد؟ نه که ‌نمی‌تواند. من جواب‎شان را می‌دانم. پاسخ آنها درست نیست.»
می گویم: «بچه‎گانه است این که با مغز فندقی‎مان بخواهیم هستی نامتناهی را تحلیل کنیم و به حقیقت (این واژه‎ی نکبتی سراسرِ فلسفه) دست پیدا کنیم. هر چند خیلی‎ها این کار را کرده‎اند و افتضاحش درآمده است. و هنوز خیلی‎ها به تفسیر کل هستی می‌پردازند و برای لحظه لحظه‎ی انسان برنامه می‎چینند و برای همه‌چیز استدلال‎های به نظر خودشان انکار نشدنی می‌آورند. ولی به نظر من ذره‎یی که در این سیاره‎ی کوچک دور یک ستاره در یک کهکشان کوچک گردش می‌کند ‌نمی‌تواند به درک کامل همه‎ی جهان برسد. باید ایستاد و زندگی کرد.»
می گوید: «من هم همین را می‎گویم، ما هیچ‌چیزی نیستیم. ما محکوم به مرگیم. زندگی پوچ در پوچ است.»
می‌گویم: «شکاکیت بازی زبانی خود ویران‎گری است می‎توانی از آن بگذری و گونه‎یی دیگر بیندیشی کمی این مسأله و افکار را تعلیق کن، بگذار کنار، فراموشش کن. راز دهر و اسرار جهان همه نشانه‎های سرطان هستی است و زمانی عود می‌کند که وجود ما به درمان‎های قبلی مقاوم شده باشد. باید از شیوه‎ی دیگری مثل شیمی‎‌درمانی برای درمان استفاده کرد. این آخرین علاجی است که فعلا پزشک می‌تواند به بیمار سرطانی تجویز کند.»
می گوید: «مسکن، درمان، بیماری، راز، اسرار، چه می‌گویی؟ کم اراجیف بگو، فلسفه نباف من به حرف‌هایم باور دارم. تو اشتباه فکر می‌کنی.»
باور دارم؛ باور دارم. ‌نمی‌دانم چرا به این چیز‌ها فکر می‌کند. چرا مثل دیگران ‌نمی‌اندیشد. روان‌شناس می‌گوید باید مشاوره شود و دارو مصرف کند. وضعیت حاد و اسفناکی است. به همه‌ی پرسش‎ها و مسائلی که مطرح می‌کند می‌اندیشم و این که چرا این‌ها برای همه مطرح ‌نمی‌شود؟ چرا استدلال‌های دیگران او را قانع ‌نمی‌کند؟ چرا اصلاً به این مرحله رسیده است؟ راستی مگر اشتباه است که از وجود و هستی بپرسی؟ یعنی این پرسش‌ها جواب ندارد یا نه پرسش‎های نادرستی هستند که از کاربرد نادرست منطق زبان ناشی شده‌اند. شاید درست می‎گوید: «لیوان هستی خالی خالی است و من توهم دارم، شاید همین حقیقت تلخی است که فلاسفه قرن‎ها در انتظارش بوده‎اند.»
اتوبوس هم‌چنان حرکت می‌کند او تخمه می‌شکند به نظر اعصابش به هم ریخته است، آستینش را بالازده و جای خود‎زنی‎هایش بر روی مچ دستش آشکار است؛ می‌گویم: «باور کن من هم مثل توام، به خیلی چیزها دیگر باور ندارم» و می‌دانم «در تمام پرسش‌های فلسفی تردید تا بیخ و بن ادامه دارد اما باید همیشه آماده باشیم که چیزی کاملاٌ جدید فراگیریم و همیشه در فلسفه باید پرسید چه‌گونه به این مسأله توجه کنیم تا قابل حل شود.» [5]
«فلسفه نبردی است علیه جادو شدن شعور ما به وسیله زبان و اغلب اتفاق می‎افتد که فقط اگر پرسش «چرا» را فرو گذاریم از واقعیت‎های مهم با خبر می‎شویم و آن‎گاه این واقعیت‎ها در سیر کندوکارمان ما را به پاسخی ره‎نموده میکنند.» [6]
به نظر دیگر گوش نمی‎دهد، همیشه حوصله‌ی فلسفه را ندارد. قرصش را از جیبش در می‌آورد و با لیوان آبی که در دستش می‌لرزد قورتش می‎دهد.
می گوید: «بخواب. خواب شیرین‎ترین چیزی است که از این زندگی تجربه‎اش کرده‎ام. کاش می‌شد روزی بگویم شب بخیر برای همیشه.»

3) موهومی فکر کنید
ما به نوعی در پرسش هستی‌شناختی گرفتار آمده‎ایم و در برابر آن نیاز به واکنش و پاسخ داریم. راه‌های گوناگونی در پیش است؛ تعلیق، فراموشی، حذف و انحلال مسأله و یا یافتن پاسخ و اصلاح و بازسازی پاسخ‌های قبلی: کدامیک؟
بازه‎ی پایداری هستی ما کاهش یافته و بنابراین سیستم هستی روزمره‎ی ما نسبت به اغتشاش و تشویش‎های بیرونی، شکنندگی هستی و امور حساس، ناپایدار و دچار آشفتگی شده است.
وجود ما سرگردان و پا در هوا در بی‌راهگی‎های زندگی روزمره حیران، گرفتار، مضطر و سردر‎گم از رمق افتاده است. جریان عادی و روالمند خود را از دست داده و تضاد و تناقض‎های بسیاری بروز کرده است.
برخی از نهاد‌ها‌ی اجتماعی و سنتی ما کارکرد سابق را ندارند و برای عصر نو باید نقش جدیدی ایفا کنند‎.‎ جامعه، فرهنگ، خانواده، مدرسه، دانشگاه دچار افسردگی و عدم کارآیی شده است.
آینده‎ی پیش رو تیره و تاریک است. ما در میان آینده‎های بسیار و هدف و آرمان‎های گوناگون دست‎نیافتنی سر در گم شده‎ایم. جریان هستی ما را گنگ و آشفته کرده است. گذشته سنت و تاریخ عظیم‌‌مان با اکنونی تکنیک‌زده، مجازی و مدرن تداخل پیدا کرده است. امکانات ما محدود و ناقص است. ما فاصله یافته، حاشیه‎یی و دور افتاده‎ایم. شکاف‎های بسیار و هویت‎های مختلف در وجود اکنون یک ایرانی جمع گشته و به ما تحمیل می‌شود. توان انتخاب از ما گرفته شده است، اختیار ما تحدید و تضعیف شده است. وجود کهنه و گذشته‎ی ما از کار افتاده و بازی است که دیگر طرفدار و بازیگری ندارد. وجود نویی به ما تحمیل می‌شود و پشت درب در حال رخ دادن است.
هستی تازه با امکانات، تجهیزات و ابزارهای جدیدی تجربه خواهد شد. ما به وضعیتی نزدیک شده در حال تجربه آن می‌باشیم که به وجود تغییر کرده‌ای نیاز دارد مثل شعاری که استیون هاوکنیگ می‌گوید: «شعار هر کس که به سیاه‌چاله می‌افتد باید این باشد که موهومی فکر کنید.» ما نیاز داریم به وجود موهومی، غیرخطی، نسبی، شکاک، کثیر، متناقض و ...


[1] فیلسوفان نخستین، شرف‌الدین خراسانی
[2] بحث در مابعدالطبیعه، ژان وال، ترجمه یحیی مهدوی، از فصل تصور وجود
[3] فرهنگ و ارزش، لودویک ویتگنشتاین، ترجمه امید مهرگان، ص19
[4] اراده‌ی قدرت، نیچه، ترجمه دکتر مجید شریف
[5] درباره‌ی رنگ‌ها، لودویک ویتگنشتاین، ترجمه لیلی گلستان
[6] پژوهش‌های فلسفی لودویک ویتگنشتاین، ترجمه فریدون فاطمی
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.