آخرین امپراتوری

1. واژه‌ی کت و کلفتی است امپراتوری، با تاریخ عظیم و پر فراز و نشیب بشری که بدان وصله شده است با آغاز تاریخ و حکومت‌داری آغاز شده و در هر دورانی از شاهان و سلسله‌ها معنا و مفاهیم خاصی را یدک کشیده و شرایط، اوضاع و احوال گوناگونی را تجربه کرده است و به نظر می‌رسد هنوز آخرین امپراتوری در نهاد نابرابر هستی نفس می‌کشد و پنهانی و مرموز، دور از افکار و رسانه‌های عمومی با ظاهری فریبنده و مکار در حال عمل به مقاصد شوم و شیطانی امپراتوری می‌باشد.
در کل امپراتوری واژه‌ی غریبه‌یی است؛ در روم باستان به فرماندهان سپاه گفته می‌شد که بعدها با واژه‌ی قیصر در هم آمیخته شد و رهبری را در دست گرفت اما داریوش آشوری در واژه نامه‌ی علوم سیاسی در ذیل مدخل امپراتوری آورده است: « عنوان کشورهایی که دارای این ویژگی‌ها باشند: (الف) پهناوری خاک، بسیاری جمعیت و قدرت، و در برداشتن چند یا چندین ملت یا قوم با نژادها و فرهنگ‌های گوناگون؛ (ب)چنین کشوری در اصل بر اثر چیرگی یک قوم یا قبیله یا ملت بر چند قوم دیگر تشکیل شده باشد و وحدت آن بیشتر با قدرت نظامی پدید آمده باشد؛ (پ)ساخت سیاسی چنین نظامی قدرت را به یک نفر (امپراتور) واگذارد و همه‌ی قدرت‌های محلی فرمانگزار او باشند؛ و اغلب، (ت) داشتن یک بنیاد یا نظریه‌ی اخلاقی یا سیاسی زیر لوای یک دین، ایدئولوژی یا قانون اساسی که میان مردمان گوناگون در این واحد سیاسی صلح و هماهنگی ایجاد کند.»
اما آن چه که طی چند قرن اخیر توسط کشورهایی مثل بریتانیا، پرتغال، ژاپن و امریکا و ... در تاریخ نگاشته شده است، شکل نوینی از امپراتوری بوده که بیش‌تر آن را با امپریالیسم تفسیر کرده و نشان می‌دهند. و «به طور کلی عنوانی است برای قدرتی یا دولتی که بیرون از حوزه‌ی ملی خود به تصرف سرزمین‌های دیگر بپردازد و مردم آن سرزمین‌ها را به زور وادار به فرمان‌برداری از خود کند و از منابع اقتصادی و مالی و انسانی آنها به سود خود بهره‌برداری می‌کند. امپریالیسم به معنای تشکیل امپراتوری از آغاز تاریخ بشر وجود داشته است در معنای محدودتر واژه‌ی امپریالیسم در دهه‌ی 1890 در انگلستان رواج یافت، رواج‌دهندگان گروهی بودند به رهبری جوزف چمبرلین،سیاستمدار استعمارخواه انگلیسی که هوادار گسترش امپراتوری انگلیس بود».
و اما ادوارد سعید در کتاب فرهنگ و امپریالیسم درباره‌ی مفهوم امپراتوری می‌نویسد: «عمل، نظر و ایستارهای یک مرکز بزرگ‌شهری مسلط و غالب که درباره‌ی سرزمین‌های دوردست تصمیم می‌گیرد و استعمار که همواره از نتایج و تبعات امپریالیسم بوده عبارت است از: تمهید وتدارک اسکان مردمی بیگانه – مهاجر - در سرزمینی دوردست» و به نقل از مایکل دویل می‌آورد: «امپراتوری یک ارتباط است، رسمی یا غیر رسمی که یک کشور حاکمیت سیاسی جامعه دیگر را تحت کنترل خود در آورد. ممکن است این کار با نیروی قهریه صورت پذیرد یا با همکاری سیاسی، اقتصادی، اجتماعی یا با وابستگی فرهنگی. به زبان ساده امپریالیسم فرایند خط مشی ایجاد و یا نگهداری یک امپراتوری است».
اما در این بین تحلیل مارکسیست‌ها از امپریالیسم متفاوت‌تر است لنین در کتاب «امپریالیسم عالی‌ترین مرحله سرمایه‌داری 1915» بر آن است که گرایش طبیعی سرمایه‌داری به انباشت خود سبب کاهش سود می‌شود و برای آن که نرخ سود بالا باشد انحصارهای اقتصادی به وجود می‌آیند. سپس سرمایه‌داران برای کسب سود به سرمایه‌گذاری در خارج کشیده می‌شوند و با تسلطی که بر دولت دارند، دولت را به تشکیل امپراتوری وا می‌دارند تا بازارها، مواد خام و بالاتر از همه، فرصت‌هایی برای سرمایه‌گذاری سرمایه‌‌های اضافی به دست آورند. این به هر حال واپسین مرحله‌ی سرمایه‌داری است. زیرا در رقابت بین امپریالیست‌ها به جنگ می‌انجامد و جنگ، انقلاب به وجود می‌آورد و انقلاب سرانجام، سرمایه‌داری و امپریالیسم را با هم برمی اندازد». برداشت اقتصادی لنین یکی از عناصر مهم نظریه مارکسیستی بود که با ساده کردن بیش از حد موضوع به تحلیل سرمایه‌داری و امپریالیسم می‌پرداخت.
با این حساب هر چند تاریخ ملل و دول جهان سوم و به خصوص خاورمیانه پر از سلطه و استثمار و استعمار توسط امپراتوری‌های غربی است اما به نظر می‌رسد با موج استقلال‌طلبی و استعمارزدایی که در قرن بیستم رخ داده است این فرایند به پایان رسیده و دیگر خبری از امپراتوری، امپریالیسم و استعمار نیست ولی گویی نه باید بیش‌تر دقت کرد.

2. تاریخ هر چه بوده و هر گونه رخ داده و هر طور بخواهد تحلیل، تفسیر و بازخوانی شود با آن‌كه مفید و ضروری است، اما موضوع مهم و حیاتی‌تر امور و اتفاقاتی است که این جا و اکنون در هر حال وقوع بوده و با قدرت نفوذ بسیار بالایی فرایند جامعه، دول و زندگی افراد را تحت شعاع قرار می‌دهد.
شواهد و اسناد حاکی از قرن تماماً امریکایی است. تنها کشوری که هنوز پس از استعمارزدایی و بر چیدن بساط استعمار و امپراتوری‌های اروپایی با در دست داشتن قدرت و سرمایه ایده‌ی امپراتوری را در سر می‌پروراند و در حال تبدیل شدن به قدرت برتر جهانی است. در هر فرهنگ ملی تعریف شده‌ای تمایلی بر حاکمیت و تحت نفوذ درآوردن و غلبه وجود داشته است و اینک حس قدرت‌طلبی و امپراتوری‌خواهی به صورتی گسترده و تاثیر گذار و اغلب مداخله‌گر در سال‌های آغازین قرن 21 در همه نقاط جهان در اعمال آمریکا قابل مشاهده و درگیری است. کشوری که در همه چیز با ادعای شماره‌ی یک بودن در حال دیکته کردن خود به جهان است و ایستاده بالای نظم جهانی بر امپراتوری بدون مرزی حکومت می‌کند که در گذشته مانندی نداشته است.
اما در هر امپراتوری هدف صرف انباشتن سرمایه، زور و سلطه نبوده بلکه فرهنگ و ایدئولوژی خاصی نیز در این میان ضرورت داشته است. «امپراتوری می‌بایست قالبی از ایده‌ها یا بازتاب‌های شرطی با خود داشته باشد که در کشورهای جوان رویای فضای باشکوهی را در این جهان، ساری و جاری سازد. بدان سان که مردان جوان رویای شهرت و ثروت را در آن ببینند». فرهنگ (در معنای عام کلمه ( ابزار و نیروی قدرت حاکم است که برای بهره‌برداری از واژه‌ها و حتی ارزش‌های خنثای انسان دوستی، علم و هنر مورد استفاده قرار می‌گیرند. «یک نظام اقتصادی مانند یک کشور تنها با نان به زندگی خود ادامه نمی‌دهد بلکه در نظام اقتصادی، اعتقادات و تخیلات و آرزوها نیز به همان اندازه برای بقای آن حیاتی است که نان». و چنین است که می‌توان به راحتی در همه‌ی ادعاهای دمکراسی‌خواهی، حقوق بشر، آزادی و... آمریکا با شک و تردید نگاه کرده و شواهد کامل این دروغ‌ها و حیله‌های تبلیغاتی و سیاسی- دیپلماتیک را در رسانه‌ها، کالاها و در کل فرهنگ و اعمال غربی جستجو کرد. این انگاره که آمریکا معصوم پاکدامنی است، قابل پذیرش نیست آمریکا به مدت چند نسل در خاورمیانه جانب ظلم و ستم و بی‌عدالتی را گرفته است و هنوز هم مسئله‌ی فلسطین و عراق و ظلم و ستم روزانه‌یی که بر آنان می‌گذرد یک واقعیت عینی از بی‌عدالتی گسترده و دروغ‌های آمریکایی است. سیاست فعال آمریکا در مداخله مستقیم و آشکار، طرح براندازی علنی، سوءقصدهای مهلک تا حمایت از فعالیت‌های غیر قانونی و تروریستی و تخطی از سازمان ملل و عرف دیپلماتیک همه موارد بسیاری از امپراتوری‌خواهی و سلطه‌ی آمریکاست وهمه‌ی این‌ها دلیلی است بر این‌كه بایست تردید را چاشنی همیشگی‌مان در نگاه به امریکا، فرهنگ آمریکایی و محصولات آمریکایی (فیلم، داستان و ..) داشته باشیم و سعی کنیم نقادی آخرین امپراتوری را از یاد نبریم.

3. آخرین امپراتوری پارادوکس‌های بسیاری را در مواجهه با کشورها و مردم دیگر در وضعیت کنونی خلق كرده ‌است. اولین پارادوکس (ناسازه) در حالی بروز می‌کند که کشورهای استبدادی توسعه‌نیافته در مقابل دمکراسی، حقوق بشر و آزادی و دیگر ارزش‌های جهان شمول، در ظاهر به خاطر این که از زبان آمریکا به گوش می‌رسد مخالفت می‌کنند. در صورتی که اساساً قدرت و سلطه‌ی خود را چون با دموکراسی و حقوق بشر در خطر می‌بیند بنابراین با ساخت دشمن فرضی آمریکایی و توطئه‌ی آمریکایی مخالفت خود را با این ارزش‌های جهان‌شمول اعلام می‌دارند، چه‌ها که بر سر این واژه‌ها نیامده است! آن وقت می‌بینیم که این واژه‌های خنثی و ارزش‌های جهان‌شمول از دو طرف آمریکا و حکومت‌های خود کامه و مطلقه دچار سوءبرداشت و سوءاستفاده می‌شوند.
اما پارادوکس دوم جنگ و خون‌ریزی است که آمریکا برای استقرار دموکراسی و حقوق بشر به راه انداخته است و صلح و امنیت را به خاطر دمکراسی و برچیدن حکومت‌های خود کامه قربانی می‌کند. مسئله این است در قرن 21 پشت مرزهای ما چه چیزی در حال رخ دادن است؟ آوردن دموکراسی به قیمت خون مردم بی‌گناه؟ قتل و عام، ویرانی و در کنار آن جشن آزادی مردم عراق از دست مستبد جنایتکار. آیا لشکرکشی آمریکا با هدف سرنگونی شرّ صدام کاری درست و اخلاقی بود؟ آیا با این همه جنگ و خون‌ریزی و ویرانی آینده‌ی روشنی در انتظار عراق است؟ پارادوکس رنگین و آشکاری که با آن در جنگ عراق مواجه بودیم! یک طرف بوش با اهداف شوم و شیطانی امپراتوری در قیافه‌ی یک ناجی برای عراقی‌های در بند صدام جانی دست نشانده‌ی مستبد خون‌خوار كه در طرف دیگر قرار داشت. هر دو طرف شر مطلق، هر دو طرف اژدهای دو سر و این میان مردم بی‌گناه.
به نظر می‌رسد منطقاً جور‌نشدنی باشد اما کار در دست منطقیون نیست و منطق اجتماع را اموری غیر منطقی و غیرعقلانی تشکیل داده و می‌دهد و به قول دوستی فقط پیامدهای ناخواسته‌ی اعمال است که می‌تواند امید به آینده را زنده ‌کند.
اما سومین پارادوکس که از نتایج رفتار امپراتوری است زیستن در دوگانگی ناشی از شرایط کنونی است. امپراتوری با ابزار رسانه، ماهواره و اینترنت در حال تبلیغ فرهنگ خاصش، با قدرت فراوانی که دارد بر فرهنگ‌های دریافت‌کننده چنان عمیق‌تر از هر مظهر دیگر فناوری غربی نفوذ می‌کند و خود را در جهان-زیست انسان در بند حکومت‌های خودکامه و توسعه‌نیافته مستقر می‌کند و در مقابل آن رژیم‌های خودکامه و توسعه‌نیافته كه، فرهنگ تبلیغی ایدئولوژیکی خود را در زندگی فردی و جمعی با اجبار فراوان حاضر کرده است با هم برخورد کرده و حالت پارادوکسیکال و متناقض بغرنجی را خلق می‌کنند که از مشخصه‌های زندگی‌های این‌چنینی است. شرایطی دو گانه ناشی از تناقضات شدیداً اجتماعی و فرهنگی و اخلاقی و... که هستی انسانی را شدیداً به خطر انداخته و باعث رواج پوچی، معناباختگی، بی‌هویتی و هزار درد بی‌درمان می‌شود. نوعی آگاهی و جهان زیست مغشوش، بیمار و به هم ریخته‌ی آشفته‌یی که ناشی از برخورد فرهنگ تبلیغاتی دو نوع رژیم قدرت است.
و در یک چنین زمانه‌یی است که وظایف و کار روشن‌فکر نظام‌های توسعه‌نیافته‌ی استبدادی دو چندان می‌گردد، او هم چنان که موظف است به استقرار و پایداری ارزش‌های جهان‌شمولی مثل دموکراسی، حقوق بشر، صلح، برابری و آزادی کمک و تلاش کند و بر رژیم حاکم داخلی تاثیر گذاشته و آن را اصلاح کند؛ موظف است نقش دیگرش را در نقد امپراتوری آمریکایی به خاطر جنگ و خون‌ریزی و بر هم زدن امنیت و داشتن مقاصد شوم و شیطانی‌اش به اجرا بگذارد و از فرایند سلطه و استثمار نوینی که در جهان حاکم می‌شود ناراضی بوده و برای اصلاح وضعیت داخلی و جهانی درعصر آخرین امپراتوری هم‌زمان تلاش کند.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.