تأمّلات دربارهی اخلاقِ تصویر
۱
گئورگ زیمل ـ جامعهشناسِ فقید آلمانی ـ در معرّفی سنخِ اجتماعی «غریبه» [1] میگوید که «فاصلهی موجود در رابطهی با غریبه دلالت بر دوری از او در عین نزدیکی دارد؛ حال آنکه غریبگیاش، دلالت بر این دارد که با آنکه دور بهنظر میآید، نزدیک است.» آنگاه در مقالهی ماندگار «کلانشهر و حیاتِ ذهنی» [2] همهی شهرنشینها را واجد گونهای غریبگی، واجد صفتِ دلزدگی میداند. شهرنشین با اینکه از نظر فیزیکی ـ بر اساس تراکم جمعیّت بالای شهرها ـ به دیگران نزدیک است، از نظر روانشناختی، از آنها جداست. فرد دلزدهی شهری، تصاویر محرّک و متغیّر زیادی میبیند؛ چیزی که دیروز جوری بوده، امروز شکل دیگری گرفته. او، به قولِ زیمل با «یورش سریع تصاویر متغیّر و ناپیوستگی ادراک مبتنی بر نگاهی واحد و غیرمنتظرهبودن هجوم تأثّرات» روبروست. شهر، تصویریست که مدام تغییر میکند. شهرنشینِ دلزده، چون نمیتواند اینهمه تغییر را تاب بیاورد، «با اتّخاذِ نگرشی محتاطانه، حتّا انزجارآور نسبت به دیگران از درگیر شدنِ با احساسات، از یک طرف، یا با بیاعتنایی، از طرفِ دیگر، خود را حفظ میکند.» [3] در شهر، همه غریبه هستند: ما با اینکه به دیگران نزدیکیم، از آنها دوریم. ما با دیگران ـ با غریبههای دیگر ـ ، با بیاعتنایی و بیتوجّهی روبرو میشویم.
۲
این دیدگاه، تصوّراتِ بدبینانهای را دربارهی انسانِ شهری پدید آورد. واقعیّتِ هولناکی که برای «کاترین جنوویز» ـ شهروندی نیویورکی ـ در سال ۱۹۶۴ رخ داد، نمونهای بیرحمانه، شدید و افراطی از بیاعتنایی و بیتوجّهی انسانِ متمدّنِ مدرنِ شهریست. جریان از این قرار بود که یکی از ساکنان بخش مرفّه نیویورک به نام کاترین جنوویز در اواخر شب به خانهی خود برمیگشت که در راه، سه بار مورد حمله و تجاوز قرار گرفت. حملهی سوم ـ در راهروی خانهاش ـ منجر به مرگش شد. همهی اینها در حالی رخ میداد که دست کم سی و هشت نفر ـ دوباره بخوانید: سی و هشت نفر ـ از شهروندان آبرومندِ بخشِ ثروتمندِ نیویورک، شاهدِ حملات بودند؛ ولی حتّا یک نفر ـ تأکید میکنم: یک نفر ـ هم عکسالعملی نشان نداد و دستِ کم پلیس را مطّلع نساخت. کلّ ماجرای قتل، نیم ساعت طول کشیده بود و در تمام این مدّت زن مقتول، نعره میکشید و با صدای بلند فریاد میزد. ولی، حتّا یک نفر ـ بله، حتّا یک نفر ـ ، زحمتِ برداشتنِ گوشی تلفن و آگاه کردنِ پلیس را به خود نداد.
جامعهشناسها، برای چنین پدیدههایی ـ که «بیاعتنایی تماشاچی» [4] خوانده میشوند ـ دلایلِ اجتماعی مختلفی ذکر کردهاند و آنرا از گفتمانِ اخلاق خارج ساختهاند. آنها میگویند که انسانِ شهری بیرحم و بیاخلاق نیست و اتّفاقاً بیاعتنایی او از نوع «بیتوجّهی مدنی»ست [5]. دلایلِ ایندست جامعهشناسها البتّه محترم است؛ ولی، در دو سه بندی که پایین میخوانید، قصد دارم بحثِ «تصویر» را ـ تصویرهای شدیداً متغیّری که زیمل از آن صحبت میکند و تصویرِ کاترین را که نیم ساعت نعره میکشید و جان میداد ـ دوباره به حوزهی اخلاق بازگردانم.
۳
آلن فینکلکرات، فیلسوف معاصر فرانسوی، در بخشی از کتابش «آیندهی یک انکار: اندیشههایی در باب مسألهی کشتار جمعی» [6] میگوید که نسلِ کنونی ما دیگر نمیتواند از «بهانه یا دفاعیهی نادانی» استفاده کند. به عبارتی، «ما میدانیم و میدانیم که میدانیم و دیگران هم میدانند که ما میدانیم.» [7] اینطور، وقتی به مسألهی گرسنگی در جهان میرسیم، موضعگیریمان متفاوت از موضعِ اجدادمان خواهد بود؛ چراکه دیگر مجوّز استفاده از «بهانهی نادانی» را نداریم. اجدادمان میتوانستند ادّعا کنند که هیچکاری در مورد قحطی در آفریقا یا کشتارِ جمعی در آسیا انجام ندادند؛ چراکه هیچ دربارهی آنها نمیدانستند. امّا ما چنین استدلالی دربارهی عملکردِ خودمان نمیتوانیم بیاوریم؛ مگر اینکه به خودمان دروغ بگوییم: «بیتفاوتی عمومی، بیش از این نمیتواند ـ آنگونه که در گذشته معمول بود ـ به غفلت و نادانی نسبت داده شود.» [8] معنای این حرف آن است که بیش از این، دیگر نمیتوانیم به ایدئالها دربارهی خوبی اخلاقی و ذاتی بشر معتقد باشیم. اگر خوب و مهربان بودیم ـ آنطور که روایتهای عصر روشنگری میگویند؛ آنطور که ادبیّات کهن خودمان میگوید ـ نمیشد که دربارهی قطحی و کشتار بدانیم و اینهمه خونسرد باشیم. اکنون، ما مسلّماً میدانیم و قطعاً خودمان را حتّا اندکی نمیجنبانیم!
.jpg)
در پیگیری فرضش، فینکلکرات نهایتاً به این گزاره میرسد که «مردم هرقدر درد و رنج بیشتری را بر صفحههای تلهویزیونهایشان میبینند، توجّه کمتری نشان میدهند. وقایع جاری، آنها را بیتحرّک ساخته و تصاویر، حسّ تعهّد را در آنها کشته. [...] عموم، دلزدهاند. گزارشهای خبری، ناتوان از اعتلای مخاطبانشان به فراسوی عرصهی تجربهی هرروزهاند.» [9] رسانهها حقایقِ وحشتناک را طوری نشان میدهند که انگار وقایعی هستند که مثلشان را پیشتر، بسیار دیدهایم: دژاوو (deja vu)، وضعیّت ماست وقتی تصاویر فجیع را میبینیم. انگار میکنیم که اینها را قبلاً هم جایی دیدهایم؛ چیز تازهای نیستند؛ پس بگذریم؛ انکار کنیم.
۴
زیگمونت باومن ـ جامعهشناسی که گاهی «پیامبر پستمدرنیته» خوانده میشود و در ایران هم کموبیش شناخته است ـ در کتابش «اخلاقِ پستمدرن» [10] نگرشی مشابه با فینکلکرات اتّخاد میکند. باومن در کتاب، ایدهای از «تلهسیتی» (یا شهر تلهویزیونی) ارائه میدهد و از مضمونِ وضعیّت غریبه در کلانشهر جدید ـ آنطور که زیمل میگوید و در بندِ اوّل اشاره شد ـ گرتهبرداری میکند: اکنون غریبهها در تلهویزیون هم بازنمایی شدهاند. آنها در این بازنمایی، حضورِ فیزیکیشان را از دست دادهاند و از دسترفتنِ حضورِ فیزیکی به از دسترفتنِ درستی اخلاقیشان انجامیده. آنها دیگر، انسانهایی در معنای تجربی کلمه نیستند. «غریبههایی (سطوحِ غریبهها [یعنی تصاویر بر صفحهها]) که تماشاگر تلهویزیون نگاهشان میکند «تلهمدییت» شدهاند. به سادگی، صفحهای شیشهای وجود دارد که زندگی غریبهها محدود به آن است. [...] فروکاستنِ وضعیّت وجودی و اگزیستانسیال به «سطحِ» ناب، اکنون، نهایتاً، بهگونه قابل لمس، بیچون و چرا، از سوی فنآوری تضمین شده است.» [11] تصاویر تلهویزیونی از پسِ کاری برآمده که شهر قادرِ به آن نبوده: در شهر غریبهها هنوز حضوری مادّی دارند. ولی تلهسیتی، غریبهها را «تخت و مسطّح» ساخته و بنابراین، حضورشان برای بینندگان معنایی واقعی و جوهری ندارد: شهر از آدمها غریبه، و تلهویزیون از آن غریبهها، سطوح را ساخت. سطوح، از جسم و بدن و مادّه تهی شدند و در عوض، ویژگیهای زیباییشناختی به دست آوردند.
تصویر، اخلاق را با زیباییشناسی جایگزین ساخت؛ تا جاییکه دیگر سخن گفتن از اینکه تصویرِ کشتارهای فلان کشورِ آفریقایی بازنمود «خوب یا بد» (مضمون اخلاق) است، بیمعنی مینماید. حالا میشود از این صحبت کرد که این تصاویر «زیبا یا نازیبا» (مضمون زیباییشناسی) هستند. آنگاه که اخلاق با زیباییشناسی جایگزین گردد، مسؤولیّت و تعهّد هم جایش را به تفریح و سرگرمی میدهد: «در تلهسیتی، دیگران تنها موضوعاتی برای سرگرمیاند [...] عرضهی تفریح تنها حقّ آنها برای وجود است.» [12] حقیقت، تلخ است؛ امّا، گویا ما به تصویرهای فجیع نگاه میکنیم تا سرگرم شویم. ما ـ شرمندهام ـ وقتی به عکسِ طاهرکناره از تشییعِ پیکر دو برادرِ دوقلو در زلزلهی بم نگاه میکنیم، دربارهی زیبایی تقارنِ دو برادرِ جانباخته بر شانههای پدر صحبت میکنیم؛ از «کادری» که عکّاس بسته! ما در نمایشگاهها به دیدنَ تصویرها میرویم و دربارهی زیبایی آنها بحث میکنیم.
.jpg)
۵
محمّدحسین جعفریان ـ خبرنگارِ مستقل ایرانی که زمانِ زیادی از کار حرفهایش را در افغانستانِ در حالِ جنگ گذرانده ـ تعریف میکرد که با رضا برجی ـ فیلمبردارِ جنگ ـ مشغولِ ساختِ مستندِ «چرا میجنگیم؟» بودند که جبههی جنگی تازهای گشوده شد و برای مصاحبه با اسرای جنگی به سرپناهِ آنها رفتند. آنطور که از خبرنگاران بر میآید بابِ رفاقت با قوماندان [= فرمانده] را باز کردند و کارشان را پیش بردند. دستِ آخر، قوماندان برای اینکه لطفی به آنان بکند میگوید:
جعفریان و برجی، پیشنهادِ قوماندان را رد میکنند. هرچند میتوانستند توجیه بیاورند که اوّلاً اینها خودشان اعدامی بودند. در ثانی، تصاویر وحشتناک را که پخش کنیم، بسیاری بهوش میشوند که در افغانستان چه میگذرد و ثالثاً مگر خبرنگارهای دیگر چنین نمیکنند؟
خبرنگارها و تصویربردارهای دیگر چنین میکنند. وقتی اینرا میخوانی و میدانی، گاهی با خودت فکر میکنی آنجا که تصویری هست، اخلاقی در کار نیست. وقتی عکسِ روی جلد «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» را ـ عکسی که پولیتزر برده ـ نگاه میکنم و مرگِ «ویتکنگ» را میبینم، با خودم میاندیشم، نمیشد که عکّاس دوربینش را و کلَ هرچه را که داشت میداد و جانِ ویتکنگ را میخرید. آنوقت ـ وقتی که اخلاق رعایت میشد ـ تصویری در کار نبود.
.jpg)
وقتی به تصویر سرنگونی مردِ چینی دوچرخه سوار در چالهی آب در خیابانی در چین نگاه میکنم ـ که برای هوشیار کردن مسؤولانِ شهرداری گرفته شده بود که ببینید چه شهر پرچالهچولهای دارند ـ به خودم میگویم، اگر عکّاس اخلاق را رعایت میکرد و تا وقتی خطر مرتفع میشد، کنار چاله میایستاد و دیگران را بر حذر میداشت تا کسی در چاله نیفتد، آنوقت دیگر سوژهای برای تصویربرداری وجود نداشت. اینطور، بدبینانه با خودم تکرار میکنم: هرجا تصویری هست، اخلاق نیست... هرجا تصویری هست، اخلاق نیست.
[1] Simmel, Georg (1950); ‘The Stranger’; Kurt Wolf (trans.); In: Wolf, Kurt; The Sociology of Georg Simmel; New York: Free Press; pp. 402-408
اینجا نسخهای از مقاله را میتوانید بیابید:
http://www2.pfeiffer.edu/~lridener/DSS/Simmel/STRANGER.HTML
[2] Simmel, Georg (1950); ‘The Metropolis and Mental Life’; Kurt Wolf (trans.); In: Wolf, Kurt; The Sociology of Georg Simmel; New York: Free Press; pp. 409-424
اینجا نسخهای از مقاله را میتوانید بیابید:
http://condor.depaul.edu/~dweinste/intro/simmel_M&ML.htm
نیز، ترجمهی فارسی دکتر یوسف اباذری را در جلد دوّم، شمارهی سوّم (۶)، نامهی علوم اجتماعی، دانشگاه تهران، بهار ۱۳۷۲، صص ۵۳-۶۶ پیدا خواهید کرد.
[3] کرایب، یان (۱۳۸۲)؛ نظریهی اجتماعی کلاسیک: مقدّمهای بر اندیشهی مارکس، وبر، دورکیم، زیمل؛ ترجمهی شهناز مسمیپرست؛ تهران: آگه؛ ص. ۲۸۶
[4] رابرتسون، یان (۱۳۷۷)؛ درآمدی بر جامعه (با تأکید بر نظریههای کارکردگرایی، ستیز و کنش متقابل نمادی)؛ ترجمهی حسین بهروان؛ چاپ سوّم؛ تهران: انتشاراتِ آستان قدس رضوی؛ ص. ۱۴۹
[5] گیدنز، آنتونی (۱۳۷۹)؛ جامعهشناسی؛ ترجمهی منوچهر صبوری؛ چاپ ششم؛ تهران: نشر نی؛ ص. ۱۱۸
[6] Finkielkraut, A. (1998); The Future of a Negation: Reflections on the Question of Genocide; M. Byrd Kelly (trans.); Lincoln, NB: University of Nebraska Press
[7] Tester, Keith (2001); Compassion, Morality and the Media; Bukingham and Philadelphia: Open University Press; pp. 4-5
[8]و[9] منبع ۶: ۱۴۱
[10] Bauman, Z. (1993); Postmodern Ethics; Oxford: Blackwell
[11]و[12] منبع ۱۰: ۱۷۷-۸
[13] جعفریان، محمّدحسین (۱۳۷۹)؛ «چَکَر در ولایتِ جنرالها: یک پیشنهادِ وسوسهانگیز برای دو خبرنگارِ آسمان جل»؛ در: هفتهنامهی مهر؛ شمارهی ۱۷۰؛ ص: ۲۸
۱
گئورگ زیمل ـ جامعهشناسِ فقید آلمانی ـ در معرّفی سنخِ اجتماعی «غریبه» [1] میگوید که «فاصلهی موجود در رابطهی با غریبه دلالت بر دوری از او در عین نزدیکی دارد؛ حال آنکه غریبگیاش، دلالت بر این دارد که با آنکه دور بهنظر میآید، نزدیک است.» آنگاه در مقالهی ماندگار «کلانشهر و حیاتِ ذهنی» [2] همهی شهرنشینها را واجد گونهای غریبگی، واجد صفتِ دلزدگی میداند. شهرنشین با اینکه از نظر فیزیکی ـ بر اساس تراکم جمعیّت بالای شهرها ـ به دیگران نزدیک است، از نظر روانشناختی، از آنها جداست. فرد دلزدهی شهری، تصاویر محرّک و متغیّر زیادی میبیند؛ چیزی که دیروز جوری بوده، امروز شکل دیگری گرفته. او، به قولِ زیمل با «یورش سریع تصاویر متغیّر و ناپیوستگی ادراک مبتنی بر نگاهی واحد و غیرمنتظرهبودن هجوم تأثّرات» روبروست. شهر، تصویریست که مدام تغییر میکند. شهرنشینِ دلزده، چون نمیتواند اینهمه تغییر را تاب بیاورد، «با اتّخاذِ نگرشی محتاطانه، حتّا انزجارآور نسبت به دیگران از درگیر شدنِ با احساسات، از یک طرف، یا با بیاعتنایی، از طرفِ دیگر، خود را حفظ میکند.» [3] در شهر، همه غریبه هستند: ما با اینکه به دیگران نزدیکیم، از آنها دوریم. ما با دیگران ـ با غریبههای دیگر ـ ، با بیاعتنایی و بیتوجّهی روبرو میشویم.
۲
این دیدگاه، تصوّراتِ بدبینانهای را دربارهی انسانِ شهری پدید آورد. واقعیّتِ هولناکی که برای «کاترین جنوویز» ـ شهروندی نیویورکی ـ در سال ۱۹۶۴ رخ داد، نمونهای بیرحمانه، شدید و افراطی از بیاعتنایی و بیتوجّهی انسانِ متمدّنِ مدرنِ شهریست. جریان از این قرار بود که یکی از ساکنان بخش مرفّه نیویورک به نام کاترین جنوویز در اواخر شب به خانهی خود برمیگشت که در راه، سه بار مورد حمله و تجاوز قرار گرفت. حملهی سوم ـ در راهروی خانهاش ـ منجر به مرگش شد. همهی اینها در حالی رخ میداد که دست کم سی و هشت نفر ـ دوباره بخوانید: سی و هشت نفر ـ از شهروندان آبرومندِ بخشِ ثروتمندِ نیویورک، شاهدِ حملات بودند؛ ولی حتّا یک نفر ـ تأکید میکنم: یک نفر ـ هم عکسالعملی نشان نداد و دستِ کم پلیس را مطّلع نساخت. کلّ ماجرای قتل، نیم ساعت طول کشیده بود و در تمام این مدّت زن مقتول، نعره میکشید و با صدای بلند فریاد میزد. ولی، حتّا یک نفر ـ بله، حتّا یک نفر ـ ، زحمتِ برداشتنِ گوشی تلفن و آگاه کردنِ پلیس را به خود نداد.
جامعهشناسها، برای چنین پدیدههایی ـ که «بیاعتنایی تماشاچی» [4] خوانده میشوند ـ دلایلِ اجتماعی مختلفی ذکر کردهاند و آنرا از گفتمانِ اخلاق خارج ساختهاند. آنها میگویند که انسانِ شهری بیرحم و بیاخلاق نیست و اتّفاقاً بیاعتنایی او از نوع «بیتوجّهی مدنی»ست [5]. دلایلِ ایندست جامعهشناسها البتّه محترم است؛ ولی، در دو سه بندی که پایین میخوانید، قصد دارم بحثِ «تصویر» را ـ تصویرهای شدیداً متغیّری که زیمل از آن صحبت میکند و تصویرِ کاترین را که نیم ساعت نعره میکشید و جان میداد ـ دوباره به حوزهی اخلاق بازگردانم.
۳
آلن فینکلکرات، فیلسوف معاصر فرانسوی، در بخشی از کتابش «آیندهی یک انکار: اندیشههایی در باب مسألهی کشتار جمعی» [6] میگوید که نسلِ کنونی ما دیگر نمیتواند از «بهانه یا دفاعیهی نادانی» استفاده کند. به عبارتی، «ما میدانیم و میدانیم که میدانیم و دیگران هم میدانند که ما میدانیم.» [7] اینطور، وقتی به مسألهی گرسنگی در جهان میرسیم، موضعگیریمان متفاوت از موضعِ اجدادمان خواهد بود؛ چراکه دیگر مجوّز استفاده از «بهانهی نادانی» را نداریم. اجدادمان میتوانستند ادّعا کنند که هیچکاری در مورد قحطی در آفریقا یا کشتارِ جمعی در آسیا انجام ندادند؛ چراکه هیچ دربارهی آنها نمیدانستند. امّا ما چنین استدلالی دربارهی عملکردِ خودمان نمیتوانیم بیاوریم؛ مگر اینکه به خودمان دروغ بگوییم: «بیتفاوتی عمومی، بیش از این نمیتواند ـ آنگونه که در گذشته معمول بود ـ به غفلت و نادانی نسبت داده شود.» [8] معنای این حرف آن است که بیش از این، دیگر نمیتوانیم به ایدئالها دربارهی خوبی اخلاقی و ذاتی بشر معتقد باشیم. اگر خوب و مهربان بودیم ـ آنطور که روایتهای عصر روشنگری میگویند؛ آنطور که ادبیّات کهن خودمان میگوید ـ نمیشد که دربارهی قطحی و کشتار بدانیم و اینهمه خونسرد باشیم. اکنون، ما مسلّماً میدانیم و قطعاً خودمان را حتّا اندکی نمیجنبانیم!
.jpg)
در پیگیری فرضش، فینکلکرات نهایتاً به این گزاره میرسد که «مردم هرقدر درد و رنج بیشتری را بر صفحههای تلهویزیونهایشان میبینند، توجّه کمتری نشان میدهند. وقایع جاری، آنها را بیتحرّک ساخته و تصاویر، حسّ تعهّد را در آنها کشته. [...] عموم، دلزدهاند. گزارشهای خبری، ناتوان از اعتلای مخاطبانشان به فراسوی عرصهی تجربهی هرروزهاند.» [9] رسانهها حقایقِ وحشتناک را طوری نشان میدهند که انگار وقایعی هستند که مثلشان را پیشتر، بسیار دیدهایم: دژاوو (deja vu)، وضعیّت ماست وقتی تصاویر فجیع را میبینیم. انگار میکنیم که اینها را قبلاً هم جایی دیدهایم؛ چیز تازهای نیستند؛ پس بگذریم؛ انکار کنیم.
۴
زیگمونت باومن ـ جامعهشناسی که گاهی «پیامبر پستمدرنیته» خوانده میشود و در ایران هم کموبیش شناخته است ـ در کتابش «اخلاقِ پستمدرن» [10] نگرشی مشابه با فینکلکرات اتّخاد میکند. باومن در کتاب، ایدهای از «تلهسیتی» (یا شهر تلهویزیونی) ارائه میدهد و از مضمونِ وضعیّت غریبه در کلانشهر جدید ـ آنطور که زیمل میگوید و در بندِ اوّل اشاره شد ـ گرتهبرداری میکند: اکنون غریبهها در تلهویزیون هم بازنمایی شدهاند. آنها در این بازنمایی، حضورِ فیزیکیشان را از دست دادهاند و از دسترفتنِ حضورِ فیزیکی به از دسترفتنِ درستی اخلاقیشان انجامیده. آنها دیگر، انسانهایی در معنای تجربی کلمه نیستند. «غریبههایی (سطوحِ غریبهها [یعنی تصاویر بر صفحهها]) که تماشاگر تلهویزیون نگاهشان میکند «تلهمدییت» شدهاند. به سادگی، صفحهای شیشهای وجود دارد که زندگی غریبهها محدود به آن است. [...] فروکاستنِ وضعیّت وجودی و اگزیستانسیال به «سطحِ» ناب، اکنون، نهایتاً، بهگونه قابل لمس، بیچون و چرا، از سوی فنآوری تضمین شده است.» [11] تصاویر تلهویزیونی از پسِ کاری برآمده که شهر قادرِ به آن نبوده: در شهر غریبهها هنوز حضوری مادّی دارند. ولی تلهسیتی، غریبهها را «تخت و مسطّح» ساخته و بنابراین، حضورشان برای بینندگان معنایی واقعی و جوهری ندارد: شهر از آدمها غریبه، و تلهویزیون از آن غریبهها، سطوح را ساخت. سطوح، از جسم و بدن و مادّه تهی شدند و در عوض، ویژگیهای زیباییشناختی به دست آوردند.
تصویر، اخلاق را با زیباییشناسی جایگزین ساخت؛ تا جاییکه دیگر سخن گفتن از اینکه تصویرِ کشتارهای فلان کشورِ آفریقایی بازنمود «خوب یا بد» (مضمون اخلاق) است، بیمعنی مینماید. حالا میشود از این صحبت کرد که این تصاویر «زیبا یا نازیبا» (مضمون زیباییشناسی) هستند. آنگاه که اخلاق با زیباییشناسی جایگزین گردد، مسؤولیّت و تعهّد هم جایش را به تفریح و سرگرمی میدهد: «در تلهسیتی، دیگران تنها موضوعاتی برای سرگرمیاند [...] عرضهی تفریح تنها حقّ آنها برای وجود است.» [12] حقیقت، تلخ است؛ امّا، گویا ما به تصویرهای فجیع نگاه میکنیم تا سرگرم شویم. ما ـ شرمندهام ـ وقتی به عکسِ طاهرکناره از تشییعِ پیکر دو برادرِ دوقلو در زلزلهی بم نگاه میکنیم، دربارهی زیبایی تقارنِ دو برادرِ جانباخته بر شانههای پدر صحبت میکنیم؛ از «کادری» که عکّاس بسته! ما در نمایشگاهها به دیدنَ تصویرها میرویم و دربارهی زیبایی آنها بحث میکنیم.
.jpg)
۵
محمّدحسین جعفریان ـ خبرنگارِ مستقل ایرانی که زمانِ زیادی از کار حرفهایش را در افغانستانِ در حالِ جنگ گذرانده ـ تعریف میکرد که با رضا برجی ـ فیلمبردارِ جنگ ـ مشغولِ ساختِ مستندِ «چرا میجنگیم؟» بودند که جبههی جنگی تازهای گشوده شد و برای مصاحبه با اسرای جنگی به سرپناهِ آنها رفتند. آنطور که از خبرنگاران بر میآید بابِ رفاقت با قوماندان [= فرمانده] را باز کردند و کارشان را پیش بردند. دستِ آخر، قوماندان برای اینکه لطفی به آنان بکند میگوید:
اگر دِلِتان باشد، مَه یک اَفتاَشت [= هفتهشت] نفر از اَمی [= همین] اسرا رَ دَ ای [= در این] بیابان... (و در این حال دست میچرخاند و به بیان رو به روی بازداشتگاه اشاره میکند) یالا [= رها] کنم. پس عسگرای خودِ بگم [= به سربازانم بگویم] سون از اووا فیر کنن [= به سوی آنها شلّیک کنن]! تا شما کتی خود [= برای خود] فِلم پری کنین! [...] اَمو وقت فلم پری شما خیلی خوبش میآیه [= خیلی خوب میشود. خیلی خوب از کار در میآید] نِه؟! [...] اگه دلتان است، کدام [= یک] نفر از اووا رَ بیارم دَ حیاط، با تفنگچه [= کلت] در کلهی از او فیر [= شلّیک] کنم. شما فلم پری کنین! ها؟ [13]
جعفریان و برجی، پیشنهادِ قوماندان را رد میکنند. هرچند میتوانستند توجیه بیاورند که اوّلاً اینها خودشان اعدامی بودند. در ثانی، تصاویر وحشتناک را که پخش کنیم، بسیاری بهوش میشوند که در افغانستان چه میگذرد و ثالثاً مگر خبرنگارهای دیگر چنین نمیکنند؟
خبرنگارها و تصویربردارهای دیگر چنین میکنند. وقتی اینرا میخوانی و میدانی، گاهی با خودت فکر میکنی آنجا که تصویری هست، اخلاقی در کار نیست. وقتی عکسِ روی جلد «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» را ـ عکسی که پولیتزر برده ـ نگاه میکنم و مرگِ «ویتکنگ» را میبینم، با خودم میاندیشم، نمیشد که عکّاس دوربینش را و کلَ هرچه را که داشت میداد و جانِ ویتکنگ را میخرید. آنوقت ـ وقتی که اخلاق رعایت میشد ـ تصویری در کار نبود.
.jpg)
وقتی به تصویر سرنگونی مردِ چینی دوچرخه سوار در چالهی آب در خیابانی در چین نگاه میکنم ـ که برای هوشیار کردن مسؤولانِ شهرداری گرفته شده بود که ببینید چه شهر پرچالهچولهای دارند ـ به خودم میگویم، اگر عکّاس اخلاق را رعایت میکرد و تا وقتی خطر مرتفع میشد، کنار چاله میایستاد و دیگران را بر حذر میداشت تا کسی در چاله نیفتد، آنوقت دیگر سوژهای برای تصویربرداری وجود نداشت. اینطور، بدبینانه با خودم تکرار میکنم: هرجا تصویری هست، اخلاق نیست... هرجا تصویری هست، اخلاق نیست.
[1] Simmel, Georg (1950); ‘The Stranger’; Kurt Wolf (trans.); In: Wolf, Kurt; The Sociology of Georg Simmel; New York: Free Press; pp. 402-408
اینجا نسخهای از مقاله را میتوانید بیابید:
http://www2.pfeiffer.edu/~lridener/DSS/Simmel/STRANGER.HTML
[2] Simmel, Georg (1950); ‘The Metropolis and Mental Life’; Kurt Wolf (trans.); In: Wolf, Kurt; The Sociology of Georg Simmel; New York: Free Press; pp. 409-424
اینجا نسخهای از مقاله را میتوانید بیابید:
http://condor.depaul.edu/~dweinste/intro/simmel_M&ML.htm
نیز، ترجمهی فارسی دکتر یوسف اباذری را در جلد دوّم، شمارهی سوّم (۶)، نامهی علوم اجتماعی، دانشگاه تهران، بهار ۱۳۷۲، صص ۵۳-۶۶ پیدا خواهید کرد.
[3] کرایب، یان (۱۳۸۲)؛ نظریهی اجتماعی کلاسیک: مقدّمهای بر اندیشهی مارکس، وبر، دورکیم، زیمل؛ ترجمهی شهناز مسمیپرست؛ تهران: آگه؛ ص. ۲۸۶
[4] رابرتسون، یان (۱۳۷۷)؛ درآمدی بر جامعه (با تأکید بر نظریههای کارکردگرایی، ستیز و کنش متقابل نمادی)؛ ترجمهی حسین بهروان؛ چاپ سوّم؛ تهران: انتشاراتِ آستان قدس رضوی؛ ص. ۱۴۹
[5] گیدنز، آنتونی (۱۳۷۹)؛ جامعهشناسی؛ ترجمهی منوچهر صبوری؛ چاپ ششم؛ تهران: نشر نی؛ ص. ۱۱۸
[6] Finkielkraut, A. (1998); The Future of a Negation: Reflections on the Question of Genocide; M. Byrd Kelly (trans.); Lincoln, NB: University of Nebraska Press
[7] Tester, Keith (2001); Compassion, Morality and the Media; Bukingham and Philadelphia: Open University Press; pp. 4-5
[8]و[9] منبع ۶: ۱۴۱
[10] Bauman, Z. (1993); Postmodern Ethics; Oxford: Blackwell
[11]و[12] منبع ۱۰: ۱۷۷-۸
[13] جعفریان، محمّدحسین (۱۳۷۹)؛ «چَکَر در ولایتِ جنرالها: یک پیشنهادِ وسوسهانگیز برای دو خبرنگارِ آسمان جل»؛ در: هفتهنامهی مهر؛ شمارهی ۱۷۰؛ ص: ۲۸



