تخیلاتی که وجود دارند

مفهوم انتزاع
زبان در زندگی انسان‌ها ساخته می‌شود و مفاهيم موجود در زبان با انتزاع از واقعيت به دست می‌آيند. ما بارها چيزهای سرخ را می‌بينيم تا رنگ سرخ‌ را از آن اشياء جدا و منتزع کنيم و به شکل يک مفهوم مجرد و ذهنی درآوريم؛ و طبيعتاً برای انسان کوررنگ چنين انتزاعی ممکن نيست.
دستگاه انتزاعی ذهن انسان که کارخانه‌ی مفهوم‌سازی است، هميشه در حال دسته‌بندی گروهی از اشياء عينی يا ذهنی است تا آن‌ها را با يک نام خلاصه کند، به ديگر نام‌ها مربوط کند و شبکه‌ای از مفاهيم بسازد که زيرساخت اصلی زبان را تشکيل می‌دهند. دستگاه زبان البته منحصر به مفهوم‌سازی نمی‌شود: جملات و گزاره‌ها بخش پويای زبان را تشکيل می‌دهند و از قانونی ذهنی به نام منطق پيروی می‌کنند. آن‌چه جالب است اين است که انسان با استفاده از منطق می‌تواند استنتاج‌هايی در ذهن صورت دهد که در صورت درستی در جهان عينی هم تجربه‌پذيرند، و به اين ترتيب می‌تواند درباره‌ی چيزهايی که تجربه نکرده حکم صادر کند. سازگاری قوانين جهان خارج با قوانين جهان ذهن چيزی است که همواره تجربه می‌شود اما خالی از شگفتی نيست. چرا لزوماً جهان بايد از فرمول‌های ساده‌ای پيروی کند که تنها با استنتاج منطقی از چند آزمايش ساده به دست می‌آيند؟ اين شگفتی در گفتار آينشتاين بازتاب می‌يابد که: «راز ابدی جهان، قابل‌درک بودن آن است».[1]

باگ ذهن: انتزاع بد[2]
دستگاه مفهوم‌سازی ذهن انسان گاهی دچار پيچيدگی‌های بيش از اندازه می‌شود. مفهوم «وجود» يا «هستی» وقتی در قالبی فلسفی مطرح می‌شود و راجع به آن انديشه می‌شود يکی از اين مفاهيم است.
مشکل اول در انتزاع اين مفهوم اتفاق می‌افتد: در زبان روزمره به ندرت پيش می‌آيد که به سادگی گفته شود «فلان چيز هست» يا «بهمان چيز وجود ندارد». اغلب «وجود داشتن» يک فعل ربطی است که رابطه‌ی يک چيز را با يک مکان يا زمان خاص مشخص می‌کند، و جملاتی ساخته می‌شوند مثل «در مولکول قند اتم کربن وجود دارد» يا «در زمان قاجار آموزش همگانی در ايران وجود نداشت». اما وقتی مفهوم «وجود» مستقل از زمان و مکان بررسی شود پيچيدگی بيش از حدی می‌يابد: «وجود چيست؟» «چرا بيشتر می‌توان گفت چيزی وجود دارد تا چيزی وجود ندارد؟» «هدف ازهستی و وجود چيست؟» و مانند اين سوآلات.
واضح است که مفهوم «وجود» مفهومی است که از «همه چيز» انتزاع شده‌است. هر چيز که بتوانيم آن را تجربه کنيم يا حتی به تصور ما درآيد «وجود» دارد، چرا که لااقل در يک لحظه يا يک مکان خاص موجود شده‌است. اما آيا ما مجاز هستيم يک مفهوم را از همه چيز انتزاع کنيم؟ مگر نه اين که هدف اصلی انتزاع دسته‌بندی و تمايز بين اشياء است؟ اگر مفهومی مثل وجود آن قدر گسترده باشد که عملاً همه‌چيز را در بر بگيرد آيا باعث خطای انديشه و ايجاد تصورات موهوم نمی‌شود؟ مفهوم «عدم» که در تقابل با مفهوم وجود قرار می‌گيرد خود نشان‌دهنده‌ی وضعيت پارادوکسيکال اين انتزاع است: اگر بگوييم عدم وجود دارد به تناقض می‌رسيم، و اگر بگوييم عدم وجود ندارد هم به تناقض می‌رسيم. اين پارادوکس يک صورت خاص از پارادوکس عام‌تری است که در نظريه‌ی مجموعه‌ها با عنوان پارادوکس راسل[3] شناخته شده‌است. هرگاه مجموعه‌ای آن قدر عام تعريف شود که شامل همه‌چيز باشد اين پارادوکس رخ می‌دهد.
مشکل دوم در مربوط کردن اين مفهوم به ديگر مفاهيم اتفاق می‌افتد. وقتی ما مفهومی چون «وجود» را انتزاع کرديم قدم بعدی آن است که آن را در شبکه‌ی مفاهيم ديگر بگنجانيم، به عبارت ديگر آن را توصيف کنيم. اما هر توصيفی از وجود بايد تمام موجودات را شامل شود و يا روابط بين همه چيز را توضيح دهد. هر رابطه‌ی ديگری در بين موجودات بايد حالت خاصی از «قاعده‌ی کلی هستی» باشد؛ و اگر چنين قاعده‌ای قابل دست‌رسی باشد درک بسيار خوبی از همه چيز به انسان خواهد داد. يافتن چنين قاعده‌ای هدفی است بسيار بزرگ: همان‌گونه که يافتن اکسير و کيميا آرمان کيمياگران باستانی بود آرمان فيلسوف که پيچيدگی‌های مفهومِ پارادوکسيکالِ وجود را به جان می‌خرد اين است که آن «قاعده‌ی کلی» را که تمام هستی را توضيح می‌دهد بيابد.
اما به فرض که حتی چنين قاعده‌ی جهان‌شمولی قابل دست‌رسی باشد، چنين قاعده‌ای بيش از «يک حس شناختی - عرفانی» نخواهد بود؛ و اين تازه در حالتی است که آن حس قابل انتقال از طريق کلمات باشد. چنين قاعده‌ای شايد برای حس مبهم ابد و درک ازل مفيد باشد اما هيچ ابزاری به ما نمی‌دهد تا بتوان با آن وضعيت چيزهای خاص را پيش‌بينی کنيم و يا بدانيم. مشکل ديگر آن است که قاعده‌های کلی هستی چون بر مفهوم بدون تمايز «وجود» بنا شده‌اند اغلب تمايل دارند که تمايز همه چيز را از بين ببرند. مثلاً اين که بگوييم «هستی تنها از نيکی و خير تشکيل شده» تنها در صورتی امکان‌پذير است که تعريف ابتدايی و روزمره‌ی کلمه‌ی «بدی و شر» را عوض کنيم و مثلاً بگوييم «بد مطلق نباشد در جهان» و «هر چيز بد خير هم دارد و در نهايت خيرش بيشتر از شر آن است». پذيرفتن چنين جملاتی چيزی از واقعيت کم يا به آن اضافه نمی‌کند، ولی ما با حذف دوقطبی «خير/شر» و تقليل آن به تنها يک قطب قوه‌ی تميز و تشخيص خودمان را ناقص می‌کنيم و مجبوريم بعضی از ادراک‌های مستقيم خود را انکار کنيم. مثال‌ها از اين قاعده‌های کلی که درک ما را ناقص می‌کنند کم نيستند: «هستی قانون‌مند است» يا «هستی زيباست» و بسياری ديگر.
چرا «قاعده‌های کلی هستی» چنين نقصی را ايجاد می‌کنند؟ شايد چون اگر هر مفهومی که به مفهوم «وجود» وصل شود مفهوم متضاد آن بايد به «عدم» منتسب شود و ناگزير از پهنه‌ی هستی حذف شود؛ در حالی که در کاربرد روزمره و عادی زبان همه‌ی اين مفاهيم از «واقعيت» انتزاع شده‌اند پس لااقل در لحظه‌ی انتزاع خود وجود داشته‌اند و ادراک شده‌اند. اما با داشتنِ قاعده‌ی کلی هستی اندک اندک بايد از تمام تعريف‌های پذيرفته‌شده‌ی قبلی به نفع قاعده‌ی کلی عقب‌نشينی کنيم تا قاعده‌ی جديد جای خودش را باز کند. آن چه در عمل اتفاق می‌افتد اين است که چون مفهومِ وجود بی‌اندازه گسترده است، قاعده‌ی فرض‌شده برای آن چون يک قانون مستبدانه خود را به تمام مفاهيمِ ديگر تحميل می‌کند.
شايد بتوان انتزاع بد را يک اشکال رايج در دستگاه مفهوم‌سازی انسان دانست. دستگاه‌های پردازش اطلاعات مصنوعی بالقوه زمينه‌ی خطاهای بنيادی دارند: دستگاه‌های محاسبه‌گر رقومی[4] دچار خطای تقسيم بر صفر می‌شوند يا ماشين‌هايی با معماری فون‌نويمان[5] هميشه زمينه‌ی خطای شکست پُشته[6] را دارند. اگر بپذيريم ذهن انسان همچون هر دستگاه پردازش اطلاعات ديگر زمينه‌ی معلق شدن و خطاهای بنيادی دارد، می‌شود حدس زد که زمينه‌ی انتزاع بد بالقوه در ذهن انسان هست. انتزاع بد به معنی ساختن مفاهيمی است بسيار وسيع و گنگ که اغلب درست تعريف‌نشده‌اند. شايد ٱن چه از آن تعبير به «يأس فلسفی» می‌شود نتيجه‌ای از انتزاع بد باشد، چرا که در هزارتوی مفاهيم مبهم و عظيم بعيد نيست توانايی استنتاج و معنی‌يابی مختل شود. غير از يأس فلسفی خطرهای بزرگ‌تری در کمين است: می‌دانيم که ستم‌های بزرگ از ستم در حق کلمات آغاز می‌شوند. حقيقت‌نمايی گزاره‌های فلسفی که حکم‌های کلی درباره‌ی وجود و زندگی صادر می‌کنند می‌تواند تباه‌کننده باشد و حتی جان ميليون‌ها انسان را بگيرد.
خطای انتزاع بد گستره‌ای وسيع دارد و تنها شامل مفهوم «وجود» نمی‌شود. قسمت عمده‌ای از فلسفه‌ی کلاسيک بر مبنای مفاهيمی ساخته شده‌است که احتمال اين خطا در آن‌ها بسيار زياد است.

مرگ فلسفه
از زمانی که فلسفه‌ی کلاسيک وقتی به فلسفه‌ی رياضيات و منطق صوری آميخت تا «فلسفه‌ی تحليلی» به وجود آيد اندک اندک اين خطا آشکار شد. در نهايت لودويگ ويتگنشتاين[7] در رساله‌ی منطقی - فلسفی[8] خود پيشنهاد کرد «آن‌چه نمی‌تواند [به دقت] بيان شود بايد در سکوت از کنارش گذر کرد». روش ويتگنشتاين در رساله البته روشی است بسيار راديکال تا جايی که حتی گزاره‌هايی که خود برای نتيجه‌گيری‌ها بيان کرده را مشمول حکم خود می‌داند و اعتبار آن‌ها را تنها برای يادآوری‌ مرزها و محدوديت‌های زبان می‌پذيرد؛ به تعبير خود او اين گزاره‌ها نردبانی هستند که پس از بالا رفتن از آن می‌توان آن را انداخت. خود ويتگنشتاين پس از نوشتن رساله گمان کرد که فلسفه تمام شده و تمام مسائل فلسفی يا حل شده‌اند يا بی‌معنا بودن آن‌ها نشان داده شده‌است، از کار فلسفه کناره گرفت و معلم دبستان شد!
فلسفه بعد از رساله‌‌ی ويتگنشتاين هرگز آن چيزی نشد که قبل از آن بود. ويتگنشتاين نتوانست چنان که يک بار گفته بود «فلسفه را بکشد» اما فلسفه از اريکه‌ی «پادشاهی علوم» که از زمان افلاطون بر آن نشسته بود پايين آمد و به خدمت‌گزاری علوم انسانی تجربی قناعت کرد.

مفهوم وجود در ادب پارسی
با آن که بر شعر و ادب نمی‌توان خرده‌گيری منطقی کرد چنان که اساس شعر بر وهم و حس است، اما از آن‌جا که حکمت ايرانی بسيار در شعر ريشه دارد بی‌جا نيست اگر ببينيم «وجود» در ادبيات ما چگونه شناخته می‌شده‌است. بسياری از شناخت‌ها و دريافت‌های عرفانی وقتی در قالب کلمات بروز می‌يابند شکلی خودمتناقض می‌يابند و از دقت منطقی برخوردار نيستند. ديده می‌شود که توصيه‌ی ويتگنشتاين بيهوده نيست.
در شعرها ادعای «رفتن از عدم به وجود» و بالعکس زياد ديده می‌شود. تصويری که از مفهوم «تغيير و تحول» در شعر فارسی و حکمت ايرانی ديده می‌شود معادل هست و نيست شدن‌های متوالی است. شايد تصور پويايی هستی تنها با دو حالت «هست» و «نيست» چندان دقيق نباشد، به خصوص در دنيای معاصر که کوشيده می‌شود هر تحولی با معادلاتِ دقيقِ ديفرانسيل توصيف شود؛ اما تخيل شاعران پارسی‌گو به اين تصور غامض شکلی دل‌پسند می‌دهد:

رهرو منزل عشق‌ايم و ز سرحد عدم
تا به اقليم وجود اين همه راه آمده‌ايم

(حافظ)

وجود از عدم همچنين گشت پيدا
از اول که نوری کنون از ظلامی

(ناصر خسرو قباديانی)

اگر در خاک شد خاکی ستم نيست
سرانجام وجود الا عدم نيست
(نظامی گنجوی)

توصيه به فانی شدن و رفتن به عدم به عنوان توصيه‌ای مطلوب در عرفان ايرانی تکرار می‌شود:

وجودِ عشق عاشق را وجود اندر عدم سازد
حقيقت نيست آن عشقی که بر هستی رقم سازد
(سنايی غزنوی)

ما عدم‌هاييم و هستی‌های ما
تو وجود مطلقی فانی‌نما
***
اين جهان از بی‌جهت پيدا شدست
که ز بی‌جايی جهان را جا شدست

باز گرد از هست سوی نيستی
طالبِ ربی و ربانيستی

جای دخل است اين عدم از وی مَرَم
جای خرج است اين وجودِ بيش و کم

کارگاه صُنعِ حق چون نيستی است
جز مُعَطل در جهانِ هست کيست؟
(جلال‌الدين محمد بلخی)

گاهی در اين اشعار موجوداتی توصيف می‌شوند که از وجود بيرون‌اند ولی هم‌چنان وجود دارند. حتی عدم هم نوعی «وجود» پيدا می‌کند و گفته می‌شود که «عدم، عدم به نام است». اين البته می‌تواند نمونه‌ای از پارادوکس راسل باشد:

تا تو به وجود مانده‌ای باز
در گردن تو هزار دام است

کانجا که وجود دم به دم نيست
اصل‌ات عدمِ علی‌الدوام است

شرم‌ات نآمد از آن وجودی
کان را به نَفَس نَفَس قيام است

بگذر ز وجود و با عدم ساز
زيرا که عدم، عدم به نام است

می‌دان به يقين که با عدم خاست
هرجا که وجود را نظام است
***
هر گه که وجود تو عدم گشت
حالی عدم‌ات وجود گردد
(عطار نيشابوری)

ای مکانِ تو از مکان بيرون
سرّ امرت ز «کُنْ فَکان» بيرون
در وجودی و از وجود به در
در جهانی و از جهان بيرون
(اوحدی مراغه‌ای)

عدم‌خانه‌ی نيستی راست گنجی
که وصل‌اش وجودِ جهان برنگيرد
(اوحدی مراغه‌ای)

گاهی هم «کل وجود» را می‌بينيم که در
دو بيت تصوير شده‌است:

بحری است وجود جاودان موج‌زنان
ز آن بحر نديده غير موج اهل جهان
از باطن بحر موج بين گشته عيان
بر ظاهر بحر و بحر در موج نهان
(ابوسعيد ابوالخير)

و يأس فلسفی هم هست:

اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت
کس نيست که اين گوهر تحقيق نسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند
ز آن روی که هست کس نمی‌داند گفت
(خيام)

فانی شو از وجود و اميد از عدم ببر
کان چيز کان همی‌طلبی آن پديد نيست
(عطار نيشابوری)

[1] “The eternal mystery of the world is its comprehensibility” - Albert Einstein
[2] Mind Bug: Bad Abstraction
[3] Russell’s Paradox
[4] Digital Computers
[5] Von Neumann Architecture
[6] Stack dump
[7] Ludwig Wittgenstein
[8] Tractatus Logico-Philosophicus
نظرات ارسال شده
محسن احمدی در 08 آبان 1388
با سلام
منظورتان از فلسفه ای که اینجا آورده اید حکمت متعالیه که نیست درست ؟! به نظر میاد مطالب از فلاسفه غرب باشند. چون وجود تا آنجاییکه من می دانم در حکمت متعالیه دارای تقسیمات منطقی است و انواع دارد. این گونه نیست که انتزاع مفهوم وجود از هر چیز یکسان باشد. وجود ذهنی و وجود عینی ، وجود واجب و ممکن ، وجود بالذات و بالغیر ، وجود به شرط لا و وجود لا به شرط و .... همه از تقسیماتی است که در فلسفه اسلامی هست و حکم آنها فرق میکند.

email | website