من آن‌ام که هستم.
عهد عتیق، سِفرِ خروج، ۳ - ۱۴

این نوشته بر آن است تا نشان دهد تصورِ وجود در فلسفه‌یِ مسیحی شکل گرفته و در فلسفه‌یِ اسلامی به اوج رسیده است. کلامِ مسیحی بیش‌ترین نقش را در شکل‌گیریِ مبحثِ وجود بر عهده داشته و دليلِ این‌که جامعه‌یِ ایرانی هم‌چنان وجودی می‌انديشد به وزنِ سنگينِ مبحثِ وجود در فلسفه‌یِ اسلامی بازمی‌گردد.

پرسشِ بنيادينِ جهانِ یونانی طبیعت چیست بود. برنت و ژيلسون بر آن اند که در آثارِ یونانی لفظِ وجود دیده نمی‌شود، آن‌چه هست موجود است.[1] در رساله‌یِ پارمنیدس از آن‌جا که وجود به‌عنوانِ انضمامی‌ترين امور یاد می‌شود درواقع موجود است[2]. برخی معتقدند افلاتون به‌واسطه‌یِ نظریات‌اش، به وجودِ محض در مقامِ خدا قائل است، اما ژیلسون این را رد می‌کند؛ «افلاتون در سوفيست از کلِ وجود سخن می‌گويد اما کلِ وجودِ او ناظر بر حيثِ عقلی و جنبه‌یِ واقعی است»، و البته این سعی در جهتِ نفیِ پارمنيدس است و بس[3]. ارستو در متافیزیک دانش را شناختِ موجود از آن‌جا که موجود است تعریف می‌کند. برایِ ارستو وجود مطرح نیست بل‌که موجود مطرح است و او اگرچه معتقد است به مفهومِ واحدِ مشترکی برایِ موجودات نیاز است آن‌را وجود نمی‌داند[4]. پلوتینوس نیز در آثارِ خود به موجود اشاره دارد تا وجود، و احدِ او برتر از آن است که وجود داشته باشد و به وصف درآيد[5].

کلامِ مسیحی بی‌شک ایمان را بر عقل مقدم می‌شمرد و از این حیث تفاوتی میانِ آنسلم و توماس نیست. همین ويژه‌گیِ کلامِ مسیحی بود که مفهومِ وجود را از دلِ کتابِ مقدس به در آورد و عرضه کرد. موسا در سفرِ خروج از خدا می‌پرسد تو چیستی؟ و خدا پاسخ می‌دهد من آن‌ام که هستم. این آیه متکلمینِ مسیحی را بر آن داشته بود تا وجود را مساوی با خدا و حقیقتِ هستی بدانند. بدین‌ترتیب وجود نامِ خدا و برتر از همه‌ چيز شمرده شد. درست از این‌جا بود که وجود پا به عرصه‌یِ فلسفه نهاد. غرض البته این نیست که بگوییم یهوه سخنی فلسفی بر زبان رانده است اما آن‌چه موسا از او نقل کرد تاثیراتِ عمیقی بر تاريخِ تفکر نهاد.
توماس آکویناس منسجم‌ترین تفکرِ فلسفیِ مسیحی را بر پايه‌یِ وجود بنیان نهاد. از نظرِ آکویناس وجود همان فعلیتِ هر صورت یا طبیعت است، بنابراین پر واضح است که بدونِ وجود، موجودات در خارج تحقق ندارند.[6] شرح و بحثِ مفصل و خسته‌کننده در خصوصِ نظراتِ آکویناس در هزارتویِ وجود چندان لطفی ندارد و همین‌که بدانیم آکویناس بر خلافِ افلاتون و ارستو به وجود پرداخت و فلسفه‌یِ منسجمی بر پايه‌یِ وجود - به‌عنوانِ انتزاعی‌ترین تصور - بنیان گذاشت کفایت می‌کند.

با آغازِ دوره‌یِ مدرن وجود اهمیتِ خود را در تفکرِ فلسفی بار دیگر از دست داد. برایِ دکارت cogito (اندیشه) اصل بود نه وجود، و گویی او وجود را در آگاهی معنا می‌کرد. لایب‌نیتس نگاهِ مکانیکیِ دکارت را به نگاهی دینامیک مبدل کرد، لازمه‌یِ این امر آن بود که ذاتِ جسم را به یک امرِ بسیط‌تر از بُعد تحویل کند و آن موناد بود.[7] اسپینوزا - هم‌چون دکارت - به جوهر معتقد بود و آن را علتِ خود معنا می‌کرد. اما آن را نه وجود بل‌که طبیعت می‌دانست. فرمولِ خدا = طبیعت در اسپینوزا زمانی که به هگل رسید به خدا = تاریخ مبدل شد. کانت بر آن بود نسبت به امورِ فراتجربی نباید حکم کرد در نتيجه نمی‌توان در خصوصِ وجودِ انتزاعی چيزی دانست. از نظرِ کانت :«وجود صرفِ وضعِ يک شیئ است..» يعنی الف و الف هست تفاوتی ندارند و یک معنا می‌دهند. لاک و هيوم به‌طبع موضعی سلبی در برابرِ وجود اختیار کردند؛ ايشان وجود را بی‌معنا دانستند. نیچه نیز در برابرِ آن موضع گرفت:«اعتراضی باید صورت پذیرد عليهِ حرکت می‌کنیم پس هستیم یا هست.» [8].

در مقابل فلسفه‌یِ اسلامی به شدت از مفهومِ وجود مالامال است، آن‌چنان‌که با حذفِ وجود چيزی از فلسفه‌یِ اسلامی باقی نمی‌ماند. ابن‌سینا در شفا می‌گوید:«وجود باید به صورت اضافه شود، نه برایِ این‌که صورت جوهر گردد بل‌که برایِ اين‌که جوهر موجود گردد.» با این حال ابن‌سینا ماهیت را بر وجود مقدم می‌داشت. در دوره‌یِ کهن‌سالیِ فلسفه‌یِ اسلامی صدرالمتالهین ظهور کرد که به اصالتِ وجود قائل بود و نظرياتی نو دراين‌باره عرضه کرد. تفکراتِ او در فقه و حکمتِ اسلامی رسوخ و بر قامتِ جامعه‌یِ مسلمانِ ایرانی تا ام‌روز سنگينی کرده است. ام‌روز هم‌چنان بدایة‌الحکمه‌ی علامه طباطبایی مبتنی بر آرای ملاصدرا ستونِ فقراتِ تفکرِ روحانیونی است که بر یک کشورِ شبه‌مدرن نفوذِ انکارناپذیری دارند. هنوز هم جامعه‌یِ ما تا حدِ زیادی وجودی می‌اندیشد اگرچه رساله‌یِ منطقی-فلسفیِِ ویتگنشتاین و پرسپکتیویسمِ نیچه تا حدودی او را رهاتر کرده باشد.

اما آیا موجود وجود دارد؟ یا وجود صرفِ یک واژه است و بس؟ هرچه هست با احتیاط می‌توان گفت همه‌گان معتقدند چیزی هست.... البته به‌جز گرگیاس؛ او معتقد بود هیچ چیز وجود ندارد.


[1] ژان وال، بحث در مابعدالطبیعه، ص ۱۱۵
[2] همان
[3] اتین ژيلسون، روحِ فلسفه‌یِ قرونِ وسطا، ص ۷۳
توضیح: پارمنيدس معتقد بود جهان ثابت و احد است که همان موجود (تمامیت) است، حرکت و شََوَند توهم است و هرچه هست ثبات است. سُقرات در رساله‌یِ خاندنی و جذابِ پارمنيدس در مواجهه با پارمنيدس و زنون نتوانست مدعایِ خود را اثبات کند و به‌سختی تحتِ فشار قرار گرفت. از آن پس افلاتون کوشید تلاشِ ناکامِ سُقرات را ادامه داده و بطلانِ نظرِ پارمنيدس و زنون را نشان دهد.
[4] ارستو، متافیزیک، گاما، فصل ۱،۲،۳
[5] پلوتینوس، مجموعه آثار، جلدِ اول، رساله‌یِ پنج‌ام از انئادِ دوم و نیز جلدِ دوم، رساله‌یِ نه‌ام از انئادِ شش‌ام
[6] ژان وال، بحث در مابعدالطبیعه، ص ۱۳۵
[7] گتفرید ویلهلم لایب‌نیتس، مونادولوژی، صص ۹۵ - ۱۴۱
[8] فلسفه در دورانِ تراژیکِ یونان، فردریش نیچه، ص ۱۱۲
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.