شهر فرنگه از همه رنگه....

اینجا شهر، شهر فرنگه از همه رنگه، خوب تماشا کن. بنشین سیاحت کن ...

اینجا رو که می‌بینی فرنگستونه.
خیابونای این شهر فرنگ از این سر تا اون سرش و حتی رو پلهاشم سنگفرشه. چراغای نفتی شهر هم همه شب روشنه تا خودِ صبح ...

شهر، شهر فرنگ آدماش از همه رنگ. این خانوم که میبینی روباه دور گردنش داره و دارام دارام تو کاخ سنگ سفیدش پاشنه به پله‌اش می‌کوبه، رئیس، رئیس دولتشه. رئیس دولت این شهر فرنگستونشه...

نیم دوجین بردهء سیاه از یه قاره اون ور آبها، یه جایی، ینگهء دنیا آورده که الان نوکرشه... روحشم بی‌خبره که دیروزی یه جایی، توی کوها، اون ور آب و پشت این اقیانوس، زمینی لرزیده و یه دخترِ چهارقد به سر، بی‌پتو، یه جایی کنجِ بی‌سقف بی در و تو، نشسته و زانوهاش توی بغل، سردشه ...

آی... شهر، شهر فرنگه از همه رنگه. این همه اتول که تو این شهر فرنگ ویلونه قام قام، قارام و قارام روزی صد نه...! صد هزار بشکهء نفته که دود می‌کنه به هوا...
که آخه چی... اون مادام خانوم می‌خواد یه جورایی زودی به تیاتر و شامش برسه.

شهر، شهر فرنگه، بیا که تماشا داره، آدما موهاشون به رنگ طلایه و دلاشون از سنگه...

......................

خوب تماشا کن ...
این یکی جا رو که می‌بینی خاک، خاکِ وطنه. سرتا سرش سبزه و دشت ،صحراش هم صحرایه... توی هر دونه شِنش هزار و یک تا خاطره، پره از راز، پرهِ از رمز، اینها همش جادویه.

.....................

اینجا بابا جون یه شهریه... شهری که یه جایی تو جوباش، آبه و یه جاش مردابه. یه جاییش باغه و اما یه جاییش سرتاسرش خاشاکه. یه جاییش پره از چاله و یه جای دیگشم ییلاقه ....

اینجا رو که میبینی مردم گوش تا گوش وایسادن، خیره شدن، به گوش هم هی پچ و پچ... قرار، قرارِ اعدامه.
این بابا رو که میبینی اون بالا نشسته سیبیلاشم از بنا گوش در رفته، کدخدایه و امروز خون داره خونش رو می‌خوره.
نه بابا جون، مغول کجا، دسته و هنگ و سوار وحشی‌ها کجا...
یک هف هش ده قرنی از اون زمونه رفته و بـاز... بازارا کساده و راه سلوقونم که خراب ...

.....................

اما امروز یه جوونی توی شهر... دل داده، عــاشــــق شده!

بنشین بابا جون، حوصله کن قصه بگم. قصه، قصهء عــــشقه .

این جوون که میبینی، اسمش غلامه. یه چند صباحی مکتب رفته و اینم که پای دیوار نشسته و گریه تو چادر می‌کنه که دلش پر ریشه، یه ننهء کج بخته... باباشم شل. خدا هم که با انصافه...

.....................

اینم اون روزیه که دخترک اعیون شهر با کفشای فرنگیش ترق و توروق. با النگوهای بدلیش جیرنگ و جورونگ از تو دل جوون گذشته ...
پسر هم با دلی ناغافل جستی زده و اونو بوسیده ...!

......روز بعد

کدخدا فهمیده و پنداری آسمون گریده و این شهر هم که شهر بلاست... آدمای کدخدا، گلوم و گلوم از بالا و توپ و تفنگ، حزب جفنگ تلق و تولوق از پایین ریخته توی گذرگاهی...

یکی هم داد می‌زنه: بابا جون اینجا، شهر، شهر فرنگه...!؟ نه که نیست، بوسه چیه، عشق کدومه، سنگفرش و آسفالت چی چیه...

خوب تماشا کن اینجا، خاک، خاک وطنه ...

.....................

اینجا رو که می‌بینی یک عمری از اون روز گذشته و اما...

مادام کلاه به سر، پشت رله و غلام و نفتش تو هوا...

دِ آخه کاش این عکسها واقعی نبود و این همه غصه و غم رو دلِ تنگ ِ عمو شهرِ فرنگی نمی نشست...
اما باز کی میدونه که اون خاک قدیم،
توی هر گوشش، یه جایی یه پنج دری، یه سازیه و یه آوازه. خاکیه و آباده، شن باشه گندم‌زار، آب باشه شالیزار. آدماش موی سیاه، دلاشون به رنگ برف کوهاشون .
توی هر کنج خونه، یه جایی طاقچه گونه، یادیه و یادگاریه...
عمو شهر فرنگی توی قاب مونده و می‌مونه .
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.