هفت امپراطور

امپراطور مدت‌هاست دیگر با جنگجویان دلاورش به جنگ نمی‌رود. اصطبل دربار رونقی ندارد، کسی به فکر پرورش اسب‌های نژاد اصیل نیست. در راهروهای کاخ دیگر صدای فریاد «پیروزی از آن ماست» شنیده نمی‌شود. این روزها امپراطور چند ورق کاغذ را برمی‌دارد و می‌رود پشت کامپیوتر می‌نشیند، عینکش را به چشم می‌زند و ساعت‌ها به خرید و فروش سهام مشغول می‌شود.

امپراطور کمی جنگ را کوتاه کرد به شرط آنکه امپراطوری همسایه اجازه ورود به بازرگانانش بدهد. در کوتاه زمانی از این رهگذر تمامی دادوستدهای همسایه زیر نظر وی انجام می‌شد. چند سال بعد همسایه ابتدا مستعمره و بعد زیر مجموعه امپراطوری شد. بعدها نوشتند امپراطوری‌های سیاسی زیربنای امپراطوری‌های اقتصادی را می‌سازند، امپراطوری‌های اقتصادی شالوده امپراطوری‌های سیاسی می‌شوند و باز امپراطوری‌های سیاسی زمینه‌ساز امپراطوری‌های اقتصادی می‌شوند و...

یکی بلند شد و فریاد زد مگر من چه از امپراطور کم دارم که امپراطور نیستم. از امروز من نیز یک امپراطور هستم. کناردستیش نیز به شوق آمد و خود را امپراطور دیگری خواند. تمام مردم یک‌به‌یک برخاستند و خود را امپراطور خواندند جز دیوانه‌ای. مدتی گذشت و امپراطورها به این نتیجه رسیدند که امپراطور بدون رعیت مفهوم ندارد و همه تلاش کردند آن دیوانه را راضی کنند رعیتشان باشد. برایش هدایای نفیس بردند، مجالس بزم برپاکردند، ثروت خود را به پایش ریختند و در نهایت برایش تختی از الماس و سنگ‌های قیمتی سفارش دادند تا بر آن بنشیند و امپراطور خود را برگزیند ولی دیوانه از انتخاب امنتاع می‌کرد. دیوانه از امپراطوری تازه تاسیسش راضی بود.

جناب امپراطور اعتقاد دارند باید زیرساخت‌های امپراطوری را محکم کرد. ایشان می‌گویند مصالح این امر اندیشه و فلسفه است و مجری طرح اندیشمندان و فیلسوفان. دروازه دربار را به روی ایشان گشوده و امروز در هر حجره‌ای از کاخ متفکری سکنی گزیده است و تمام روز به تعقل مشغولند. امپراطور از این سکوت حوصله‌اش سر رفته است.

امپراطور همیشه خود را پیرو حقیقت می‌دانست. به امپراطور گفتند بایستی دین‌دار شود و تلاش کند دین را در امپراطوریش گسترش پیدا کند. امپراطور چنان کرد. در میانه‌ی جنگ‌هایش برای گسترش دین حین مطالعه فصلی از کتاب مقدس دید در دین جایی برای امپراطور در نظر گرفته نشده است. دستور داد تمامی کتاب‌های مقدس را از سراسر کشور جمع کردند و همه را در قلعه‌ای پنهان کردند. آنگاه امپراطور نسخه دیگری از کتاب مقدس را پخش کرد، آن طور که صحیح می‌دانست. سپس به جنگ ادامه داد.

مردم شوریدند و امپراطور را گردن زدند. آنگاه گفتند بایستی مردم بر مردم حکومت کنند، نماینده و رئیس حکومت انتخاب کردند ولی پیوسته افراد نالایق را برمی‌گزیدند. خسته از حکومت ابلهان روزی به تصادف (البته خیال کردند به تصادف) شخصی را برگزیدند که هر آنچه انجام داد در جهت بهبود زندگی‌شان بود. طی سال‌ها چنان به وی اطمینان کردند که دیگر نگاه نکردند آنچه که می‌گوید به صلاحشان است یا خیر (و نبود). هیچ فکر نکردند که امپراطور جدیدی دارند.

او با همه صحبت می‌‌کرد، زن و مرد و پیر و جوان برایش فرق نمی‌کرد. گویی فقط به دنبال یک گوش شنوا بود، همه دیوانه می‌پنداشتندش ولی او به آن حرف‌ها وقعی نمی‌نهاد. آرام‌آرام در گوش همه حرف‌های خود را تکرار کرد، آن‌قدر تکرار کرد تا آنان خیال کردند شنیده‌هایشان همان عقایدشان است و نه چیز دیگر. روزی که او خود را امپراطور خواند کسی اعتراض نکرد.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.