آخرین امپراتور یا سایکو

آخرین امپراتور[1]
سایکو(psycho)[2]
بازی در سه پرده

افراد بازی:
یک امپراتور که با برداشتن ردا مبّدل به نقش مقابل‌اش، یعنی هرودوکس، خبرنگار شبکه‌ی گلوبال B.N.C می‌شود.

مکان بازی:
همان اخترکی که شازده کوچولو سالیان پیش در آن پا گذاشت.

پرده‌ی اول
(طلوع آفتاب)
هرودوکس قدم می‌زند. ابزارش را امتحان می‌کند که ضبط ‌صوت بسیار کوچکی است و یک هدفون. ساعت‌اش را نگاه می‌کند و انگار از آن هیچ نمی‌فهمد. به ضرورت بازی، ردای مخملین سرخی، روی یک آتش‌فشان ِ مرده گذاشته شده که آن را بپوشد و امپراتور شود. هدفون هم با تل نقره‌ای رنگ‌اش می‌تواند تداعی‌گر تاج باشد. (که زیاد تفاوتی هم نمی‌کند. چرا که امپراتور وجه تمایزش با مردم عادی تنها ردای سرخ مخملین‌‌اش است با حاشیه‌ی پوستی سفید که خال‌های سیاه دارد و آدم یاد صد ویک سگِ خال‌دار می‌افتد.- توضیح از مولف و کارگردان بازی است-)
(صدای هرودوکس پشت به تماشاگر): امپراتور بزرگ وارد می‌شوند. احترام بگذارید! تعظیم کنید! این خود امپراتور بزرگ است نه نشان‌اش!
(هرودوکس خم می‌شود. می‌خواهد جلو بیاید. امپراتور به نشان ایست دست‌اش را بالا می‌آورد)
امپراتور: کیستی که این‌گونه، وقاحت را تمام کرده و به ما نزدیک می‌شوی؟
هرودوکس: قربان من هرودوکس‌ام. فراموش کردین؟ من از شبکه‌ی گلوبال B.N.C. اجازه‌ی کتبی و رسمی ِمصاحبه با شما رو دارم. خاطر مبارک هست؟
- (من و من کنان) بله بله... جاسوس که نیستید؟
- نه اعلی‌حضرت من غلط بکنم! فقط چندتا سئوال دارم از خدمت‌تون.
- چه سودی برای مملکت من و رعایایم دارد؟
- خب می‌دونید این گزارش اگه چاپ بشه روبط تجاری و سیاسی و فرهنگی بین زمین و اخترک شما...
- خاموش! لفظ مصّغربرای سرزمین من به‌کار مبر.
- ببخشین.
(سکوتی سهمگین)
(غروب آفتاب)
امپراتور:(آرام‌تر و دل‌جویانه) می‌توانی بنشینی و آغاز کنی.
هرودوکس: بله. ممنون...یک دو سه شروع می‌کنیم.
سئوال اول؛ از آخرین گزارشی که از اخت...ببخشین... از سرزمین شما داشتیم، توسط شازده کوچولو، سالیان سال می‌گذره. از اون دوره تا به امروز کشور شما چه مراحلی رو پشت سر گذاشته و حالا چه برنامه‌هایی رو برای آینده داره؟
- (تجاهل می‌کند و متظاهرانه به اطراف نگاه می‌کند) شاهزاده‌ی کوچک دیگر کیست؟ به یاد نمی‌آورم.
- شازده کوچولو... همون پسر موطلائیه. همون که الان شده مدل. توی زمین همه می شناسن‌اش. از پیر و جوون. عاشقا به یادش اهلی می‌شن. گل سرخا رو توی تجیر می‌ذارن. روباهه؟ ماره؟ گوسفند و پوزه‌بند؟
- ...
- یادتون نیست؟ می‌خواستین وزیرش کنین. قبول نکرد و رفت.
- گفتم‌اش که اگر می‌خواهد برود دست‌کم سفیر شود. برای خاطر یک غروب آفتاب لعنتی رفت...بله او آخرین گردش‌گری بود که داشتیم. پس از آن مبادی ورودی را بستم و هرکه وارد خاک کشور شد، کُشتم.
- خب به نظر می‌آد که اون دیدار روتون تاثیر گذاشت. می‌شه بگین چه‌طور؟
- ببینید مرد جوان! در زمان‌های دور تصّور من بر این بود که رعایای من برّه‌هایی مطیع و رام هستند و من شبان‌شان‌ام. فرمان‌های عاقلانه و گاه مهری که بدیشان داشتم مرا از این ردای سرخ، که آن‌هنگام به رنگ لاجورد بود، دور کرده بود. خیره‌سری آن پسر، که در میان رعایای من بی‌سابقه بود، مرا به تغییر روش واداشت.
- پس به شکلی از رفرم رسیدید؟
- (گیج)...
- منظورم اصلاحاته.
- آری. به یقین. بزرگ‌ترین اصلاح، تغییر رنگ ردایم بود و از سر اتفّاق.
(طلوع آفتاب)
- می‌تونم بپرسم این اتفّاق چی بود؟
- می‌توانی.
- متشکرم قربان!
اون اتفّاق چی بود؟
- ریختن خون یکی از رعایا روی رنگ لاجوردی ِ ردای سابق‌ام و ایضن تغییر رنگ آن به سرخ که بسیار نظرم را جلب کرد.
- البته این یک فرآیند فاشیستیکِ و نمی‌شه رفرماسیون تلقی‌اش کرد...خب بگذریم.
- آری بگذریم که گذشتن نیز زیباست و من از این مکالمه احساس خسته‌گی می‌کنم. شما نیز قدری در اراضی ما سیر کنید تا غروب آفتاب بعدی به اذن ما شرف‌یاب شوید. صلاح بدانیم شب‌چره‌ای و ضیافتی را میهمان ما هستید.
- باعث افتخار منه قربان. پس تا غروب آفتاب. بای!

پرده‌ی دوم
میزی چوبی میان صحنه است. چند ظرف و دو جام و یک بطری.
(غروب آفتاب)
هرودوکس: (با تلفن هم‌راهش حرف می زند) ... باشه امشب برات می فرستم. ادیت کن همین‌طور آن ایر بفرست رو آنتن. نه نه به این زودی...شِت...صدات قطع می شه. این اخترک لعنتی(صدایش را پایین می‌آورد) اصلن انگار سیستم تقویت کننده نداره. گفتم به این زودی نمی شه. کند پیش می‌ره. تیترشو...امم... یا بزن سایکو یا بزن دن کیشوت. آره آره سایکو جذاب‌تره... اوکی جیگرم... زودتر بیام اون سیلیکوناتو اون‌قدر فشار بدم تا بترکه!(قه‌قه‌ی خنده) سی یو.
(هرودوکس تعظیم می‌کند)
سلام قربان خسته‌گی‌تون برطرف شد؟
امپراتور: کمی بهترم. شما هم زین پس پرسش‌های غامض و پیچیده طرح نکنید. ما هنگام صرف غذا بیش‌تر دوست می‌داریم هم‌صحبت‌مان مایه‌ی انبساط خاطر باشد.
- (می‌خندد) بله چشم حتمن!حالا مایلین از چی بگیم؟
- شما پرسش‌گرید؟ چه می‌خواهید بدانید؟
- خیال کنم وقتشه که به زندگی خصوصی‌تون برسیم؟
- مباد! از وارد شدن به حیطه‌ی شخصی برحذرتان می‌کنم.
- چرا قربان؟
- سهل و ممتنع: زندگی بزرگان همان به که در هاله‌ای از ابهام باشد. من باید نزد رعایا اسرارآمیز و دست نیافتنی بنمایم.
- بله... این هم حرفیه. اما باید بهتون بگم که دونستن اسرار داخلی بزرگان برای مردم خیلی جذاب‌تره تا حرفای تخصصی و سیاسی. مردم این روزا بیش‌تر می‌خوان بدونن شما چه لباسی می‌پوشید، آخرین دوست دخترتون کی بوده، دیزاینر داخلی قصرتون کیه و از این حرفا.
- متوجه سخنان‌تان نیستم. تنها به این بسنده می‌کنم که این‌جا هرچه من بخواهم همان است.
(طلوع آفتاب)
(هردوکس جام امپراتور را پر می‌کند)
- اجازه دارم به سلامتی شما بنوشم؟
- حتمن این کار را بکنید. و جام مرا هم...
- بله بله چه افتخاری با شما و بعد شما ...
بفرمائید. به سلامتی شما. چیرز!
- بله. گوارا باد!
- فکر می کنم بتونیم خیلی صمیمانه گپ بزنیم. این‌طور نیست؟
- اگر می‌شد که این ردا را مدام نپوشم و درآورم به‌تر بود. می‌شود؟
- نه متاسفانه کارگردان بازی این اجازه رو به‌تون نمی‌ده. ببینین... منم دقیقن دارم همین‌کار رو می‌کنم. منتها من هی درمی‌آرم و می‌پوشم!
- می پندارم که آری...گوارا!
- نوش!
امپراتور: (با صدای ضعیف) کاش می‌شد مرا با خود می‌بردید جایی که هستید.
هرودوکس: (با خنده) قربان می‌دونید که امکان نداره. شما امپراتورین. خاصیت شما همینه. اسم شما توی تاریخ می‌آد. افتخار بزرگیه. نه؟
- ... نوش!
- چیرز!
(صدای موسیقی از دور آرام آرام بلند شده و صدای حرف‌ها را می‌پوشاند)
(غروب آفتاب)

پرده‌ی سوم
هرودوکس درحالی‌که سرش روی میز است، ولو شده. ردا روی زمین افتاده. نوای موسیقی ملایمی از دور می‌آید. نور، آهسته کم می شود و ...

هرودوکس: (خُرّه‌ی می‌کشد و سرش را بلند می‌کند.) وای! ساعت چنده؟ لعنتی باید این گزارشو می‌فرستادم. این امپراتوره کو؟
(کمی اطراف را نگاه می‌کند و آرام پائین‌تنه‌اش را روی صندلی دیگر می‌سُراند و صدایش را کلفت می‌کند)
بله بله ما این‌جا هستیم. کارتان را ادامه دهید. ما در خدمت شمائیم!
(دست‌اش را می‌کوبد روی میز)نه! می‌دونم اون این‌طوری حرف نمی زنه.(رو به تماشاچی یا یک فرد موهوم) چرا متوجه نیستین من تا خرخره مست‌ام. به جای دو نفر خوردم. به جای دو نفر حرف زدم. باید این گزارش تموم بشه.(مستاصل روی زمین می‌نشیند) شاید این آخرین گزارش یه خبرنگار از یک امپراتور باشه. باید توی تاریخ ثبت بشه. باید فایل بشه. سه دو یک...یک دو سه...دو سه یک... رو آنتنی... برو...(بی‌حال روی زمین دراز می‌کشد)
(غروب آفتاب)
صحنه تاریک می‌شود و موسیقی هم قطع می‌شود. سکوت و تاریکی، به مدت طولانی تا طلوع آفتاب بعدی، صحنه را فرامی‌گیرد.
وقتی آرام آرام، پرتو نور ضعیفی به نشانه‌ی نزدیک بودن طلوع آفتاب، اخترک را روشن می‌کند، هرودوکس یا امپراتور، یا هر دو باهم، را می‌بینیم که ردای سرخ بر دوش دارد، با همان هدفون و سیم‌هایی که به کمرش وصل‌اند و با تبختر قدم برمی‌دارد.
(طلوع آفتاب)

پایان.
سپینود-فروردین 85


[1] فیلمی از برناردو برتولوچی (The last emperor)
[2] فیلمی از آلفرد هیچکاک

نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.