چی میل دارید؟ تاملی وجودی

«وجود چیست؟»
«وجود را چگونه می‌توان شناخت؟»
«آیا وجود هست؟»
«هر باشنده‌ای وجود دارد؟»
سوالاتی قدیمی، تکراری، ملال آور و نشان‌مند از تبختر متافیزیک باوران، با ژست پرافاده‌ی فردیدی‌ها که: «بله! طرح این پرسش‌ها برای جلوگیری از فراموش شدن هستی لازم است!» احسنت! به به از آن لب شکرینت!
آیا چنین پرسش‌هایی معنایی دارند؟ آیا باید به این دستور پزیتیویسم غیرمنطقی گوش فرا دهیم که «از ما شنو که تجربه کردیم بارها- بی‌حاصلی‌ست حاصل این قیل و قال‌ها!»
فراموش شدن هستی چه اهمیتی دارد؟ آن هم با این بحث های مغلق فنی که خود گویندگانش هم از آن سر در نمی‌آورند چه برسد به آن‌که بی‌بضاعتان فکری چون منِ در‌به‌در را از فراموشی بر حذر دارد. پرداخت مستقیم به هستی آیا آن را از معنا تهی نمی‌کند؟ سمینار هستی، ویژه‌نامه‌ی وجود، معنا و مبنای وجود، مفهوم وجود، وجود در آثار صدرالدین قونوی، خطرات فراموشی هستی در قزوین، متن کامل روابط وجودی هانا آرنت و هایدگر و بررسی تطبیقی آن با روابط وجودی سارتر و سیمون دوبوار، هستی و مکان، هستی و مستی، خاطرات جنسی هستی خانوم و هستی‌شناسی فازی، باشنده‌های هستومند! بودش‌پذیری هستی، تصحیح شرح حاشیه‌ی شیخ پشم‌الدین رشتی بر کتاب عوالم الوجود توسط هانری سیلیسیوم و نهایتاً هزارتوی وجود!
در این میان مهم‌ترین چیزی که فراموش می‌شود خود هستی و وجود است. آیا اساساً وجود به کلام در می‌آید؟ آیا سخن گفتن از وجود کار درستی است؟ آیا هیچ فایده‌ای بر آن متصور است؟
به نظر من نمی‌شود از وجود سخن گفت، شاید بشود پیرامون آن چیزهایی گفت ولی از خودش و در ذاتیت وجود سخن گفتن برای من که محال است، شما را نمی‌دانم! گفتن امر نگفتنی!
نوشتن این نوشتار! مثل شوق کودکانه دید زدن اتاق خواب از سوراخ در است: «شما از سوراخ در اون‌ها رو دید می‌زنید...احساس تنفر دارید. احساس گناه! اما نمی‌تونید از گناه کردن دست بکشید» می‌دانی اشتباه است و بی‌فایده، ولی بازهم می‌نویسی که شاید درست باشد، شاید کسی بخواندش و چیزی در آن بیابد و آن را به کار بندد. نمی‌شود دید زدن را ترک کرد وقتی چشم‌چران حرفه‌ای باشی. ما محکوم به وراجی هستیم. وراجی‌های بی‌معنا و بی‌مبنا. گفتن از وجود برای من نوعی برخورد عدمی با هستی است. البته با پررویی تمام این کار را می‌کنم. هرچه باشد یک «ایرونی» هستم و خون پاک اجدادم مانع از آن می‌شود که تا نفس آخر دست از وراجی بردارم.
برای گفتن و نوشتن از چیزی باید بر آن مسلط بود. تسلط سوژه بر ابژه برای شناخت آن احتمالاً الزامی است. مخصوصاً وقتی که قرار است از این شناخت برای دیگران بگویی و آن حقیقت غایی را که به چنگ آورده‌ای در اختیار سایرین قرار دهی تا آن‌ها هم به راه تو «هدایت» شوند. ولی وقتی تو جزئی از چیزی هستی نه برون از آن چگونه می‌خواهی بر آن تسلط یابی و آن را بشناسی؟ تو تنها از همان‌جا که هستی می‌توانی سخن بگویی، از همان بازه‌ی زمانی و از «درگیر» شدن خودت در هستی و با هستی. آن درگیر شدن هم به سخن نمی‌آید. تنها وجد است، دلشوره یا چیزی شبیه آن. آنچه می‌گویی ربطی به هستی ندارد، گفته‌های خودت است از خودت و نه هستی. تو خودت را توصیف می‌کنی نه هستی را.
«وجود داشتن»، «در گیر شدن با وجود» و ... همه تجربه‌اند. تجربه‌های زیسته‌ی آدم‌هایی که گوشت و خون دارند. و این تجربیات در سخن گفتن‌های غالب ما وقتی که می‌خواهیم سخنی کلی در باب وجود بگوییم به ابتذال کشیده می‌شود و نهایتاً مشتی کاغذ بر جا می‌ماند و کمی صوت صادر می‌شود یا مثل الآن Digit هایی آن سر دنیا- در ینگه دنیا- بر روی یک Server فضایی را اشغال می‌کنند که می‌توان از آن برای Upload کردن عکس‌های مبتذل استفاده کرد. عکس‌هایی که ارزش دیده‌ شدن دارند.
هستی را باید تجربه کرد. تجربه‌ای که به سخن نمی‌آید. اگر «هستی هست» پس نیاز به سخن گفتن در باب آن نیست. همه در چارچوب آن قرار دارند. و اگر نیست که چه کسی حرف بزند؟
همه‌ی ما درکی زیست‌شناختی! از هستی داریم. هستی متعلَّق شناخت نیست. متعلَّق ایمان است. نه آن ایمان مذهبی جدا‌ساز دوبین معوج که آدم‌ها را به مؤمن و کافر جدا می‌کند. بل ایمانی وحدت بخش. ایمانی که همه را در یک دایره جمع می‌کند. ایمانی که بین همه مشترک است. همه هستیم و برابر هستیم. همه سهمی از هستی و حقی در هستی داریم. ایمانی که روادار است و درپی این رواداری دنبال زندگی است. ایمانی برای زیستن، شاد زیستن، ایمانی برای شاد مردن ایمانی برای هستی بودن.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.