بلوطهایی که سرنگون می‌شوند

از رویکردی جامعه‌شناسانه به راحتی می‌توان به چگونگی پیدایش حکومت و به وجود آمدن طبقه‌ها و لایه‌های متفاوت اجتماعی اشاره کرد مسلما پیدایش تمدن نقش به‌سزائی در به وجود آمدن لزوم نظم پیرامون رویکردهای اجتماعی و تمرکز نیروهای اجتماعی دارد. در اکثر جوامع ابتدائی می‌توان عدم وجود حکومت را مشاهده کرد شاید بتوان گفت عواملی مختلفی همچون عدم مالکیت خصوصی یا نبود گروههای متفاوت اجتماعی در عدم وجود حکومت در چنین جوامعی نقش به سزائی دارد. به هر جهت در این نوشته از رویکردی جامعهشناسانه به مقوله‌ی امپراطوری نگاه نمی‌شود در واقع حتی بین حکومت و امپراتوری هم می‌توان ریشه‌هایی متفاوتی دید. ریشه‌هایی که گاه بار اساطیری و گاه مقدسانه! به واژه امپراتور و امپراتریس می‌دهد. شاید بتوان گفت رویکردی اومانیستی (انسانگرایانه) در پشت این نوشته به چشم می‌خورد گرچه هیچکدام از این ایسمها هیچ اهمیتی به موضوع و روشن‌تر شدنش نمی‌دهند اما وجود داشتنشان گاهی این برداشت را می‌دهد که می‌فهمیم متن از چه زاویه‌ای سخن می‌گوید و احیانا چه می‌خواهد بگوید! باری به همین جهت من خودخواهانه نام نوشته خود را از امپراتوری به عنوان « بلوط‌هایی که سرنگون می‌شوند» یعنی نامی که مدتها قبل آندره مالرو به اثر خود بخشیده است تغییر می‌دهم و مشق خود را می‌نویسم.

بلوطهایی که سرنگون می‌شوند

نیچه در کتاب «فراسوی نیک و بد» می‌گوید: هر ملتی ریاکاری خود را دارد و آن را فضیلت خویش می‌نامد. آیا می‌توان به جای واژه «ملتی» از واژه «انسانی» استفاده کرد. هر انسانی ریاکاری خود را دارد و آن را فضیلت خویش می‌نامد! اینکه این سخن چه معنایی را دلالت می‌کند برایم مهم نیست در واقع این من هستم که بار دلالتی دیگری به آن می‌دهم و به قولی روح تازه‌ای در آن می‌دمم و ذهن شما را وارد جریان خودساخته‌ای می‌کنم که شاید بی شباهت به یک بازی واژگانی به نظر نرسد اما آنچه در انتها جلوه می‌کند آنی نیست که می‌پندارید در واقع من شما را وارد قلمرو امپراتوری خود کرده‌ام. آیا شما خود یک امپراتور یا امپراتریس برای خود نیستید؟ آیا شما نیز برای خود ریاکاری ندارید که آن را فضیلت خود می‌دانید؟ روزی خواهد رسید که بلوط ساخته‌شده‌تان فرو می‌ریزد. آیا تا به حال قلمرو آرام‌تان در هم شکسته است؟ گاه بوده که قلمرو وسیعم مورد تاخت و تاز قرار گرفته و گاه یک، تنها یک ناشناس، یک غریبه موذی وارد قلمرو ذهنم شده و هفته‌ها و ماه‌ها قلمرویم را مغشوش کرده و گاه از شما چه پنهان که امپراتوریم را نیز دچار حرمان کرده و به ورطه نابودی کشانده است اما می‌دانید دوباره با فضیلتهایم!‌ نه واقعا شاید این واقعا آن فضیلت نیچه‌ای! نباشد، بفهمید چه می‌گویم شما را به خدا دستهایتان را در هوا تکان ندهید و نگویید «دیوانه است» من مرموزانه به شما چشم دوخته‌ام همانند آن گرگ که جامه مادربزرگ در تن کرده و آشنا می‌زند و بی‌گمان به شما و حرکتهایتان چشم دوزانده است! بله داشتم می‌گفتم در همچون مواقعی من دوباره همه قوایم را جمع کرده و نگذاشته‌ام بلوط‌هایم کاملا سرنگون شوند شما چطور؟ اما می‌دانید گاه می‌شود که از ریخته بلوط‌هایی که دیده‌ام نیز بلوط‌هایی دزدیده؟ نه برداشته‌ام. برداشته و همچون یک امپراتریس مقدس روحی در آن دمیده و بر قلمرویم افزوده‌ام. اما می‌دانید گاهی خواب از چشمان می‌رود وقتی این جمله را می‌خواند «بلوط‌هایی که سرنگون می‌شوند» اما آخر چرا باید بلوط‌ها سرنگون گردند؟ گویی به واقع هیچ چیز از خطر سقوط رهایی ندارد. هیچ. چیز دیگری هم بد نیست بگویم، می‌دانید مثل هر فصل دوباره بلوط‌هایی که می‌ریزند سر در می‌آورند و دوباره شما امپراتوری خود را خواهید داشت، مطمئن باشید.

سورا
14 فروردین ماه 1385
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.