زير هر آسمان که قدم بگذاری،
شب رخوت ترديد
در حسرت نوازشی که روشنی فردا را انتظارنکشد
يا بهوقت سرخوشی و رهايی
دستبهدستِ لذتی نامفهوم
ميان هر کوچه
- که راه گمکردهباشی-
در هر شهر
ديواری هست
- حتماً هست-
پسِ آن، يادگاری از زمانهای نهچندان دور آويزان
آنطرفتر، يک صندلی گوش سپرده به درددلهای چراغ
پای پنجره، ديوار تکيهداده به بالش تنهايی صاحبخانه
و پردهها به انتظار
تا قوری چای روز را آغاز کند.
اين خلوت جمعوجور،
امپراتوریِ استکانِ عزيزکرده هم که باشد
دلخوشیاش اين است که:
«دو استکان چای را
از ميان هزار جنگ خونين به سلامت بگذرانم
تا...»
شب رخوت ترديد
در حسرت نوازشی که روشنی فردا را انتظارنکشد
يا بهوقت سرخوشی و رهايی
دستبهدستِ لذتی نامفهوم
ميان هر کوچه
- که راه گمکردهباشی-
در هر شهر
ديواری هست
- حتماً هست-
پسِ آن، يادگاری از زمانهای نهچندان دور آويزان
آنطرفتر، يک صندلی گوش سپرده به درددلهای چراغ
پای پنجره، ديوار تکيهداده به بالش تنهايی صاحبخانه
و پردهها به انتظار
تا قوری چای روز را آغاز کند.
اين خلوت جمعوجور،
امپراتوریِ استکانِ عزيزکرده هم که باشد
دلخوشیاش اين است که:
«دو استکان چای را
از ميان هزار جنگ خونين به سلامت بگذرانم
تا...»



