هوس‌های من

لازم می‌دانم احساس خودم را بیان کنم. در یک جمعی نشسته‌ام. مثل میزگرد مثلن. برنامه‌ریزی کرده‌بودم برای این ساعت که در خیالات خودم با گروهی که می‌خواهند بگویند «رسانه» دور هم بنشینیم و شور کنیم تا شاید من چیزی بفهمم. از صبح دیروز فکر امشب بوده‌ام. عصر به یک نفر گفتم که می‌خواهم شتاب ماشین‌اش (یا اگر دقیق‌تر بگویم ماشین پدرش) را ببینم. نتیجه این شد که تا ساعت 8 شب منتظر کارشناس بیمه بودیم که طرف سمج تصادف را راضی کنیم.
اعصاب زیر صفر
اما رسانه هم مثل خیلی چیزهای دیگر چیز خوبی است، اگر باشد. مثلن وقتی ما دو ساعت منتظریم که یکی بیاید و کروکی بکشد، نماینده‌گان رسانه‌های گروهی کجا تشریف دارند؟ اصلن ربطی دارد؟ آن‌ها هم مثل من ساعت کاری ندارند. پس چرا هیچ‌کس که شبیه رسانه‌ورزان باشد نپرسید: این‌همه وقت، این‌جا چرا؟ قیافه‌ی خودم را مجسم می‌کنم که مثل آدم‌های کاملن شرمنده ایستاده‌ام و گند خودم را تماشا می‌کنم و در این حالت چه‌قدر شکل من شبیه کاریکاتور بود یا چه عکس جالبی برای ... بودم. تازه فهمیدم که رسانه برای من یعنی SMS و دیگر هیچ. موبایل‌ام رفته بود تعمیرگاه. حتا اگر هم بود با رسانه‌ی من که نمی‌توان 110 را خبر کرد. رسانه یعنی چیزی که بتوان با آن از هر کسی که لازم است خبر گرفت و رسانه‌ی خوب‌تر آنی است که وقتی می‌خواهی کسی از تو باخبر نشود، همه راحت‌ات بگذارند. سؤال: آن‌ها که هر شب گوشه‌ی می‌خانه‌یی کز می‌کنند و به عالمی دیگرند، با رسانه مخالف‌اند؟ ممکن است باشند.

بگذریم. من از رسانه فقط همین را می‌فهمم که کم‌کم تمام زنده‌گی ما و علایق‌مان را تسخیر می‌کنند. در هر رقابت و شاید جنگی حرف اول را می‌زنند و دیدی که نسبت به خبرنگاران داشته‌ام را اثبات می‌کنند: فضول و نه کنج‌کاو. یعنی رهبری ارکستری را به عهده دارند که تمام عالم و آدم برای‌اش می‌نوازند و هیچ چیز بدتر از این نیست که بازی رئال مادرید را با گزارش یک عرب نگاه کنیم. فراموش نکنیم برای هر خانه‌یی که تلویزیون‌اش به طرفه‌العینی شونصد کانال جهان را «می‌گیرد»، داشتن یک آنتن به شکل هویج که دست‌کم شبکه بربری ما را بگیرد از رسانه هم واجب‌تر است. راستی این نرگس که می‌گفتند سریال بود یا رسانه؟ شنیدستم که سازمان حج و زیارت برای آسایش و رفاه حال زایرین محترم و محترمه ترتیبی اتخاذ کرده بود که در مکه هم نرگس داشته باشند. لازم است ... لعنت بر شیطون. پس نرگس‌ از رسانه هم قوی‌تر است. شاید حتا از رضازاده هم قوی‌تر باشد. رسانه‌ها آن‌قدر قوی‌اند که می‌توانند برای هر اتفاق کوچک و بی‌اهمیتی قالب یک فاجعه درست کنند یا یک جشن ملی را تبدیل به زهرمار کنند و این یعنی یک نوع قدرت. اما قدرت رسانه‌ها فقط زاییده‌ی حق پرسش آن‌ها نیست. گاهی هم برای خودشان قدرت ایجاد می‌کنند و سپس به رذیلانه‌ترین شکل ممکن از آن بهره می‌برند. جنجال به پا می‌کنند و توضیح می‌خواهند. آن‌ها خبردزدان خود را همه جا پراکنده‌اند و ما را به محاصره‌ی خود در آورده‌اند. (با نهایت احترام به خبرنگاران شریف) در اوج جنگ لبنان می‌توان از رکوردشکنی یک فنلاندی غول پیکر در زمینه‌ی قطع کردن درختان بی‌دست و پا خبردار شد. با این حساب کم‌کم باید از دوستان نزدیک خودمان هم دوری کنیم تا مبادا اسرار مگوی ما را در یک صفحه‌ی ارزان و پرطرف‌دار به حراج بگذارند و حسین آقا می‌گفت: «و در کمیسیونیی خاکستری شترهایی را دیدم که به اعتراض میزهای سالن را می‌جویدند و رییس‌شان که زنگوله داشت می‌گفت: لطفن به وقت رسمیت جلسه پشگل نیندازید.» [نقل به مضمون از حافظه‌ی مخروبه‌ام] برگردم سر حرف خودم. یعنی شما را به خدا وقتی بین من و شما واقعه‌ی جدیدی رخ می‌دهد، لزومی ندارد هوار بکشید و بگویید: «رخ داد.» رسانه نشوید و برای من شر درست نکنید. رسانه چیست اصلن؟ رسانه‌ها قوی‌اند و قوی‌تر می‌شوند. به شرطی که در محدوده‌ی مرزهای جغرافیایی کشوری باشید که کسی برای رسانه‌ها و قرتی بازی‌های مثل آن تره خرد کند و با یک عکس و دو نقاشی «تعطیل» نکنند. کی گفته من اعصاب‌ام خرده؟ اصلن اعصاب چیه؟ آیا هنوز هم مارگارین به‌تر از کره است؟ آیا آب خنک روزه را باطل می‌کند؟ آیا اتوبوس از مینی‌بوس بزرگ‌تر است؟ همینو می‌خواستی؟
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.