ما تله‌ویزیون را زندگی می‌کنیم!

۱.
روی مبلِ روبروی تله‌ویزیون لمیده‌ای. کنترل‌اش را در دست گرفته‌ای و بین شش‌هفت کانال وطنی و سی‌‌چهل کانال بیگانه ـ که احتمالاً بیشتر نگاه‌شان می‌کنی و در فهرستِ علاقه‌مندی‌هات هستند ـ چرخ می‌زنی. دکمه‌ها را فشار می‌دهی و چند لحظه‌ای یا گیرم چند دقیقه‌ای دوام می‌آوری تا دکمه‌ی دیگری را فشار دهی و بگذری و سراغ کانال بعدی بروی. به چند خطّ از اخبار محلّی گوش می‌کنی؛ دو صحنه‌ای از سریال هرروزه‌ات را می‌بینی؛ نماهنگی جدید را تا نزدیکِ پایان تماشا می‌کنی؛ یک‌صفحه‌ای از گزارش یکی از مسؤولان را می‌شنوی و پنج‌شش گل از مسابقه‌ی بسکتبال را برمی‌رسی و باز از نو، یکی‌یکی کانال‌ها را می‌چرخی تا خسته شوی و همان‌جا جلوی تله‌ویزیون خوابت ببرد.

۲.
متنی کم‌وبیش دشوار را مطالعه می‌کنی و به واژه‌ای می‌رسی و معنایش را درنمی‌یابی. در فرهنگِ واژه‌ها به دنبالِ معنای‌اش می‌گردی. در توضیح‌اش، به واژه‌ای جدید برمی‌خوری که باز معنای دقیقش را نمی‌دانی پس، سراغ واژه‌ی نو می‌روی. باز در بیان معنای‌اش واژه‌ای هست که نمی‌دانی. معنی‌اش را در واژه‌نامه جستجو می‌کنی و این بازی، چندین و چند دقیقه طول می‌کشد.

۳.
«منشِ انتشار» یا «پاشیدگی» (dissemination) اصطلاحی‌ست که ژاک دریدا برای چنین وضعیّتی وضع کرده. حضور هر کانال و شبکه، به‌معنای غیابِ دیگر شبکه‌هاست؛ همان‌طور که حضورِ هر دال معنایش غیاب دالهای دیگر است. به‌عبارت دیگر، تو ـ بینندة منتظر ـ نوعی فقدان مداوم را احساس می‌کنی؛ انگار همیشه چیزی کم است. انگار هم‌زمان همه‌ی چیزهایی را می‌خواهی که کنار هم قرار دادن‌شان دشوار است؛ پس بی‌تابی و سرگردان. درست مانند وقتی‌‌که معنای واژه‌ای را در فرهنگ جستجو می‌کنی و هر دال تو را به دالی دیگر رهنمون می‌شود تا نمی‌دانم کجا. در هر دوی این‌ها، نوعی غیاب کلّی وجود دارد: تغییر مداوم کانالهای تله‌ویزیونی در گونه‌ای «محقق‌نشدن بی‌پایان و بی‌حصر» با پاشیدگی دریدایی مشترک است. از هنگامی که گیرنده‌ات را روشن می‌کنی، با زنجیره‌ای کم‌وبیش نامتناهی مواجه‌ای. هر شبکه، چون حضورش را از غیاب دیگر شبکه‌ها وام می‌گیرد، همواره تو ـ بینندة منتظر ـ را به‌آن غایبها ارجاع می‌دهد. پس دیری نمی‌گذرد که یکی جایگزین دیگری می‌شود و باز، دوباره همین جایگزینی تکرار می‌گردد. این استلزام بی‌پایان که حاوی نوعی ابهام ناب است، لحظه‌ای سکون را مجاز نمی‌شمارد؛ هیچ‌گاه توی بیننده را ارضاء نمی‌کند و همواره این میل را به تعویق می‌افکند.
اگر در دیدگاهِ کلاسیکِ سوسوری، متن را دو محور «هم‌نشینی» (محور افقی درون‌متنی که شامل ارتباط دالهای موجود در داخل یک متن است) و «جانشینی» (محور عمودی برون‌متنی که به دالهایی مرتبط است که در آن متن غایب‌اند) سامان می‌دادند، در دیدگاه پساساخت‌گرا تنها محور جانشینی اهمیّت پیدا می‌کند. کانالهای تله‌ویزیونی ـ مانند دیگر متون ـ با محور جانشینی مشخّص می‌شوند؛ آنها معنای‌شان را از همه‌ی کانالهای پیش از این موجود که در لحظه، به غیاب رانده شده‌اند، دریافت می‌کنند. این تلقّی پساساخت‌گرا را دریدا «تفاوط» (تمایز و تعویق یا differance) نامید. تمایزی که هر آن پدید می‌آید؛ به‌تعویق می‌افتد و این روند تا بی‌نهایت ادامه می‌یابد. دالها، به‌گونه‌ای و کانالهای تله‌ویزیونی به‌گونه‌ای دیگر این تمایز را تجربه می‌کنند.

۳.
پیشتر، اثر هنری را با دقّت نگاه می‌کردیم و شیفته‌وار، ستایشش می‌نمودیم؛ امّا حالا، من و تو در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که مصرفِ اثر هنری ـ در معنای وسیع‌اش ـ آن‌طور که بنیامین می‌گوید، حالتی جمعی دارد و همراه با حواس‌پرتی‌ست. کانال‌ها و شبکه‌ها را تندتند یکی‌یکی رد می‌کنیم. تله‌ویزیون ـ به‌واسطه‌ی منش انتشار ـ هیچ‌گاه ارضامان نمی‌کند. این‌گونه تله‌ویزیون، رسانه‌ی عصر ماست. ما در تله‌ویزیون غرقه نمی‌شویم. ممکن است در پیچ و خم و رنگ و لعابِ تابلوی نقّاشی یا مجسّمه‌ای در موزه غرق بشویم؛ ولی تله‌ویزیون را با «حواس‌پرتی» نگاه می‌کنیم: توالی تصاویر اجازه‌مان نمی‌دهد که تأمّل کنیم و خود، به این توالی تصاویر، توالی شبکه‌ها را هم اضافه می‌کنیم. پیشتر، به معبدِ موزه می‌رفتیم تا در مقابلِ بتِ هنری زانو بزنیم و در گوشه‌گوشه و خط و خالش مستغرق شویم. ولی حالا، در خانه لم‌داده روی مبل، با بشقاب غذا در یک دست و روزنامه در دستی دیگر، گاهی هم به تله‌ویزیون نگاه می‌کنیم. ما تله‌ویزیون را دوست داریم؛ چون امکان‌ِ «پرسه‌گردی» حواس‌پرت‌مان را فراهم می‌سازد. برای نگاه کردن به تله‌ویزیون نیاز به تمرکز نداریم.

۴.
ما ـ حواس‌پرت‌های این‌دوره‌زمانه ـ تله‌ویزیون را دوست داریم. یا اصلاً فراتر از این، تله‌ویزیون را زندگی می‌کنیم. اگر واقعیّت و دال‌ها ـ آن‌طور که در بالا هم به آن اشاره کردم ـ سیل تصویرهایی باشد «از یکدیگر جدا و از زمان و مکان و مدلول و مرجعی معنادار گسسته و فاقد نفوذِ عاطفی»، آن‌گاه گفته‌ی بیلز کاملاً ملموس به نظر می‌آید: «زندگی یعنی عوض کردنِ کانال تله‌ویزیون».
تله‌ویزیون، شبیه زندگی ماست. تله‌ویزیون، رسانه‌ی دوره‌ی ماست. اصلاً تله‌ویزیون، بیشتر از به قولِ مک‌لوهان، امتداد حواس‌مان، که خودِ زندگی ماست.
نظرات ارسال شده
زینب حسن پور در 13 خرداد 1386
بعد از همه ی اینها که گفتی بودریار بخون.احتمالا خوندی نه؟پس به کسالت امر واقعی رسیده ای ...نه...به وانموده های جعلی متکثر مرموز...

email | website