تاريخ ساده‌

امپراتوری‌های باستان
در جهان باستان هر قوم قوم ديگر را «بربر» می‌شناخت چون نمی‌توانست به زبان او سخن گويد. قوم‌های باستانی که توانسته بودند يک نظام اجتماعی موفق بنا کنند به انديشه‌ی گسترش ثروت و قدرت خود با تسخير و به بردگی گرفتن بربرها افتادند. از تجمع چند قوم به بردگی گرفته شده، امپراتوری‌ها پديد آمدند. امپراتوری‌های باستان سه نظام متحد‌کننده داشتند: جنگ و باج و مذهب. جنگ برای حفظ و گسترش امپراتوری لازم بود و باج برای جمع‌آوری ثروت و تمرکز آن در دست امپراتور تا نمادهای شکوه امپراتوری را بنا کنند، و مذهب اغلب به اين نظام زمينی شکوهی آسمانی نيز می‌افزود و قدرت قدرتمندان را سرنوشتی مقدر تصوير می‌کرد. اين سه يک چرخه می‌ساختند: باج به کار ساختن لشگر می‌آمد و لشگر به زور سرنيزه مذهب را گسترش می‌داد و مذهب به باج‌دهندگان کمک می‌کرد تا آرامش خود را حفظ کنند.

امپراتوری‌های مدرن
جهان مدرن با اعتماد به فراروايت‌هايی بنا شد که امور را به سرانگشت تحليل ساده‌تر می‌کردند و از همه چيز يک روايت کلی می‌ساختند که با علم تجربی قابل شناخت بود. نظام اخلاقی مدرن به جای آن که بر پايه‌ی مذهب بنا شود خود اصل شد و حتی مذهب را تنها در آن‌جا مفيد دانستند که به نظام اخلاقی کمک می‌کند: ما به اخلاق نياز داريم پس بهتر است خدايی وجود داشته باشد.
از آن‌جا که مدرن شدن با نقد دائمی و بدون ملاحظه‌ی پيش‌فرض‌های سنتی همراه بود، قوم‌هايی که در فرآيند مدرن شدن پيش‌تاز بودند، به جهان پيش‌مدرن با نظر تحقير می‌نگريستند. مسئوليت اخلاقی مردِ سفيدپوست متمدن کردن اين گروه‌های پيش‌مدرن بود. به اين ترتيب سيلی از جويندگان، ميسيونرهای مذهبی و آبادگران به کشورهای «عقب‌مانده» سرازير شدند. آبادگران معمولاً به قوم خود وفاداری بيشتری داشتند تا صرفاً به مسئوليت اخلاقی خود، پس ثمره‌ی آبادگری و عمران و استعمار آنان بيشتر به خودشان می‌رسيد و عقب‌مانده‌ها همين‌طور عقب‌مانده می‌ماندند.
قوم عقب‌مانده معمولاً به جای يافتن علل عقب‌ماندگی در سنت خود و نقد سنت در جهت مدرن شدن، علت عقب‌ماندگی را در آبادگران بيگانه‌ای می‌ديد که او را تحقير می‌کردند. به اين ترتيب در انتهای دوران مدرن، استقلال‌طلبی و استعمارستيزی آغاز شد تا ملل آزاد متولد شوند.

امپراتوری‌های پُست‌مدرن
پُست‌مدرنيسم با بی‌اعتماد شدن به فراروايت‌ها آغاز می‌شود: فراروايت‌هايی که به خون جنگ‌های جهانی شسته شدند و در اضطراب از نهايتِ جنونِ انسان و نابودیِ نژادِ او در جنگِ اتمیِ بعدی رنگ باختند. با استقلال‌طلبی اقوام عقب‌مانده، بنيان اخلاقی استعمارگران هم به چالش گرفته شد، اما استقلال‌طلبی هم خود نتوانست بنيان اخلاقی نوينی درافکند: اغلب ملل مستقل استعمارگران بيگانه را بيرون کردند تا به جايشان ديکتاتورهای نظامی و چپاول‌گران خودی بنشينند.
به اين ترتيب امپراتوری مدرن بر رسانه‌های متعدد و شرکت‌های بين‌المللی بنا شدند: بيزنس و تبليغات مايه‌های اصلی امپراتوری‌های پُست‌مدرن هستند و امپراتورها اغلب سهام‌داران جزء و کلی هستند که شرکت‌های بين‌المللی را می‌گردانند.

امپراتوری کهکشانی
در سری افسانه‌های علمی «بنياد»[1] از آيزک اسيموف، برای اولين بار ايده‌ی امپراتوری کهکشانی متولد شد. نظامی عظيم و کهکشانی که بر سيارات متعددی حکومت می‌کند اما يک «روان-تاريخ‌دان» در هنگام اوج قدرت آن،‌ زوال‌اش را پيش‌بينی می‌کند و بنيادی تأسيس می‌کند تا در هنگام زوال تمدن کهکشانی، با تأليف يک دائرة‌المعارف دانش بشری را از زوال نجات دهد و از فرو افتادن دوباره‌ی انسان‌ها در عصر تاريکی و نادانی پيش‌گيری کند.
ايده‌ی امپراتوری کهکشانی در افسانه‌های علمی ديگری تکرار شد و بيشتر از همه در سری شش‌گانه‌ی فيلم‌های «جنگ‌های ستاره‌ای»[2] جلوه کرد.

رشد و زوال امپراتوری‌ها
تنفس هم ممد حيات است و با اين حال هر نفس قدمی است به سوی مرگ: اکسيژن عامل اصلی حيات و عامل اصلی پيری است. با اين قياس، قدرت چون اکسيژن برای امپراتوری‌هاست و اعمال قدرت يک تنفس ضروری است که بدون آن امپراتوری می‌ميرد، اما هر اعمال قدرت خود قدمی به سوی زوال امپراتوری است.

توضيح ضروری: نوشته‌ی فوق يک روايت ساده‌انگارانه است.


[1] The Foundation Series
[2] Star Wars
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.