حکومتِ آقام

از چهارراه انتظام، صد قدم که می​آمدی بالا، نرسيده به مهدی​خانی يک کوچه​ی سرازير بن‌بست بود که سرش سقاخانه داشت. از شاپور، يک ايستگاه هم نمی‌شد. خانه​ی ما وسط همان کوچه بود. دو دهنه در چوبی سفيد داشت، قدِ آقام. پله می​خورد می​آمد پايين، دستِ راست يک دالان باريک بود که می​رسيد به حياط. ته دالان پرده​ی برزنتی زده بوديم که حياط پيدا نباشد. پرده را که می​زدی کنار، يک حياط بزرگ بود، پر اطلسی و ياس و شمعدانی. راسته​ی کنار ديوار هم يک درخت بهارنارنج بود، که می‌گفتند آقام روزی که هاشم‌مان به دنيا آمد، خودش با دست خودش کاشته. مادرم زير سايه​اش سبزی​خوردن می​کاشت. جمعه به جمعه می​چيد می​آورد سر سفره. ريحان​سبز و پونه​اش را هم جدا می‌کرد می‌برد برای آقام.

شب عيد باغبان باغ سپه​سالار می​آمد، گلدان​ها را از زير مشمع باران‌خورده‌ی گوشه​ی حياط می​کشيد بيرون. خاک​شان را عوض می​کرد. يک دستی هم به سر و روی‌شان می‌کشيد، نو نوار که می​شدند، شمعدانی​ها را می​چيد دور حوض فيروزه​ایِ وسط حياط که مرغابی​اش دايم حلقش رو به تاق آسمون باز بود و داشت پر می​گرفت. يکی يک​دانه از ياس​ها را هم می‌انداخت توی حلقه​های خالی سر نرده، جلو اتاق آقام. پای هره​ی لب ايوان هم اطلسی می​چيد.

ارديبهشت که می​شد، حياط‌مان تماشا داشت. دخترها دامن​شان را پر ياس می​کردند، می‌بردند اتاق آقام. فردايش آقام صدا می​زد که باغبان باغ سپه​سالار را خبر کنند، برود مواجب‌اش را بگيرد. پيرمرد هر دفعه يک دبه عرق خارشتر خانگی هم برای سنگ کليه‌ی آقام می‌آورد، که وقتی سفارش يکی را می‌کند، آقام برزخ نشود.

سرهنگ بود. خلق تندی هم داشت. صدای ماشين​اش که می​آمد، مادرم بلند می​شد، چادر دم​دستی​اش را يک تابی دور کمر می​داد، می​گفت: آقات آمد. هيچ​وقت هم برای اين نمی​گفت که من بفهمم آقام آمده. می‌گفت و می​رفت که وقتی آقام دالان را رد می​کند و پرده​ی برزنتی را کنار می​زند، مثل هميشه زير آن بهارنارنج راسته‌ی کنار ديوار ايستاده باشد.

بالای سرسرا که ما می​نشستيم يک اتاق را خالی کرده بودند برای آقام. همه​ی اثاث​اش را برده بود آنجا. پايين نمی​​آمد. فقط وقتی که مهمان داشت، پيغام می​داد زن​ها سرسرا را خالی کنند. گفته بود وقتی مرد غريبه می​آيد و می​رود، کفش‌های زنانه را از جلوی راه بردارند. همين جوری بود. کسی هم جرأت نمی‌کرد حرف بزند. طفلی مادرم هر دفعه که رد می​شد، يک دستی هم به کفش​ها می​زد که دعوا راه نيافتد.

هر دوره‌ای يک گماشته داشت که از سربازخانه می‌آمد. يکی از صندلی لهستانی‌های ايوان بالا را گذاشته بوديم دم در، توی همان دالانی که به حياط می‌رسيد، می‌نشست. هم خانه بپا بود، هم راننده بود، هم آن‌موقع می​گفتند: پی فرمان. مثل پادوی حالا. بنز سفيد آقام دستش بود. آقام را می​برد و می‌آورد. يک وقتی هم اگر سلمانی‌ای، کسی می​آمد، کارش که تمام می​شد، می​برد می​رساند. اگر آقام می‌گذاشت، شب جمعه​ها پری‌خانم و دخترها را هم تا شاپور می‌برد، برای خريد.

من که کلاس هشتم بودم، گماشته‌ی آن موقع آقام خاطرخواه طلعت شد. آقام فهميد بدبخت را فرستاد برازجون. پری‌خانم هم از ترس آقام دست طلعت را گرفت، يکی دو هفته‌ رفت خانه‌ی مادرش. آقام سر اينکه غذای گماشته را می‌داده طلعت ببرد، می​خواست بکشدش. اين پرده‌ی برزنتی را هم همان روز داد هاشم زد.

بعدِ اين جريان طلعت زياد جلو آقام آفتابی نمی‌شد. پری‌خانم هم روز روزش چشم ديدن مادرم را نداشت، از وقتی حرفِ طلعت پيش آمده بود، بدتر. بيشتر وقت‌ها خانه‌ی مادرش بود. وقتی هم که می‌آمد يک آتشی می​سوزاند، تا يک هفته جنگ‌و‌‌دعوا داشتيم. دايم يک چشم مادرم از دست اوقات تلخی‌های آقام اشک بود، يک چشم‌اش خون. روزی ده بار می‌گفت: آن موقع که من زنِ آقات شدم، هنوز سرگرد هم نشده بود. با همه چيزش ساختم. هاشم که به دنيا آمد، انتقالی خورد رفت ماکو. بعدِ هشت ماه که برگشت، اين زنيکه‌ی دهاتی هم باهاش بود. شکمش هم خيکِ باد!

عيدِ همان سال پری‌خانم رفت از آقام اجازه گرفت که با بچه‌ها بروند تبريز خانه‌ی برادرش. رفت که رفت... مادرم از سر بدجنسی می‌گفت خودِ آقام گفته بوده که برود. هيچ‌وقت هم طلاقش نداد. از همان روز ديگر پری‌خانم را نديدم، تا شب هفتِ هاشم که با طلعت و منير آمده بودند ابن بابويه.

دروغ چرا؟ از وقتی پری‌خانم دستِ بچه​هايش را گرفت و رفت، نه آقام آن آقای هميشگی بود، نه زندگی ما رنگ هميشه را داشت. مانده بوديم من و هاشم. او هم دوره‌ی خدمتش که تمام شد، رفت دانشگاه دنبالِ مهندسی.

هفت سال پيش، سر ظهر که آقام آمد خانه، يک راست رفت اتاق هاشم. چشم‌هايش کاسه‌ی خون بود. چهارتا تکه کاغذ مچاله هم دستش. وقتی آمد بيرون به مادرم گفت کسی به این اتاق دست نزند. هاشم را دو هفته فرستاده‌اند اردوی جنوب. از همان دانشگاه يکی را روانه کرده سربازخانه پيش من، که خبر بدهد، کسی دلواپس نماند.

اما طاقت نياورد. فردا صبح‌اش قيافه‌ی مادرم را که ديد، گفت سياسی بوده، گرفتنش. بعدِ دو هفته هم که بايد می​رفتيم جنازه را تحويل بگيريم، آرام‌آرام حالی‌مان کرد که توده‌ای بوده، اعدامش کرده‌اند.

توی همان دو هفته آقام تمام شد. سال بعدش هم مادرم دق کرد. حالا ارديبهشت که می‌شود، پنجره‌های سرسرا را باز می‌گذارم که عطر بهارنارنج تا تخت آقام برسد. سرش را می‌چرخاند، نگاهی می‌کند، باز برای هزارمين بار می‌گويد: اين بهارنارنج را روزی که هاشم دنيا آمد کاشتم...
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.