يک گفت‌و‌گوی منتشرنشده

جستارگشايی: من و پيرمرد حرف‌هايی می‌زنيم گاهی، که به درد عمه‌مان هم نمی‌خورد. ولی شايد به درد شما بخورد. قديم‌ترها خاطره‌ی عشق‌های ناکام‌مان را مرور می‌کرديم، چند سالی‌ست اما که حرف‌های‌مان ته‌کشيده. موضوعات هزارتو را می‌گذاريم وسط به سر و کله‌ی هم می‌زنيم تا نتيجه‌يی بگيريم و يک کاسه تحويل صاحب‌اش بدهيم. مشکل اين‌جاست که تقريبن هيچ‌وقت به نتيجه‌ نمی‌رسيم، آخر سوادمان محدود است. شده‌ايم عين اين جماعتی که نه مهندس‌اند، نه فيلسوف، نه نويسنده، نه نوازنده، نه فيلم‌باز، نه کتاب‌باز، نه... ولی هنوز هم به خودشان اميدوارند!

- حوصله داری آن‌قدر حرف‌بزنيم تا به نتيجه برسيم؟

+ نه حوصله‌دارم، نه وقت‌. تازه مگر ما چند بار تا به حال به نتيجه‌ای رسيده‌ام؟ حرف‌زدن من و تو محض سپری‌شدن است و پرکردن تنهايی.

- عجالتن تو مانده‌ای چه بنويسی. من که می‌دانم؛ دنبال بهانه برای نوشتن می‌گشتی که قول دادی.

+ لازم نيست به نتيجه برسيم. اين‌طور وقت‌ها نتيجه‌گيری را گردن خواننده می‌اندازيم، کلاس کارمان هم بالا می‌رود. متفاوت می‌شويم. صاحب سبک می‌شويم. نديده‌ای بعضی فيلم‌ها وقتی تيتراژ پايان‌اش بالامی‌آيد شک‌می‌کنی نکند يک جايی خواب‌ات برده و تازه بيدارشده‌ای؟ اگر بخواهی بعدازظهر‌ها در کافه‌يی جايی راه‌ات بدهند که بنشينی و تنها در خانه قوقولی‌قوقو سرندهی، بايد از همين فيلم‌ها نگاه‌کنی. خودمان‌ايم، صد رحمت به کتاب. انگشت‌ات را لای آخرين صفحه‌يی که خوانده‌ای بگذاری و کتاب را ببندی، می‌توانی با يک نظر پيش‌بينی کنی تا آخرش چه‌قدر مانده. دست‌گيرت می‌شود که چه‌قدر فرصت انتخاب داری تا سعی کنی نتيجه‌بگيری يا در دل بد و بی‌راه ادبی و بی‌ادبی نثار نويسنده ‌کنی.

- پس فيلم‌هايی را ترجيح می‌دهی که آخرش عاشق و معشوق قديمی دوش‌به‌دوش هم زير برف قدم‌می‌زنند که: «ديگر مسأله تو نيستی، من هم نيستم، اين طفل معصوم است» ها؟! همان‌ها که از انرژی هسته‌ای تا سقط جنين را به‌صورت دراماتيک بررسی می‌کنند؟

+ از يک کار سفارشی چه انتظاری داری؟ ناچار است که به نتيجه‌ای برسد؛ در قبال موضوعی که طرح‌کرده موضع‌گيری صريح و قاطع داشته‌باشد. اين نتيجه لزومن حاصل سير منطقی حوادث که نيست؛ چشم باز می‌کنی می‌بينی قصه‌ات هزار و يک صاحب پيدا کرده. هر کدام سهمی می‌خواهند بالاخره. نوشتن فيلم‌نامه‌ی زيادقسمتی که قرار است از يک رسانه‌ی جمعی پخش‌شود برای خودش يک تراژدی‌ست، چيزی شبيه آخر شاه‌نامه.

- کار سفارشی؟!

+ آقا جان من! خودت را بگذار جای نويسنده‌ی بی‌نوا. ترجيح می‌دهی آن‌قدر حرص‌بخوری و سيگار بکشی که در چهل‌ساله‌گی سکته‌کنی و بعد از چند روز هم‌سايه‌ها از بوی گند نعش‌ات دنبال مرده‌شور بفرستند، يا تن بدهی به يک سفارشی‌نويسی ناقابل؟ پهلوان زنده را عشق است.

- پس رسالت فرهنگی چه می‌شود؟

+ رسالت يا فرهنگی‌ست يا رسانه‌يی.

- اين ديگر از آن حرف‌ها بود! اين همه رسانه‌ی فرهنگی- اجتماعی در اطراف و اکناف دنيا به هدايت فرزندان آدم مشغول‌اند. برای خودشان رسالت فرهنگی قايل‌اند. تکنولوژی يعنی همين، در اين دوره‌زمانه فرهنگ را رسانه می‌سازد. رسالت فرهنگی و رسانه‌يی مستقل از هم که نيستند.

+ يعنی حافظ اگر امروز زنده‌بود، به قول آقا سعيد، برای سازمان ترافيک تيزر تبليغاتی می‌ساخت؟ شايد! ولی نظر من در مورد رسانه جداست. رسانه يک بن‌گاه است. صاحب اين بن‌گاه يک عده را استخدام می‌کند تا از توانايی‌های تکنيکی خودشان استفاده‌کنند برای القای يک فکری به يک جماعتی. کسی که استخدام می‌شود، چارچوب حاکم بر آن رسانه، يعنی خط فکری صاحب رسانه را می‌پذيرد، دست‌کم بعد از مدتی در آن غرق می‌شود – و آن تراژدی که گفتم اتفاق می‌افتد. کسی هم که مايحتاج فکری و روحی‌اش از رسانه‌ای که انتخاب‌کرده تامين می‌کند، باز هم چارچوب را پذيرفته. رسالت فکری و فرهنگی وقتی معنا پيدا‌می‌کند که رسانه مبلغ نباشد.

- خوب هر صاحبِ فکری خودش را تبليغ می‌کند. اين طبيعی‌ست. انتظار ديگری داری؟

+ نکته همين‌جاست: صاحب رسانه خودش را تبليغ می‌کند، نه هر صاحب فکری.

- صاحب فکر اگر مقبوليت عام داشته‌باشد، صاحب رسانه هم می‌شود. به رسالت فرهنگی‌اش هم می‌رسد.

+ به رسالت مصلحانه‌اش می‌رسد، اگر مقبوليت عام داشته‌باشد.

- مگر فرهنگ هدفی جز اصلاح دارد؟ چرا خلط مبحث می‌کنی پيرمرد؟

+ پس ما بحثی نداريم.

- سؤال آخر: هزارتو يک رسانه است؟

+ گفتم که ما ديگر بحثی با هم نداريم. اين را از آن جماعتی بپرس که: وب‌لاگ می‌نويسند، پس هستند.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.