دیروز مثل همیشه وقتی که قراردارم، نزدیک دوساعت زودتر از خانه خارج شدم. همانطور که حدس میزدم گلفروشیهای آلزسایلر مثل هر یکشنبه، به خاطر هجوم پیرزنها و پیرمردهایی که پیش از رسیدن به قبرستان از آنجا گل میخرند شلوغ بود. تا یک شاخه گل سفید بخرم نیمساعت اول در صف گذشت.
همیشه پیش از قرارملاقات احساس سبکی بخصوصی میکنم که بهترین حالت برای خیابانگردی است. این احساس را همیشه نمیشناختم. یادم هست پیشترها وقتی میخواستم سر قرار بروم، استرس عجیبی داشتم، میترسیدم موضوعی برای صحبت یادم نیاید. لحظات سكوتی كه ناگهان گفتگو را قطع میكنند برایم غیرقابل تحمل بودند. آن روزها هم زودتر از خانه بیرون میآمدم، با این تفاوت كه در حالی که درخیابانها میگشتم، به موضوعاتی که ممکن است جالب باشند فکر میکردم. حالا دیگر مدتهاست که اینطور نیست. لذت پیادهروییی كه قرارملاقات با آدم عزیزی نقطه پایانی آن است، حتی بهتر از خیابانگردی بیمقصد است.
ورود هیلدا به زندگی من برای من حادثه مباركی بود. زندگی آدم مثل یك كاروانسرای بیدروپیكر است. آدمهای جورواجور بهطور اتفاقی به آن وارد میشوند و پس از مدتی، خواه یك ربع ساعت باشد خواه دهسال، وقتی كه از آن خارج میشوند، آشغالهایشان را جا میگذارند. یك روز ناگهان به خودمان میآییم و میبینیم - یعنی اگر ناگهان یك روز به خود بیاییم میبینیم- كاروانسرای ما به یك آشغالسرای واقعی تبدیل شده است و ما نه راهی برای مرتب و تمیزكردن آن بلدهستیم، نه نیروی چنین كاری را داریم و نه وقتش را. در میان هزارها نفر، اگر بخت بر وفق مراد آدم باشد، شاید یك نفر پیدا شود كه پیش از اینكه زندگی ما را ترك كند، یك درخت گل گوشه باغچه ما بكارد. هیلدا برای من یك چنین آدمی است.
او را خیلیوقت است كه میشناسم. از بچههای مردمشناسی بود كه جامعهشناسی رشته دومش بود. به موسیقی عشق میورزید. خودش هم بهطور غیرحرفهای اما پیگیرانه «چنگ» میزد و هرچه پول داشت، صرف تهیه بلیط كنسرتها و خرید صفحه موسیقی میشد. گرسنگی میكشید اما از كنسرت رفتن نمیگذشت. با هم چند سمینار مشترك داشتیم. همیشه در كیفش كه شبیه توبرهای چرمی بود اعلامیههای تبلیغاتی برگزاری كنسرتهای مختلف را همراه خود داشت و آنها را بین بچهها پخش میكرد. من خودم اولین بار با او به یك كنسرت موزیك آوانگارد رفتم. یادم هست یك پیانیست ژاپنی بود كه اسمش یادم نمیآید. و این سرآغاز آشنایی نزدیكتر بین ما بود. .
هیلدا كوچكترین فرزند خانوادهای از خانوادههای قدیمی و محافظهکار وین بود. «شورشی» خانواده به حساب میآمد. انقلابی خانواده بود و خود را موظف به رعایت نرمها و ارزشهای آن نمیدید. کسی که او را یک بار دیده باشد، مشکل میتواند او را با آن شالگردنهای فیروزهای بلندی که همیشه گردنش بود، با آن صورت ككمكی، شلوار جین كهنه، توبره چرمی و بخصوص با آن یك خرمن موی سرخ فرفری از یاد ببرد، حتی اگر از بخت بد فقط یکبار در سینما صندلیاش پشت سر او افتاده باشد. نمیشود گفت دختر زیبایی بود. بعضی از آدمها هستند که زیبایی آنها، وقتی آدم آنها را از نزدیک میشناسد دیده میشود، هیلدا از اینها بود.
دهدوازده روز پیش بود. نه، شاید دو یا سههفته قبل بود كه در شلوغیهای میدان سوئد به او برخوردم. زمان از دستم دررفته است. گاه واقعهای كه دهسال پیش اتفاق افتاده است، به نظرم میرسد كه انگار دوهفته پیش بوده است و برعكس، حادثه دوهفته پیش آنقدر به نظرم دور میآید كه انگار دهسال قبل روی داده است. البته اگر بخواهم میتوانم تاریخ دقیق برخورد با هیلدا را پیدا كنم. كار سختی نیست. باید میلباكسم را نگاه كنم، چون سهروز بعد از اینكه او را در میدان سوئد دیدم برایش ایمیل فرستادم كه از یازدهم ماه به مدت یك هفته تقریبا هرروز از ساعت پنج به بعد وقتم آزاد است.
آنروز كه به او برخوردم، مدتی بود كه در خیابانها قدم زده بودم. معمولا مسیر پیادهروی را طوری انتخاب میكنم كه گذرم به میدان سوئد نیافتد. از میادین شلوغ و بیهویت وین است كه جذابیت آن به یك بستنیفروشی معروف محدود میشود. اما آنروز نمیدانم چطور شد كه ناگهان به خودم آمدم و دیدم در شلوغیهای پیادهروی میدان سوئد وسط صدها آدم كه از هر سه نفر آنها دونفر بستنی قیفی به دست دارند گیر كردهام. خودم را از سیل جمعیت كمی كنار كشیدم و همینطور كه از روی سرهای مردم برای یافتن کوتاهترین راه خروج از شلوغی اطراف را نگاه میكردم، هیلدا را دیدم. یعنی موهایش را دیدم. با اینكه آنها را به طرز قشنگی بافته بود او را بازشناختم. در این شهر شخص دومی پیدا نمیشود كه موهایی به این رنگ داشته باشد. اگر موهایش را رنگ كرده بود یا كلاه به سر داشت صددرصد او را بهجانمیآوردم. خیلی فرق كرده بود. نقطهمشترك هیلدای گذشتهها با این خانم آراسته فقط همین رنگ مو بود. كت و دامن شیكی به تن داشت، عینك زده بود و كیف چرمی خیلی خانمانهای روی دوش انداخته بود.
صداش كردم.
- هیلدا! ... هیلدا!
«هی ... هلو ... درست میبینم؟ بذار نگات كنم. ... آه ... چقدر از دیدنت خوشحالم. هر روز همینطور که به محل کارم میروم وقتی از کنار رامپ دانشگاه رد میشوم، با خودم میگویم، آیا الان کجایی؟ وین هستی؟ رفتی ایران؟ چکار میکنی، حال و روزت چطوره ...»، به ساعت مچیاش نگاهی انداخت و ادامه داد: «آه، من دلم میخواهد تو را دوباره ببینم ... من باید دوباره تو را ببینیم. ... الان باید کوچولومو از کودکستان بیارم. ... وقت ندارم ...»، دوباره به ساعتش نگاه کرد و گفت: «کمی هم دیر شده ... باید عجله کنم ... الان وقت کمه ... باید سر فرصت همدیگر رو ببینیم ... وای خدایا چقدر از دیدنت خوشحالم ... زودباش بگو ببینم، خوشبختی؟».
- میخواهی راستش را بدانی؟
- نه!
- بله خودم را خیلی خوشبخت احساس میکنم. تو چطور؟
- من ... باور نمیکنی ... من مدتهاست فرصت فکر کردن به این سئوال را نداشتهام. اجازه ندارم از خودم از این نوع سئوالها کنم.
- از «چنگ» چه خبر؟
با خنده گفت: «اوه مانی ... مانی ... از این سئوالها نكن كه دروغ نشنوی ... نمیدونی دلم برای یک گفتگوی طولانی درست و حسابی چقدر تنگ شده ...».
و پس از لحظهای كه مرا تماشا كرد ناگهان گفت: «اجازه دارم بغلت كنم. ... باید بغلت كنم». و بدون اینكه منتظر جواب بماند دستهایش را دور من حلقه کرد و همینطور كه مرا به خود میفشرد، تكرار میكرد: «خوشحالم ... خیلی خوشحالم. ...».
مدتی که ساعتها نمیتوانند طول آن را بیان کنند، یكدیگر را محکم نگهداشته بودیم و هیچچیز از سروصدای میدان سوئد شنیده نمیشد، دیدم با وجود همه تغییرات در این خصوصیت كه هرچه را كه در دلش میگذشت بیپروا و بدون فكر فورا به زبان بیاورد، تغییری رخ نداده است. دل من هم (شاید بیشتر از او) میخواست او را بغل كنم، اما بیان یك چنین نیازی هیچوقت مانند او از من برنمیآید. در ذهن من چنین نیازهایی و در چنین موقعیتهایی حتی به جمله تبدیل نمیشود، چه رسد به اینكه بیان شود.
سپس در اثنایی كه با عجله آدرس ایمیل و شماره تلفنهایمان را برای هم مینوشتیم، گفت خیلی گرفتار است. دو پسر دارد، یكی دوازده ساله و دیگری چهارساله: «همینكه الان دارم میرم کودکستان دنبالش». گفت فرانک هم خانه جدیدی خریده است که قرار است به آنجا اسبابکشی کنند. برایش مقدور نیست كه همین الان قرار بگذاریم، چون نمیداند هفته آینده وقت آزاد دارد یا نه. «دیگه مثل گذشتهها نیس، آدم باید برا همهچی برنامهریزی كنه». و ادامه داد: «اما مهم نیس ... به هم تلفن میکنیم و قرار میذاریم». و قرار بر این شد كه برای او ایمیل بفرستم، و فرستادم.
مدتی بعد جواب کوتاهی نوشت که: «هفته آینده به تو تلفن خواهم زد. از حالا در انتظار یک گپ طولانی شادی میکنم. تا به زودی». اما یک هفته گذشت و از او خبری نشد. به او تلفن زدم. همینکه صدای مرا از پشت تلفن شنید گفت: «نه. نه. نه. نه. نه. ... فراموشت نکردم! ... فکر کردی فراموشت کردم؟ نه، نه، نه، نکردم». بناشد یکشنبه بعد پیش از ظهر تلفن بزند تا برای دوشنبه عصر (یعنی دیروز) قرار بگذاریم. تمام پیش از ظهر یکشنبه حواسم به تلفن بود، اما خبری نشد، تا بلاخره نزدیک غروب تلفن زد: «فردا ساعت شیش، مثل همیشه دم رامپی دانشگاه؟»، با خوشحالی گفتم: «تا فردا ساعت شیش کنار رامپ».
پیشترها همیشه زودتر از من سرقرار حاضر میشد. همیشه از دور او را میدیدم که کنار تابلوی اعلانات عمومی ایستاده و مشغول خواندن آنها است، یا روی پلهها با کتابی در دست نشسته است و موهایش مثلا خورشید میدرخشد.
دیروز با اینکه نیمساعت زودتر سرقرار رسیدم، وقتی او را آنجا ندیدم بهطور خفیفی احساس یأس کردم. حسابی خسته شده بودم. روی یکی از نیمکتهای سنگی که از آفتاب پاییزی گرم شده بود نشستم. سمت دیگر رامپ دو نوازنده خیابانی ساز میزدند. از کولیهای یکی از کشورهای همسایه اتریش بودند. یکی دهدوازدهساله به نظر میرسید که ویلن میزد و دیگری پنجششساله که آکاردئونش نصف هیکلش بود. دخترپسرها جابهجا روی پلهها دوتادوتا یا تک تک نشسته بودند. چند توریست ژاپنی پس از اینکه از کلیه زوایای معقول و نامعقول از درودیوار، ستونها، نردهها، پلهها و نیمکتهای سنگی عکس گرفتند، سراغ من آمدند و به زبانی که به گوش انگلیسی میرسید با من حرفهایی زدند. این تصور که فکر میکردم منظور آنها را فهمیدهام غلط از کار درآمد. حدس زده بودم از من میخواهند از آنها عکس دستهجمعی بگیرم. بلاخره در حالی که در تعجب غرق شده بودم، فهمیدم که آنها اجازه میخواهند از من عکس بگیرند. با اینکه منطق آنها را هنوز هم به هیچوجه نفهمیدهام و محتملا هرگز نخواهم فهمید، معذالک شانههایم را بالا انداختم و گفتم: «خواهش میکنم». آنها هم پس از اینکه چند عکس گرفتند، درحالی که «لبخند ژاپنی» بر لب داشتند و سرشان را تکانتکان میدادند، از من که هاجوواج مانده بودم تشکر و خداحافظی کردند.
با خودم فکر کردم، قدیمها یک چنین حادثه خندهداری را حتما برای هیلدا تعریف میکردم. اما آنروزها تا پیش از اینکه بورس تحصیلی بگیرد و برای کار دکترا به سوئیس برود حداقل هفتهای سهمرتبه یکدیگر را ملاقات میکردیم، درحالی که امروز پس از گذشت اینهمه سال به یقین ماجراهای تعریفکردنی دیگری خواهیم داشت.
آشنایی ما از ابتدا بر اساس نوعی رفاقت، نوعی خویشاوندی روحی غیرقابل توضیح بناشده بود. نمیدانستیم از یکدیگر چه میخواهیم، اما از هیچ فرصتی برای درکنارهمبودن نمیگذشتیم. وقتی حرفی نبود میتوانستیم مدتها در سکوت با هم راه برویم یا روبروی هم بنشینیم. طولانیترین و نزدیکترین گفتگوها را من با هیلدا تجربه کردهام، همینطور سبکترین و آرامشبخشترین سکوتهای بیحرف را.
همینطور که روی نیمکت نشسته بودم و به موسیقی بچههای نوازنده گوش میکردم یاد سفر مشترکمان به سالزبورگ افتادم. سفر سالزبورگ یکی از نقطهعطفهای دوستی ما بود. انستیتو مردمشناسی در اواخر ترم تابستانی یک تور دوروزه دانشجویی به سالزبورگ گذاشته بود. یادم نیست هدف این تور چه بود، هرچه بود فقط تفریحی نبود، بلکه به درس و مشق ربط داشت. هیلدا اسم مرا هم در لیست متقاضیان وارد کرده بود. بخش بزرگی از هزینه رفتوآمد و هتل را دانشگاه میپرداخت. از همه مهمتر برای ما این بود که همزمان در سالزبورگ یک پیانیست مورد علاقه هیلدا سوناتهای پیانوی بتهون از جمله «موندلایت» را میزد. هیلدا این قطعه خیلی دوست داشت. خودش آن را برای چنگ بازنویسی کرده بود و آن را خیلی خوب میزد. نمیدانم چندبار، شاید صدبار آن را برای من زده بود و من هربار لذت برده بودم. هنوز هم وقتی موندلایت را گوش میکنم، پیانو در ذهنم شبیه به چنگ صدا میدهد. یشنهاد هیلدا این بود که از امکاناتی که دانشگاه در اختیار ما میگذارد استفاده کنیم، بخصوص اینکه شرکت در برنامههایی که انستیتو برای دانشجویان در سالزبورگ در نظر گرفته بود الزامی نبود. البته اسم این را نمیشد پیشنهاد گذاشت. او اسم من را در لیست نوشته بود. اگر من هم جای او بودم همینکار را میکردم.
توی قطار پس از اینکه نیمساعتی حرف زدیم، سرش را روی شانه من گذاشت و خوابید. برای اولین بار بود که میتوانستم او را اینقدر از نزدیک تماشا كنم. مثل بچهها خوابیده بود و آرام نفس میكشید. گونهاش گل اندخته بود و روی موهای ظریف پشت لب بالایش دانههای ریز عرق میدرخشید. نگران بودم كه استخوانهای شانهام توی پوست صورتش فرونرود. هرگز نمیتوانستم تصور كنم موجود لطیفی سرش را روی شانه استخوانی من بگذارد و بخوابد. فکرمیکردم، کسی که بتواند سرش را روی استخوانهای من گذاشته و بخوابد، به همین راحتی میتواند کنار خیابان یا روی سنگفرش پیادهروها بخوابد.
از بچگی لاغر بودم. اولین بار کلاس اول یا دوم دبستان بودم که همکلاسیها توجه مرا به خودم جلب کردند. گاه خباثت بچههای دبستانی حدومرز نمیشناسد. من این را به معنی واقعی کلمه با پوست و گوشت خودم لمس کردهام. لفظ «لاغرمردنی» اولینبار از دهان آنها بیرون آمد و چنان در وجود من رسوخ کرد که سالیان سال در رفتار من تأثیری مخرب و آزاردهنده گذاشت. «لاغرمردنی» در ذهن من مدتها به این معنی بود که به زودی خواهم مرد. یقین پیدا کرده بودم که مرگ من به زودی فرا میرسد. یادم هست وقتی از یکی از همکلاسیها میشنیدم که درسهای سال بعد، مثلا کلاس چهارم خیلی سختتر از «امسال» است، مانند دیگران نمیترسیدم. در اینجور مواقع با خودم فکر میکردم «من که تا آن موقع حتما مردهام». هشتم نهم دبیرستان که رسیدم اوضاعم بدتر شد. اغلب جوانها وقتی در دوران بلوغ بدن خود را کشف میکنند، از آن کاملا راضی نیستند. رنج بلوغ به رنج من اضافه شد و آن را تشدید کرد. البته دیگر از مرگی که در آینده نزدیک انتظارم را میکشید نمیترسیدم، اما برعکس بقیه همکلاسیها حاضر بودم با کمال میل دهساعت سرکلاسهای ملالآور فقه بنشینم، اما از زنگ ورزش معاف باشم، چون با اینکه نسبت به دوران مدرسه کمی چاقتر شده بودم، وقتی که لباسهای ورزشی به تن میکردیم، تفاوت من با بقیه آشکار میشد. بعدها هم که مستقلتر شده بودیم و با دوستان کنار دریا میرفتیم، بدون اینکه بگذارم آنها چیزی حس کنند، آنطور که دلم میخواست راحت نبودم. خیلی آرزو داشتم بدنم مانند دیگران میبود، ماهیچههای بیشتری میداشتم و بازوهایم کمی گوشتدارتر میبود.
آنروز توی قطار همینطور که چهره آرام هیلدا را نگاه میکردم و بوی تنش در مشامم پیچیده بود، از نگرانیام کاسته شد و طولی نکشید که آن را کاملا فراموش کردم. دلم نمیخواست قطار به سالزبورگ برسد. دوست داشتم قطار آنقدر برود تا هیلدا بیدار شود. اما در ایستگاه سالزبورگ مجبور شدم او را بیدار کنم. چشمهای پفآلود خستگیدررفتهاش از خاطرم نمیرود. همینطور لکه خیسی که از عرق گونه او روی تیشرت من بهجا مانده بود.
صدای ساز بچههای نوازنده قطع شد. با خودم گفتم، حیف. در این دهدقیقهای که آنجا نشسته بودم، یکیدوتا تانگوی آرژانتینی را پشتسرهم زدند. خوب ساز میزدند. از صدای ساز و همنوازی آنها معلوم میشد که این قطعات را دوست دارند و آنها را زیاد زدهاند. موسیقی آنها روشنی بخصوصی داشت که آدم را به طرز اندوهناکی سرحالمیآورد. یک سیگار روشن کردم. دیروز از آن روزهایی بود که سیگار خیلی میچسبد. تلقی که شاخهگل در آن پیچیده شده بود در اثر آفتاب کمی عرق کردهبود. جای آن را روی نیمکت کمی تغییر دادم. دلم میخواست بچهها به نواختن ادامه میدادند. داشتم توی دلم میگفتم، کاش باز هم میزدند، کاش تا هیلدا میآمد کارشان را ادامه میدادند که انگار فرشتهای که مسئول برآوردهکردن آرزوهای کوچک من است، حرف مرا شنید. دیدم بچهها قصد ندارند آنجا را ترک کنند، بلکه مشغول انتقال بساط خود از آنسوی رامپ، که سایه شده بود، به اینسوی رامپ، که هنوز آفتابی بود هستند. جعبه ویلن را که مقداری سکه در آن دیده میشد جلوی خود گذاشتند و پس از اینکه یک سیگار را شریکی کشیدند، دوباره شروع کردند. قطعه را درست نمیشناختم، چیزی شبیه به موسیقیهای «دکترژیواگو» بود. شبیه به Lara is charming به گوش میرسید. خیلی زیبا و دلنشین بود.
دلم میخواست هیلدا زودتر میآمد. دیدم بدنیست از بچهها اسم قطعه را بپرسم که وقتی هیلدا آمد از آنها خواهش کنم آن را دوباره بزنند. همینطور که به پنجه فرز بچهگانهای که روی دکمههای آکاردئن حرکت میکرد زل زده بودم، احساس بخصوصی به من دست داد. فکرکردم: کنارهمنشستن روی پلههای آفتابی و موسیقیگوشکردن با هیلدایی که شلوار جین کهنه میپوشید و شالگردن فیروزهایاش با اینکه سهدور دور گردن پیچیده شده بود تا زانویش میرسید خیلی کیف میداد. اما امروز؟ امروز چطور؟ و به خاطر آوردم که کتودامن هیلدای میدان سوئد به هیچوجه برای نشستن روی نیمکت و پله درست نشده بود. درحالی که خودم را دلداری میدادم که «مهم نیست»، خانم میانهسالی که فکر میکردم میخواهد سکهای برای بچهها بیاندازد خود را به آنها رساند و با صدای بلند رو به آنها گفت: «اینجا توی کشور ما گدایی ممنوع است! زودباشید بساط رو جمع کنید!». بچهها موزیک را قطع کردند و آنکه بزرگتر بود در حالی که لبخند میزد به آلمانی دستوپا شکسته جوابداد: «ما ... ما خانم گدایی نکردن!» و با اشاره به ویلن خود گفت: «ما موسیقی زدن ... موسیقی قشنگ!». و با حرکتی نمایشی آرشه را روی سیمها کشید و دوباره شروع به نواختن کرد. زن، اینبار با عصبانیت، در حالی که با نگاه میخواست از من و چند نفری که روی پلهها نشسته بودند تأییدیه بگیرد، گفت: «مگر کر هستید! مگر نگفتم که گدایی در شهر ما ممنوع است؟». روحیه بچهها محکم و تحسینبرانگیز بود. دوباره موسیقی را قطع کردند و تکرار کردند: «ما نه گدا ... ما موزیسین خانم. ... موزیسین خیابان».
توی دلم گفتم: «وین شهر موسیقی!» و همانطور که نشسته بودم رو به زن گفتم: «خانم بچهها را راحت بگذارید! بگذارید کارشان را بکنند!». نگاه برافروختهای به من انداخت و دوباره رو به بچهها گفت: «مگر کر هستید؟ نشنیدید چی گفتم». با صدای بلند گفتم «خانم آنها کر نیستند، کسی که این میان کر است به وضوح شما هستید، بروید پی کارتان لطفا!».
درحالی که با غرغر از آنجا دور میشد، یاد حرف هیلدا افتادم. اگر اینجا بود حسابی حال او را جا میآورد. یادم هست میگفت تعداد هنرمندان بزرگی که این شهر به دنیا داده است کم نیست، اما تعداد هنرمندانی را که خفه کردهاست، خدا میداند. از وینیها خیلی ناراضی بود. به آنها بدوبیراه میگفت. همیشه توی بحثها این خصوصیت را که آنها در ظاهر خود را باز و پذیرای چیزهای نو نشان میدهند، اما در باطن تا مغز استخوان محافظهکار هستند، به باد انتقاد میگرفت. در کلاسهای مشترکی که با هم داشتیم میدیدم که میانه همکلاسیها با او چندان صمیمانه نیست، اما مورد احترام استادها بود که با او محتاطانه رفتار میکردند و حتی شاید یک کمی از او، از این دخترک انقلابی موسرخ میترسیدند.
یادم هست سالزبورگ که بودیم، در حین دوچرخهسواری به ساختمانهای زیبای دوطرف خیابان اشاره کرد و گفت: برنهارد[1] که میگوید، پشت این دیوارهای زیبا رنج بیداد میکند، درست میگفت. گفت: «اما برای اینکه آدم گول این زرق و برق را نخورد، باید خیلی قوت داشته باشد». میگفت نمیتواند تصور کند که «توی این کشور» پیر شود. سفت و سخت این فکر را در ذهن خود پرورانده بود که روزی اتریش را ترک کند و برای زندگی به کشور دیگری برود. میگفت از این فکر که مجبور باشد عمر خود را در وین بگذراند لرزش میگیرد.
آنروز که سالزبورگ بودیم روز آفتابی و قشنگی بود. صبح زود دوتا دوچرخه کرایه کردیم و بیمقصد چندین ساعت دوچرخهسواری کردیم. اینجا و آنجا وقتی خسته میشدیم، نگهمیداشتیم، چیزی مینوشیدیم و دوباره راه میافتادیم. نمیدانم چقدر توی راه بودیم که ناگهان از دیدن منظره دریاچه «والر» غافلگیر شدیم. یادم هست درحالی که خیس عرق بودم، با خودم فکر کردم، یک آبتنی درست و حسابی خیلی میچسبد، اما هیچ وسیلهای با خود نداشتیم. یادم هست داشتم با ناامیدی توی دلم میگفتم کاش با خودمان مایو و حوله برداشته بودیم، که هیلدا با انگشت به سوی اتاقک چوبییی کنار ساحل اشاره کرد و گفت: «حوله و مایو نداریم، اما اونجارو ببین ... اونجا قایق کرایه میدن! میتونیم قایق کرایه کنیم!».
همینکار را هم کردیم. تا وسطهای دریاچه پارو زدیم و آنجا حسابی آبتنی کردیم. نمیتوانستیم از آب دل بکنیم. وقت چنان از دستمان دررفت که هدف اصلیمان از مسافرت به سالزبورگ را فراموش کردیم. بلیطهای کنسرت بیاینکه در ما غصه ایجاد کند، روی دستمان ماند، اما آنچه از این سفر به من رسید، پربها و ماندگار بود.
یادم هست تازه از آب بیرون آمده بودم و برای رفع خستگی لب قایق نشسته بودم. آب صاف و آبیرنگ بود و مرغابیهایی که در فاصله دهبیستمتری به صف در حرکت بودند، با موجهای کوچک بالاوپایین میرفتند. هیلدا همینطور که توی آب بود با یک دست لبه قایق و با دست دیگر دست مرا گرفته بود. موهای او که در اثر خیسی به رنگ گوجهای درآمده بودند، به صورت دستههایی به گردن و شانهها و سینهاش چسبیده بودند و از آنها آب میچکید. درچشمهایش، در لبخند خفیفی که بر لب داشت و در چهرهاش که در نور آفتاب روشن شده بود، صمیمیت و معصومیتی حقیقی و بیاندازه دیده میشد. احساس خوب و ناشناسی به من دست داده بود. آب چکهچکه از موهای من روی شانهها میریخت، روی دست لاغرم سرمیخورد، از لابلای انگشتان ما میگذشت و پس از طی بازوی او به آب دریاچه میپیوست. این تصویر در من به شدت مؤثر واقع شد. درون من اتفاقی افتاد که اگر امروز بود اسم آن را نوعی تجربه دینی میگذاشتم. اما آن روز برای نامیدن آن لغتی نمیشناختم، اصولا نیازی به کلمه و فهم آن حس نمیكردم. ناگهان دیدم همهچیز چقدر قشنگ است. در یک لحظه احساس کردم همهچیز همانطور است که هست. دیدم همهچیز همانطور است که باید باشد. و از اینکه میدیدم که «من» هم مثل مرغابیها، برق پولکهای آب، هیلدا، تختههای خیس قایق و درختهای دور جزو این «همهچیز» هستم، دلم مالش رفت و احساس سبکی عجیبی کردم که برایم ناشناس بود. اولین بار بود که به بدن خودم نگاه میکردم و از آن کاملا راضی بودم. یکمرتبه برایم روشن شد که این بدن متعلق به من است. و دیدم همینطور که هست، خوب است و لازم نیست طور دیگری، غیر از اینطور که هست باشد. دلم میخواست پردربیاورم. از نارضایتییی که آنرا سالها مانند یک بیماری با خودم همهجا برده بودم، هیچ خبری نبود. همانطور که لب قایق نشسته بودم یكی از دعواهای قدیمی من با خودم در جذبه این تصویر کهنگیناپذیری که هیچوقت رنگش نمیپرد به خوبی تمام شد و بیماری مزمنی که مرا سالها رنج داده بود، شفا یافت. تا غروب به قایقرانی و آبتنی ادامه دادیم. انگار کس دیگری جز ما در جهان نبود. وقتی به طرف محل اجاره قایق برمیگشتیم صاحب قایق را از دور دیدیم که روی اسکله چوبی ایستاده است و برای ما دست تکان میدهد. یکی دوساعت معطل ما شده بود. وقت تحویل قایق کمی هم غرغر کرد، اما یادم نیست چطور شد که بعد از ردوبدل کردن چند جمله با ما دوست شد و پیشنهاد کرد که ما و دوچرخههایمان را به سالزبورگ برساند. و یک چنین پیشنهادی از یک سالزبورگی اگر نگویم غیرقابل باور، حداقل به نحو خوشایندی غافلگیرانه بود.
ساعتم را نگاه کردم. چند زوج جوان که دست گردن هم انداخته بودند یا کمر همدیگر را گرفته بودند دور نوازندهها جمع شده بودند و به موزیک گوش میدادند. فضای صلحآمیزی ایجاد شده بود. فقط دلم میخواست کاش هیلدا هم از راه میرسید. اما هنوز شش نشده بود. از خودم پرسیدم نکند قرار ما ساعت پنج بود؟ همیشه سرقرار با خودم از این «بازی»ها میکنم. سربهسر خودم می گذارم. از اینکه خودم را عمدا به تردید دچار کنم، لذت بخصوصی میبرم. گاهی زورم به خودم میرسد و موفق میشوم خودم را نسبت به چیزی که از آن حتم دارم به شک بیاندازم، گاهی هم نه. دیروز نتوانستم. صدای هیلدا را از پشت تلفن میشنیدم که میگفت: «فردا ساعت شیش، مثل همیشه دم رامپ دانشگاه؟». همینطور که به صدای او گوش میکردم، متوجه شدم که در پس زمینه صدای او سروصدای بچه هم شنیده میشد. دیدم توقع من که دلم میخواست مثل قدیمها زودتر از من سرقرار آمده باشد، یا حتی اینکه تأخیر نداشته باشد، توقع کاملا بیجایی است، چون نه فقط وجود بچهها را نادیده گرفته بودم، بلکه فرانک را هم کاملا فراموش کرده بودم. «دیگه مثل گذشتهها نیس، آدم باید برا همهچی برنامهریزی كنه». با خودم فکر کردم ممکن است اصلا نتواند بیاید. در موقعیت هیلدا برنامههای ریخته شده به سادگی میتوانند درهمبریزند.
فرانک را میشناسم. دوبار همدیگر را دیده بودیم. یک بار وقتی تازه هیلدا از سوئیس برگشته بود و یکبار هم در مراسم جشن عروسی آنها که «شاهد عروس» بودم. در طول مدتی که هیلدا سوئیس بود بیشتر از دو سه بار به وین نیامد، اما برای هم کارت میفرستادیم. همانجا با فرانک آشنا شده بود و با هم قرار ازدواج گذاشته بودند. برایم نوشته بود آنقدر درباره من با او حرف زده است که دوست دارد حتما با من آشنا شود. نوشته بود مطمئن است که ما از هم خوشمان خواهد آمد. نوشته بود اگر قرارباشد ارتباطات دوستانهاش به خاطر ازدواج قطع شود، به این معامله تن در نخواهد داد، چون این معامله پرضرر است. نوشته بود فرانک هم در این مورد همینطور فکر میکند.
هیلدا پس از اتمام تحصیل کار خوبی را که در یکی از موزههای برن پیدا کرده بود رها کرد و با فرانک به وین برگشت. روزی که سه نفری همدیگر را ملاقات کردیم از دیدن فرانک جاخوردم. توی خواب هم نمیتوانستم شخصی مانند فرانک را كنار او تصور كنم. البته مرد خوشچهرهای بود و رفتار آرام، صمیمانه و محبتآمیزی داشت، اما تیپ آنها اصلا به هم نمیخورد. هیلدا با آن سرووضع هیپیوار و فرانک با كتوشلوار ماركدار، پیراهن یقهآهاری، موهای اصلاح شده و عینكی كه مثل طلا میدرخشید و از شدت تمیزی به نظر میرسید شیشه ندارد. از آن بچههای باهوش بود كه مدرسه، دبیرستان و دانشگاه را با عالیترین نمرههای ممكن به پایان رسانده بود و آنروزها در یک شرکت معتبر سختافزارساز سمت بالایی داشت. اما آدم درون انسانها را نمیداند. یادم هست با خودم فکر کردم شاید اگر هیلدا وین میبود هیچوقت با کسی مثل فرانک دمخور نمیشد. فکر کردم، شاید در تنهاییهای سوئیس ناگهان یك همشهری همزبان پیدا كرده است. انعطاف آدمها در غربت خیلی زیاد است. این را تجربه خود من کاملا تصدیق میکند.
آنروز که با هم در کافه نشسته بودیم، علیرغم اینکه هر سه نفر خیلی تلاش کردیم، موضوع درستوحسابییی برای گفتگو پیدا نکردیم. جشن عروسی که اصلا جای این حرفها نبود، و بعد از آن چندبار تلفنی با هم صحبت کردیم و به مناسبت کریسمس برای هم کارت فرستادیم. و دیگر او را ندیدیم تا دوسه هفته پیش در میدان سوئد.
در اثنایی که بچهها ساز میزدند، پنجه پایم را همراه ریتم به زمین میزدم. وقتی دست از ساززدن کشیدند، متوجه شدم باز هم پایم را تکانتکان میدهم. با قطع موسیقی دیگر نمیتوانستم بیتابی خودم را پشت ریتم قایم کنم. دلم میخواست زودتر بیاید.
- فکر کردی فراموشت کردم؟ نه، نه، نه، نکردم!
...
صدایش در گوشم میپیچید. درحالی که به اطراف نگاه میکردم چشمم به چشم جوانک ویلنزن افتاد. لبخندی زد و نزدیک من آمد و گفت: «ببخشید، سیگار دارید برای ما». دو سیگار برداشت و دونفری مشغول سیگارکشیدن شدند. چنان با ولع پک میزدند که مرا هم که در عرض نیمساعت چندین سیگار کشیده بودم، به هوس انداختند.
نور آفتاب کمرنگ شده بود و نسیم خنکی میوزید. دیگر نمیتوانستم بیحرکت روی نیمکت سنگی بنشینم. از جا بلند شدم. در حالی که همان جلوی رامپ مسیر دهبیستمتری را بالا و پایین میرفتم و کمی احساس سرما میکردم، به یکی از بازیهایی که برای اینجور مواقع ساختهام مشغول شدم. با ماشینها بازی میکردم و به خودم میگفتم: «اگر از ده ماشینی که از حالا به بعد از روبرویم رد میشوند، دوتای آنها به رنگ قرمز باشد، میآید». با تنه درختها و ستونها هم میشد بازی کرد. از یکی از ستونها شروع میکردم. یکی یعنی میآید، بعدی یعنی نمیآید: «میآید، نمیآید، میآید، نمیآید، میآید، نمیآید، میآید ...». نتیجه بازی با ماشینهای قرمزرنگ و تنه درختها مأیوسکننده، اما با ستونها امیدبخش بود. یک بازی دیگر کشف کردم: «اگر دهمین آدمی که از کنارم ردمیشود، مردباشد، میآید، اگر زن باشد نمیآید». همینطور که جنسیت آدمها را چک میکردم یادم آمد، تصور من از ناسازگاری تیپ هیلدا و فرانک کاملا اشتباه بوده است. آنروز که سه نفری در کافه نشسته بودیم، حس كردم همین تضاد مایه كشش و جذابیت بین آنها بوده است. اما اشتباه میكردم. خانوادههای آنها خیلی به هم شبیه بودند. فرانک مثل خود هیلدا از خانوادههای قدیمی و شدیدا كاتولیك وین بود. تنها تفاوت در این بود كه برعکس هیلدا با خانوادهاش سر جنگ و دعوا نداشت. شاید فهمیده بود که جدال با سنتهای خانوادگی مشکلتر از آن است که تصور میشود. شاید هم راحتیهایی که پایبندی به سنتها وعده میدهند به نظر او جذابتر از آزادی فردی رسیده بود.
به ساعتم نگاه کردم. از شش سهچهار دقیقه گذشته بود. نفهمیدم نفر دهم زن بود یا مرد. اما احساس کردم امکان اینکه هیلدا سرقرار بیاید زیاد نیست. با خودم گفتم، او دیگر آن هیلدایی نیست كه او را میشناختم. وجود من برای هیلدا سندی بود بر شکست غمانگیز انقلاب فیروزهای. درحالی که انگار داشتم هیلدا را دلداری میدادم، با خودم گفتم: «شکست خوردی؟ هیچ مهم نیس، ناراحت نباش، انقلاب منم به اونجایی نرسید که باید میرسید». در یک لحظه فکر کردم، اگر همین الان از راه برسد، میخواهیم در باره چی حرف بزنیم؟ از خودم پرسیدم، واقعا چه چیزی برای درمیان گذاشتن داریم؟ چه چیزی بایستی برای هم تعریف میكردیم؟
من: چرا خوشبخت نیستم؟ یا چطور شد كه در كوچه بنبست پیچیدم؟
او: چرا اجازه ندارم از خودم چنین سئوالهایی بكنم؟
دیدم واقعیت این است که نه من میتوانم چیزی را در زندگی او جابهجا كنم و نه او میتواند وضعیت من را تغییر دهد. از خودم پرسیدم، آیا از من توقع دلداری دارد؟ از من میخواهد او را تسلی بدهم؟ و دیدم این کار از من برنمیآید، زیرا من خود محتاج تسلیام. از خودم پرسیدم، پس من از او انتظار تسلی دارم؟ دیدم نه. تسلی آری، اما نه از او. این کار از او برنمیآید.
هوا رو به تاریکی میرفت و کمی لرزم گرفته بود. نفهمیدم بچهها کی سازهایشان را جمع کرده و از آنجا رفته بودند. قصد داشتم بیستدقیقه دیگر هم منتظر بمانم. خوشحال میشدم اگر میآمد. لامپهای کافه لاندمان از دور دیده میشد. صندلیهای گرمونرمی دارد. در این فکر بودم که اگر بیاید، خودمان را سریع به آنجا خواهیم رساند، قهوهای خواهیم نوشید و خودمان را به دست خاطرات زیبای گذشته خواهیم داد، یاد حرف والری[2] افتادم. خاطرههای قشنگ جواهرات مفقودشده ما هستند. راست میگوید. باخودم فکر کردم، یادآوری خاطرات گذشته پیش از اینکه زیبایی را زنده کند تأسف تلخ گمکردن آنها را تازه میکند. با خودم فکر کردم، کسی نیست که این تلخی را نشناسد، اما باز با هم ملاقات میکنیم، باز دور هم جمع میشویم تابا زندهكردن خاطرات قدیمی لذت ببریم. گذشتههای خاکآلود دور را زیرورو میکنیم، صحنهها را دوباره و سهباره و صدباره زیر ذرهبین میبریم تا بلکه آنچیز غیرقابل توصیفی را که به «آنچه بود» جذابیت میداد بیابیم، اما جز تلخی چیزی نصیبمان نمیشود. کافههای وین پر است از آدمهایی که هر روز جهت زندهكردن خاطرات مرده با هم ملاقات میكنند. لطفا یك فنجان قهوه دیگر! ... آه ... برای من هم یك آبجوی دیگر بیاورید! ... ساعت از ده میگذرد. از یازده میگذرد. از دوازده میگذرد، اما زحمت ما هیچ نتیجهی الا تأسف بیشتر نمیدهد. نمیتوانیم خاطرات را زنده كنیم. نمیتوانیم به آنها گرمای لازم را بدهیم. این وسط هیچکس جز صاحبان کافهها سودی نمیبرد.
همینطور که اطراف را میپاییدم، با خودم فکر کردم، با شوق به محل ملاقات میرویم و ساعت دو نصفهشب وقتی كه آنجا را ترك میكنیم در خلا رها میشویم و جز یأس و سرخوردگی چیزی حس نمیكنیم. با اینکه «پشتصحنه» را دیدهایم، خودمان را گول میزنیم. هرروز صدها یا هزارها آدم با شوق به محل ملاقات میروند که خاطرات را زنده کنند و آخر شب، دربهترین حالت، وقتی که مرز بین امید و دلتنگیها با واقعیت در اثر قهوه، سیگار، شراب، موسیقییی که از بلندگوها پخش میشود و نور کمرنگ کافه از بین میبرد، و دیگر چیزی حس نمیکنند، نوبت به پایینتنه میرسد، به آخرینجایی كه احتمالا هنوز میتواند چیزی حس كند. اما رختخواب همیشه مکان خوبی برای کشف این حقیقت است که حاصلجمع دو تنهایی، وصل نیست، یک تنهایی مهیبتر است. با خودم گفتم، نخ از میان بدنهای آنها ردنمیشود، اما روح آنها مانند دو خانه است كه از میان آنها اتوبانی میگذرد.
به خودم نهیب زدم. احساس میکردم افسار فکرم هرلحظه بیشتر از دستم خارج میشود. ابر خاكستری رنگی بالای سرم رسیده بود. در پاییزهای وین قطرههای ریز آب که مثل پودر در هوا شناور هستند، یك نوع اعلام خطر جدی است، اما هنوز با شاخه گل سفیدی در دست منتظر بودم. از خودم پرسیدم، هدف خود تو از این ملاقات چیست؟ چه انتظاری داری؟ و دیدم غیر از مقداری كنجكاوی بیهوده كه به راحتی میتوانم از آن صرفنظر كنم، چیز دیگری به ذهنم نمیرسد. دیدم، جز زندهکردن خاطرههای گذشته که گرمای خود را از دست دادهاند چیزی برای گفتن به یكدیگر نداریم.
دیگر مطمئن شده بودم که هیلدا نخواهد آمد. دور و بر رامپ کسی دیده نمیشد. سردم شده بود. بهترین کار این بود که تنهایی به کافه لاندمان بروم و چیز گرمی بنوشم. اما نمیتوانستم آنجا را ترک کنم. همینطور كه به لامپهای دعوتگر کافه لاندمان زل زده بودم، یاد خبری در روزنامهها افتادم. یادم هست همانموقع هم كه این خبر را شنیدم لرزم گرفت و دنیا در نظرم چند لحظه خاكستری رنگ شد. چند نفر از کارکنان قبرستانی را دستگیر كرده بودند که شبها در مردهشورخانه روی اجساد زنهای جوان آبگرم میریختهاند و با آنها همخوابه میشدهاند.
...
عقم گرفت و شروع به لرزیدن کردم. نمیتوانستم جلوی لرزش بدنم را بگیرم. باید جایی مینشستم.مجبور شدم خودم را به پلهها برسانم. نشستم و صورتم را روی زانوهایم گذاشتم. انگار لمس شده بودم. هیچ چیز حس نمیکردم. مطلقا هیچچیز. خودم بودم و خودم.
با خودم فکر کردم، آدم برای خلاص شدن از شر «خودم هستم و خودم» چه کارها نمیکند. برای اینکه از درد «خودم هستم و خودم» فرار کنیم، دردهای بزرگتری را به جان میخریم که یک عمر ما را رنج میدهند. غصهدار شدم. با خودم فکر کردم چقدر معصومانه سرمایهگذاری میکنیم. چقدر ولخرجیم. با خودم فکر کردم، تازه اگر یادبگیریم «خودم هستم و خودم» را بپذیریم، نمیدانیم سرمایه ما به چهکار میآید، نمیدانیم در این بازار چه بخریم. راه چگونهبودن در این برهوت را نمیدانیم، نمیدانیم با خودمان چکار کنیم. نمیدانیم ...
نمیدانم چه مدت در آن حالت بودم. صدای موسیقی مرا به خود آورد. احساس کردم صدای چنگ میشنوم. کسی در آن نزدیکیها چنگ میزد. وقتی دوباره سرم را بلند کردم و راست نشستم، چند لحظه نمیدانستم کجا هستم و آنجا چه میکنم. پس از اینکه شیشههای عینکم را خشک کردم و آن را به چشم گذاشتم، دیدم همهچیز تغییر کرده است. مثل کسی که برای اولین بار پس از طی یک بیماری طولانی از اتاق تاریکی بیرون میآید و به باغچه نگاه میکند، همهچیز به صورت زیبا و تهدیدکنندهای واقعی به نظر میرسید. پلهها، ستونها، نیمکتهای سنگی، پیادهروی خیس، آدمها و انعکاس نور لامپ ماشینها روی آسفالت اجزای یک تابلوی نقاشی گیجکننده و جذاب را تشکیل میدادند. احساس ضعف و سبکی عجیبی میکردم. وقتی یکدیگر را در میدان سوئد محکم گرفته بودیم، بایستی حس میکردم که این یک «وداع» است. یک وداع هیلدایی. با خودم گفتم: «اما حس نکردی ...» و ازجا بلند شدم. پاهایم سست و بیحس بودند. با اینکه بدم نمیآمد یک تاکسی بگیرم و به خانه برگردم، دوست داشتم چیزی بنوشم و یک سیگار دود کنم.
روان به سوی کافه لاندمان شاخه گل را روی اولین نیمکت سنگی گذاشتم:
- خداحافظ هیلدا.
فراموشت نمیکنم. فکرکردی فراموشت میکنم؟ نه، نه، نه ... هیچوقت فراموشت نمیکنم.
حداقل ... حداقل تا روزی که خودم را فراموش نکردهام.
همیشه پیش از قرارملاقات احساس سبکی بخصوصی میکنم که بهترین حالت برای خیابانگردی است. این احساس را همیشه نمیشناختم. یادم هست پیشترها وقتی میخواستم سر قرار بروم، استرس عجیبی داشتم، میترسیدم موضوعی برای صحبت یادم نیاید. لحظات سكوتی كه ناگهان گفتگو را قطع میكنند برایم غیرقابل تحمل بودند. آن روزها هم زودتر از خانه بیرون میآمدم، با این تفاوت كه در حالی که درخیابانها میگشتم، به موضوعاتی که ممکن است جالب باشند فکر میکردم. حالا دیگر مدتهاست که اینطور نیست. لذت پیادهروییی كه قرارملاقات با آدم عزیزی نقطه پایانی آن است، حتی بهتر از خیابانگردی بیمقصد است.
ورود هیلدا به زندگی من برای من حادثه مباركی بود. زندگی آدم مثل یك كاروانسرای بیدروپیكر است. آدمهای جورواجور بهطور اتفاقی به آن وارد میشوند و پس از مدتی، خواه یك ربع ساعت باشد خواه دهسال، وقتی كه از آن خارج میشوند، آشغالهایشان را جا میگذارند. یك روز ناگهان به خودمان میآییم و میبینیم - یعنی اگر ناگهان یك روز به خود بیاییم میبینیم- كاروانسرای ما به یك آشغالسرای واقعی تبدیل شده است و ما نه راهی برای مرتب و تمیزكردن آن بلدهستیم، نه نیروی چنین كاری را داریم و نه وقتش را. در میان هزارها نفر، اگر بخت بر وفق مراد آدم باشد، شاید یك نفر پیدا شود كه پیش از اینكه زندگی ما را ترك كند، یك درخت گل گوشه باغچه ما بكارد. هیلدا برای من یك چنین آدمی است.
او را خیلیوقت است كه میشناسم. از بچههای مردمشناسی بود كه جامعهشناسی رشته دومش بود. به موسیقی عشق میورزید. خودش هم بهطور غیرحرفهای اما پیگیرانه «چنگ» میزد و هرچه پول داشت، صرف تهیه بلیط كنسرتها و خرید صفحه موسیقی میشد. گرسنگی میكشید اما از كنسرت رفتن نمیگذشت. با هم چند سمینار مشترك داشتیم. همیشه در كیفش كه شبیه توبرهای چرمی بود اعلامیههای تبلیغاتی برگزاری كنسرتهای مختلف را همراه خود داشت و آنها را بین بچهها پخش میكرد. من خودم اولین بار با او به یك كنسرت موزیك آوانگارد رفتم. یادم هست یك پیانیست ژاپنی بود كه اسمش یادم نمیآید. و این سرآغاز آشنایی نزدیكتر بین ما بود. .
هیلدا كوچكترین فرزند خانوادهای از خانوادههای قدیمی و محافظهکار وین بود. «شورشی» خانواده به حساب میآمد. انقلابی خانواده بود و خود را موظف به رعایت نرمها و ارزشهای آن نمیدید. کسی که او را یک بار دیده باشد، مشکل میتواند او را با آن شالگردنهای فیروزهای بلندی که همیشه گردنش بود، با آن صورت ككمكی، شلوار جین كهنه، توبره چرمی و بخصوص با آن یك خرمن موی سرخ فرفری از یاد ببرد، حتی اگر از بخت بد فقط یکبار در سینما صندلیاش پشت سر او افتاده باشد. نمیشود گفت دختر زیبایی بود. بعضی از آدمها هستند که زیبایی آنها، وقتی آدم آنها را از نزدیک میشناسد دیده میشود، هیلدا از اینها بود.
دهدوازده روز پیش بود. نه، شاید دو یا سههفته قبل بود كه در شلوغیهای میدان سوئد به او برخوردم. زمان از دستم دررفته است. گاه واقعهای كه دهسال پیش اتفاق افتاده است، به نظرم میرسد كه انگار دوهفته پیش بوده است و برعكس، حادثه دوهفته پیش آنقدر به نظرم دور میآید كه انگار دهسال قبل روی داده است. البته اگر بخواهم میتوانم تاریخ دقیق برخورد با هیلدا را پیدا كنم. كار سختی نیست. باید میلباكسم را نگاه كنم، چون سهروز بعد از اینكه او را در میدان سوئد دیدم برایش ایمیل فرستادم كه از یازدهم ماه به مدت یك هفته تقریبا هرروز از ساعت پنج به بعد وقتم آزاد است.
آنروز كه به او برخوردم، مدتی بود كه در خیابانها قدم زده بودم. معمولا مسیر پیادهروی را طوری انتخاب میكنم كه گذرم به میدان سوئد نیافتد. از میادین شلوغ و بیهویت وین است كه جذابیت آن به یك بستنیفروشی معروف محدود میشود. اما آنروز نمیدانم چطور شد كه ناگهان به خودم آمدم و دیدم در شلوغیهای پیادهروی میدان سوئد وسط صدها آدم كه از هر سه نفر آنها دونفر بستنی قیفی به دست دارند گیر كردهام. خودم را از سیل جمعیت كمی كنار كشیدم و همینطور كه از روی سرهای مردم برای یافتن کوتاهترین راه خروج از شلوغی اطراف را نگاه میكردم، هیلدا را دیدم. یعنی موهایش را دیدم. با اینكه آنها را به طرز قشنگی بافته بود او را بازشناختم. در این شهر شخص دومی پیدا نمیشود كه موهایی به این رنگ داشته باشد. اگر موهایش را رنگ كرده بود یا كلاه به سر داشت صددرصد او را بهجانمیآوردم. خیلی فرق كرده بود. نقطهمشترك هیلدای گذشتهها با این خانم آراسته فقط همین رنگ مو بود. كت و دامن شیكی به تن داشت، عینك زده بود و كیف چرمی خیلی خانمانهای روی دوش انداخته بود.
صداش كردم.
- هیلدا! ... هیلدا!
«هی ... هلو ... درست میبینم؟ بذار نگات كنم. ... آه ... چقدر از دیدنت خوشحالم. هر روز همینطور که به محل کارم میروم وقتی از کنار رامپ دانشگاه رد میشوم، با خودم میگویم، آیا الان کجایی؟ وین هستی؟ رفتی ایران؟ چکار میکنی، حال و روزت چطوره ...»، به ساعت مچیاش نگاهی انداخت و ادامه داد: «آه، من دلم میخواهد تو را دوباره ببینم ... من باید دوباره تو را ببینیم. ... الان باید کوچولومو از کودکستان بیارم. ... وقت ندارم ...»، دوباره به ساعتش نگاه کرد و گفت: «کمی هم دیر شده ... باید عجله کنم ... الان وقت کمه ... باید سر فرصت همدیگر رو ببینیم ... وای خدایا چقدر از دیدنت خوشحالم ... زودباش بگو ببینم، خوشبختی؟».
- میخواهی راستش را بدانی؟
- نه!
- بله خودم را خیلی خوشبخت احساس میکنم. تو چطور؟
- من ... باور نمیکنی ... من مدتهاست فرصت فکر کردن به این سئوال را نداشتهام. اجازه ندارم از خودم از این نوع سئوالها کنم.
- از «چنگ» چه خبر؟
با خنده گفت: «اوه مانی ... مانی ... از این سئوالها نكن كه دروغ نشنوی ... نمیدونی دلم برای یک گفتگوی طولانی درست و حسابی چقدر تنگ شده ...».
و پس از لحظهای كه مرا تماشا كرد ناگهان گفت: «اجازه دارم بغلت كنم. ... باید بغلت كنم». و بدون اینكه منتظر جواب بماند دستهایش را دور من حلقه کرد و همینطور كه مرا به خود میفشرد، تكرار میكرد: «خوشحالم ... خیلی خوشحالم. ...».
مدتی که ساعتها نمیتوانند طول آن را بیان کنند، یكدیگر را محکم نگهداشته بودیم و هیچچیز از سروصدای میدان سوئد شنیده نمیشد، دیدم با وجود همه تغییرات در این خصوصیت كه هرچه را كه در دلش میگذشت بیپروا و بدون فكر فورا به زبان بیاورد، تغییری رخ نداده است. دل من هم (شاید بیشتر از او) میخواست او را بغل كنم، اما بیان یك چنین نیازی هیچوقت مانند او از من برنمیآید. در ذهن من چنین نیازهایی و در چنین موقعیتهایی حتی به جمله تبدیل نمیشود، چه رسد به اینكه بیان شود.
سپس در اثنایی كه با عجله آدرس ایمیل و شماره تلفنهایمان را برای هم مینوشتیم، گفت خیلی گرفتار است. دو پسر دارد، یكی دوازده ساله و دیگری چهارساله: «همینكه الان دارم میرم کودکستان دنبالش». گفت فرانک هم خانه جدیدی خریده است که قرار است به آنجا اسبابکشی کنند. برایش مقدور نیست كه همین الان قرار بگذاریم، چون نمیداند هفته آینده وقت آزاد دارد یا نه. «دیگه مثل گذشتهها نیس، آدم باید برا همهچی برنامهریزی كنه». و ادامه داد: «اما مهم نیس ... به هم تلفن میکنیم و قرار میذاریم». و قرار بر این شد كه برای او ایمیل بفرستم، و فرستادم.
مدتی بعد جواب کوتاهی نوشت که: «هفته آینده به تو تلفن خواهم زد. از حالا در انتظار یک گپ طولانی شادی میکنم. تا به زودی». اما یک هفته گذشت و از او خبری نشد. به او تلفن زدم. همینکه صدای مرا از پشت تلفن شنید گفت: «نه. نه. نه. نه. نه. ... فراموشت نکردم! ... فکر کردی فراموشت کردم؟ نه، نه، نه، نکردم». بناشد یکشنبه بعد پیش از ظهر تلفن بزند تا برای دوشنبه عصر (یعنی دیروز) قرار بگذاریم. تمام پیش از ظهر یکشنبه حواسم به تلفن بود، اما خبری نشد، تا بلاخره نزدیک غروب تلفن زد: «فردا ساعت شیش، مثل همیشه دم رامپی دانشگاه؟»، با خوشحالی گفتم: «تا فردا ساعت شیش کنار رامپ».
پیشترها همیشه زودتر از من سرقرار حاضر میشد. همیشه از دور او را میدیدم که کنار تابلوی اعلانات عمومی ایستاده و مشغول خواندن آنها است، یا روی پلهها با کتابی در دست نشسته است و موهایش مثلا خورشید میدرخشد.
دیروز با اینکه نیمساعت زودتر سرقرار رسیدم، وقتی او را آنجا ندیدم بهطور خفیفی احساس یأس کردم. حسابی خسته شده بودم. روی یکی از نیمکتهای سنگی که از آفتاب پاییزی گرم شده بود نشستم. سمت دیگر رامپ دو نوازنده خیابانی ساز میزدند. از کولیهای یکی از کشورهای همسایه اتریش بودند. یکی دهدوازدهساله به نظر میرسید که ویلن میزد و دیگری پنجششساله که آکاردئونش نصف هیکلش بود. دخترپسرها جابهجا روی پلهها دوتادوتا یا تک تک نشسته بودند. چند توریست ژاپنی پس از اینکه از کلیه زوایای معقول و نامعقول از درودیوار، ستونها، نردهها، پلهها و نیمکتهای سنگی عکس گرفتند، سراغ من آمدند و به زبانی که به گوش انگلیسی میرسید با من حرفهایی زدند. این تصور که فکر میکردم منظور آنها را فهمیدهام غلط از کار درآمد. حدس زده بودم از من میخواهند از آنها عکس دستهجمعی بگیرم. بلاخره در حالی که در تعجب غرق شده بودم، فهمیدم که آنها اجازه میخواهند از من عکس بگیرند. با اینکه منطق آنها را هنوز هم به هیچوجه نفهمیدهام و محتملا هرگز نخواهم فهمید، معذالک شانههایم را بالا انداختم و گفتم: «خواهش میکنم». آنها هم پس از اینکه چند عکس گرفتند، درحالی که «لبخند ژاپنی» بر لب داشتند و سرشان را تکانتکان میدادند، از من که هاجوواج مانده بودم تشکر و خداحافظی کردند.
با خودم فکر کردم، قدیمها یک چنین حادثه خندهداری را حتما برای هیلدا تعریف میکردم. اما آنروزها تا پیش از اینکه بورس تحصیلی بگیرد و برای کار دکترا به سوئیس برود حداقل هفتهای سهمرتبه یکدیگر را ملاقات میکردیم، درحالی که امروز پس از گذشت اینهمه سال به یقین ماجراهای تعریفکردنی دیگری خواهیم داشت.
آشنایی ما از ابتدا بر اساس نوعی رفاقت، نوعی خویشاوندی روحی غیرقابل توضیح بناشده بود. نمیدانستیم از یکدیگر چه میخواهیم، اما از هیچ فرصتی برای درکنارهمبودن نمیگذشتیم. وقتی حرفی نبود میتوانستیم مدتها در سکوت با هم راه برویم یا روبروی هم بنشینیم. طولانیترین و نزدیکترین گفتگوها را من با هیلدا تجربه کردهام، همینطور سبکترین و آرامشبخشترین سکوتهای بیحرف را.
همینطور که روی نیمکت نشسته بودم و به موسیقی بچههای نوازنده گوش میکردم یاد سفر مشترکمان به سالزبورگ افتادم. سفر سالزبورگ یکی از نقطهعطفهای دوستی ما بود. انستیتو مردمشناسی در اواخر ترم تابستانی یک تور دوروزه دانشجویی به سالزبورگ گذاشته بود. یادم نیست هدف این تور چه بود، هرچه بود فقط تفریحی نبود، بلکه به درس و مشق ربط داشت. هیلدا اسم مرا هم در لیست متقاضیان وارد کرده بود. بخش بزرگی از هزینه رفتوآمد و هتل را دانشگاه میپرداخت. از همه مهمتر برای ما این بود که همزمان در سالزبورگ یک پیانیست مورد علاقه هیلدا سوناتهای پیانوی بتهون از جمله «موندلایت» را میزد. هیلدا این قطعه خیلی دوست داشت. خودش آن را برای چنگ بازنویسی کرده بود و آن را خیلی خوب میزد. نمیدانم چندبار، شاید صدبار آن را برای من زده بود و من هربار لذت برده بودم. هنوز هم وقتی موندلایت را گوش میکنم، پیانو در ذهنم شبیه به چنگ صدا میدهد. یشنهاد هیلدا این بود که از امکاناتی که دانشگاه در اختیار ما میگذارد استفاده کنیم، بخصوص اینکه شرکت در برنامههایی که انستیتو برای دانشجویان در سالزبورگ در نظر گرفته بود الزامی نبود. البته اسم این را نمیشد پیشنهاد گذاشت. او اسم من را در لیست نوشته بود. اگر من هم جای او بودم همینکار را میکردم.
توی قطار پس از اینکه نیمساعتی حرف زدیم، سرش را روی شانه من گذاشت و خوابید. برای اولین بار بود که میتوانستم او را اینقدر از نزدیک تماشا كنم. مثل بچهها خوابیده بود و آرام نفس میكشید. گونهاش گل اندخته بود و روی موهای ظریف پشت لب بالایش دانههای ریز عرق میدرخشید. نگران بودم كه استخوانهای شانهام توی پوست صورتش فرونرود. هرگز نمیتوانستم تصور كنم موجود لطیفی سرش را روی شانه استخوانی من بگذارد و بخوابد. فکرمیکردم، کسی که بتواند سرش را روی استخوانهای من گذاشته و بخوابد، به همین راحتی میتواند کنار خیابان یا روی سنگفرش پیادهروها بخوابد.
از بچگی لاغر بودم. اولین بار کلاس اول یا دوم دبستان بودم که همکلاسیها توجه مرا به خودم جلب کردند. گاه خباثت بچههای دبستانی حدومرز نمیشناسد. من این را به معنی واقعی کلمه با پوست و گوشت خودم لمس کردهام. لفظ «لاغرمردنی» اولینبار از دهان آنها بیرون آمد و چنان در وجود من رسوخ کرد که سالیان سال در رفتار من تأثیری مخرب و آزاردهنده گذاشت. «لاغرمردنی» در ذهن من مدتها به این معنی بود که به زودی خواهم مرد. یقین پیدا کرده بودم که مرگ من به زودی فرا میرسد. یادم هست وقتی از یکی از همکلاسیها میشنیدم که درسهای سال بعد، مثلا کلاس چهارم خیلی سختتر از «امسال» است، مانند دیگران نمیترسیدم. در اینجور مواقع با خودم فکر میکردم «من که تا آن موقع حتما مردهام». هشتم نهم دبیرستان که رسیدم اوضاعم بدتر شد. اغلب جوانها وقتی در دوران بلوغ بدن خود را کشف میکنند، از آن کاملا راضی نیستند. رنج بلوغ به رنج من اضافه شد و آن را تشدید کرد. البته دیگر از مرگی که در آینده نزدیک انتظارم را میکشید نمیترسیدم، اما برعکس بقیه همکلاسیها حاضر بودم با کمال میل دهساعت سرکلاسهای ملالآور فقه بنشینم، اما از زنگ ورزش معاف باشم، چون با اینکه نسبت به دوران مدرسه کمی چاقتر شده بودم، وقتی که لباسهای ورزشی به تن میکردیم، تفاوت من با بقیه آشکار میشد. بعدها هم که مستقلتر شده بودیم و با دوستان کنار دریا میرفتیم، بدون اینکه بگذارم آنها چیزی حس کنند، آنطور که دلم میخواست راحت نبودم. خیلی آرزو داشتم بدنم مانند دیگران میبود، ماهیچههای بیشتری میداشتم و بازوهایم کمی گوشتدارتر میبود.
آنروز توی قطار همینطور که چهره آرام هیلدا را نگاه میکردم و بوی تنش در مشامم پیچیده بود، از نگرانیام کاسته شد و طولی نکشید که آن را کاملا فراموش کردم. دلم نمیخواست قطار به سالزبورگ برسد. دوست داشتم قطار آنقدر برود تا هیلدا بیدار شود. اما در ایستگاه سالزبورگ مجبور شدم او را بیدار کنم. چشمهای پفآلود خستگیدررفتهاش از خاطرم نمیرود. همینطور لکه خیسی که از عرق گونه او روی تیشرت من بهجا مانده بود.
صدای ساز بچههای نوازنده قطع شد. با خودم گفتم، حیف. در این دهدقیقهای که آنجا نشسته بودم، یکیدوتا تانگوی آرژانتینی را پشتسرهم زدند. خوب ساز میزدند. از صدای ساز و همنوازی آنها معلوم میشد که این قطعات را دوست دارند و آنها را زیاد زدهاند. موسیقی آنها روشنی بخصوصی داشت که آدم را به طرز اندوهناکی سرحالمیآورد. یک سیگار روشن کردم. دیروز از آن روزهایی بود که سیگار خیلی میچسبد. تلقی که شاخهگل در آن پیچیده شده بود در اثر آفتاب کمی عرق کردهبود. جای آن را روی نیمکت کمی تغییر دادم. دلم میخواست بچهها به نواختن ادامه میدادند. داشتم توی دلم میگفتم، کاش باز هم میزدند، کاش تا هیلدا میآمد کارشان را ادامه میدادند که انگار فرشتهای که مسئول برآوردهکردن آرزوهای کوچک من است، حرف مرا شنید. دیدم بچهها قصد ندارند آنجا را ترک کنند، بلکه مشغول انتقال بساط خود از آنسوی رامپ، که سایه شده بود، به اینسوی رامپ، که هنوز آفتابی بود هستند. جعبه ویلن را که مقداری سکه در آن دیده میشد جلوی خود گذاشتند و پس از اینکه یک سیگار را شریکی کشیدند، دوباره شروع کردند. قطعه را درست نمیشناختم، چیزی شبیه به موسیقیهای «دکترژیواگو» بود. شبیه به Lara is charming به گوش میرسید. خیلی زیبا و دلنشین بود.
دلم میخواست هیلدا زودتر میآمد. دیدم بدنیست از بچهها اسم قطعه را بپرسم که وقتی هیلدا آمد از آنها خواهش کنم آن را دوباره بزنند. همینطور که به پنجه فرز بچهگانهای که روی دکمههای آکاردئن حرکت میکرد زل زده بودم، احساس بخصوصی به من دست داد. فکرکردم: کنارهمنشستن روی پلههای آفتابی و موسیقیگوشکردن با هیلدایی که شلوار جین کهنه میپوشید و شالگردن فیروزهایاش با اینکه سهدور دور گردن پیچیده شده بود تا زانویش میرسید خیلی کیف میداد. اما امروز؟ امروز چطور؟ و به خاطر آوردم که کتودامن هیلدای میدان سوئد به هیچوجه برای نشستن روی نیمکت و پله درست نشده بود. درحالی که خودم را دلداری میدادم که «مهم نیست»، خانم میانهسالی که فکر میکردم میخواهد سکهای برای بچهها بیاندازد خود را به آنها رساند و با صدای بلند رو به آنها گفت: «اینجا توی کشور ما گدایی ممنوع است! زودباشید بساط رو جمع کنید!». بچهها موزیک را قطع کردند و آنکه بزرگتر بود در حالی که لبخند میزد به آلمانی دستوپا شکسته جوابداد: «ما ... ما خانم گدایی نکردن!» و با اشاره به ویلن خود گفت: «ما موسیقی زدن ... موسیقی قشنگ!». و با حرکتی نمایشی آرشه را روی سیمها کشید و دوباره شروع به نواختن کرد. زن، اینبار با عصبانیت، در حالی که با نگاه میخواست از من و چند نفری که روی پلهها نشسته بودند تأییدیه بگیرد، گفت: «مگر کر هستید! مگر نگفتم که گدایی در شهر ما ممنوع است؟». روحیه بچهها محکم و تحسینبرانگیز بود. دوباره موسیقی را قطع کردند و تکرار کردند: «ما نه گدا ... ما موزیسین خانم. ... موزیسین خیابان».
توی دلم گفتم: «وین شهر موسیقی!» و همانطور که نشسته بودم رو به زن گفتم: «خانم بچهها را راحت بگذارید! بگذارید کارشان را بکنند!». نگاه برافروختهای به من انداخت و دوباره رو به بچهها گفت: «مگر کر هستید؟ نشنیدید چی گفتم». با صدای بلند گفتم «خانم آنها کر نیستند، کسی که این میان کر است به وضوح شما هستید، بروید پی کارتان لطفا!».
درحالی که با غرغر از آنجا دور میشد، یاد حرف هیلدا افتادم. اگر اینجا بود حسابی حال او را جا میآورد. یادم هست میگفت تعداد هنرمندان بزرگی که این شهر به دنیا داده است کم نیست، اما تعداد هنرمندانی را که خفه کردهاست، خدا میداند. از وینیها خیلی ناراضی بود. به آنها بدوبیراه میگفت. همیشه توی بحثها این خصوصیت را که آنها در ظاهر خود را باز و پذیرای چیزهای نو نشان میدهند، اما در باطن تا مغز استخوان محافظهکار هستند، به باد انتقاد میگرفت. در کلاسهای مشترکی که با هم داشتیم میدیدم که میانه همکلاسیها با او چندان صمیمانه نیست، اما مورد احترام استادها بود که با او محتاطانه رفتار میکردند و حتی شاید یک کمی از او، از این دخترک انقلابی موسرخ میترسیدند.
یادم هست سالزبورگ که بودیم، در حین دوچرخهسواری به ساختمانهای زیبای دوطرف خیابان اشاره کرد و گفت: برنهارد[1] که میگوید، پشت این دیوارهای زیبا رنج بیداد میکند، درست میگفت. گفت: «اما برای اینکه آدم گول این زرق و برق را نخورد، باید خیلی قوت داشته باشد». میگفت نمیتواند تصور کند که «توی این کشور» پیر شود. سفت و سخت این فکر را در ذهن خود پرورانده بود که روزی اتریش را ترک کند و برای زندگی به کشور دیگری برود. میگفت از این فکر که مجبور باشد عمر خود را در وین بگذراند لرزش میگیرد.
آنروز که سالزبورگ بودیم روز آفتابی و قشنگی بود. صبح زود دوتا دوچرخه کرایه کردیم و بیمقصد چندین ساعت دوچرخهسواری کردیم. اینجا و آنجا وقتی خسته میشدیم، نگهمیداشتیم، چیزی مینوشیدیم و دوباره راه میافتادیم. نمیدانم چقدر توی راه بودیم که ناگهان از دیدن منظره دریاچه «والر» غافلگیر شدیم. یادم هست درحالی که خیس عرق بودم، با خودم فکر کردم، یک آبتنی درست و حسابی خیلی میچسبد، اما هیچ وسیلهای با خود نداشتیم. یادم هست داشتم با ناامیدی توی دلم میگفتم کاش با خودمان مایو و حوله برداشته بودیم، که هیلدا با انگشت به سوی اتاقک چوبییی کنار ساحل اشاره کرد و گفت: «حوله و مایو نداریم، اما اونجارو ببین ... اونجا قایق کرایه میدن! میتونیم قایق کرایه کنیم!».
همینکار را هم کردیم. تا وسطهای دریاچه پارو زدیم و آنجا حسابی آبتنی کردیم. نمیتوانستیم از آب دل بکنیم. وقت چنان از دستمان دررفت که هدف اصلیمان از مسافرت به سالزبورگ را فراموش کردیم. بلیطهای کنسرت بیاینکه در ما غصه ایجاد کند، روی دستمان ماند، اما آنچه از این سفر به من رسید، پربها و ماندگار بود.
یادم هست تازه از آب بیرون آمده بودم و برای رفع خستگی لب قایق نشسته بودم. آب صاف و آبیرنگ بود و مرغابیهایی که در فاصله دهبیستمتری به صف در حرکت بودند، با موجهای کوچک بالاوپایین میرفتند. هیلدا همینطور که توی آب بود با یک دست لبه قایق و با دست دیگر دست مرا گرفته بود. موهای او که در اثر خیسی به رنگ گوجهای درآمده بودند، به صورت دستههایی به گردن و شانهها و سینهاش چسبیده بودند و از آنها آب میچکید. درچشمهایش، در لبخند خفیفی که بر لب داشت و در چهرهاش که در نور آفتاب روشن شده بود، صمیمیت و معصومیتی حقیقی و بیاندازه دیده میشد. احساس خوب و ناشناسی به من دست داده بود. آب چکهچکه از موهای من روی شانهها میریخت، روی دست لاغرم سرمیخورد، از لابلای انگشتان ما میگذشت و پس از طی بازوی او به آب دریاچه میپیوست. این تصویر در من به شدت مؤثر واقع شد. درون من اتفاقی افتاد که اگر امروز بود اسم آن را نوعی تجربه دینی میگذاشتم. اما آن روز برای نامیدن آن لغتی نمیشناختم، اصولا نیازی به کلمه و فهم آن حس نمیكردم. ناگهان دیدم همهچیز چقدر قشنگ است. در یک لحظه احساس کردم همهچیز همانطور است که هست. دیدم همهچیز همانطور است که باید باشد. و از اینکه میدیدم که «من» هم مثل مرغابیها، برق پولکهای آب، هیلدا، تختههای خیس قایق و درختهای دور جزو این «همهچیز» هستم، دلم مالش رفت و احساس سبکی عجیبی کردم که برایم ناشناس بود. اولین بار بود که به بدن خودم نگاه میکردم و از آن کاملا راضی بودم. یکمرتبه برایم روشن شد که این بدن متعلق به من است. و دیدم همینطور که هست، خوب است و لازم نیست طور دیگری، غیر از اینطور که هست باشد. دلم میخواست پردربیاورم. از نارضایتییی که آنرا سالها مانند یک بیماری با خودم همهجا برده بودم، هیچ خبری نبود. همانطور که لب قایق نشسته بودم یكی از دعواهای قدیمی من با خودم در جذبه این تصویر کهنگیناپذیری که هیچوقت رنگش نمیپرد به خوبی تمام شد و بیماری مزمنی که مرا سالها رنج داده بود، شفا یافت. تا غروب به قایقرانی و آبتنی ادامه دادیم. انگار کس دیگری جز ما در جهان نبود. وقتی به طرف محل اجاره قایق برمیگشتیم صاحب قایق را از دور دیدیم که روی اسکله چوبی ایستاده است و برای ما دست تکان میدهد. یکی دوساعت معطل ما شده بود. وقت تحویل قایق کمی هم غرغر کرد، اما یادم نیست چطور شد که بعد از ردوبدل کردن چند جمله با ما دوست شد و پیشنهاد کرد که ما و دوچرخههایمان را به سالزبورگ برساند. و یک چنین پیشنهادی از یک سالزبورگی اگر نگویم غیرقابل باور، حداقل به نحو خوشایندی غافلگیرانه بود.
ساعتم را نگاه کردم. چند زوج جوان که دست گردن هم انداخته بودند یا کمر همدیگر را گرفته بودند دور نوازندهها جمع شده بودند و به موزیک گوش میدادند. فضای صلحآمیزی ایجاد شده بود. فقط دلم میخواست کاش هیلدا هم از راه میرسید. اما هنوز شش نشده بود. از خودم پرسیدم نکند قرار ما ساعت پنج بود؟ همیشه سرقرار با خودم از این «بازی»ها میکنم. سربهسر خودم می گذارم. از اینکه خودم را عمدا به تردید دچار کنم، لذت بخصوصی میبرم. گاهی زورم به خودم میرسد و موفق میشوم خودم را نسبت به چیزی که از آن حتم دارم به شک بیاندازم، گاهی هم نه. دیروز نتوانستم. صدای هیلدا را از پشت تلفن میشنیدم که میگفت: «فردا ساعت شیش، مثل همیشه دم رامپ دانشگاه؟». همینطور که به صدای او گوش میکردم، متوجه شدم که در پس زمینه صدای او سروصدای بچه هم شنیده میشد. دیدم توقع من که دلم میخواست مثل قدیمها زودتر از من سرقرار آمده باشد، یا حتی اینکه تأخیر نداشته باشد، توقع کاملا بیجایی است، چون نه فقط وجود بچهها را نادیده گرفته بودم، بلکه فرانک را هم کاملا فراموش کرده بودم. «دیگه مثل گذشتهها نیس، آدم باید برا همهچی برنامهریزی كنه». با خودم فکر کردم ممکن است اصلا نتواند بیاید. در موقعیت هیلدا برنامههای ریخته شده به سادگی میتوانند درهمبریزند.
فرانک را میشناسم. دوبار همدیگر را دیده بودیم. یک بار وقتی تازه هیلدا از سوئیس برگشته بود و یکبار هم در مراسم جشن عروسی آنها که «شاهد عروس» بودم. در طول مدتی که هیلدا سوئیس بود بیشتر از دو سه بار به وین نیامد، اما برای هم کارت میفرستادیم. همانجا با فرانک آشنا شده بود و با هم قرار ازدواج گذاشته بودند. برایم نوشته بود آنقدر درباره من با او حرف زده است که دوست دارد حتما با من آشنا شود. نوشته بود مطمئن است که ما از هم خوشمان خواهد آمد. نوشته بود اگر قرارباشد ارتباطات دوستانهاش به خاطر ازدواج قطع شود، به این معامله تن در نخواهد داد، چون این معامله پرضرر است. نوشته بود فرانک هم در این مورد همینطور فکر میکند.
هیلدا پس از اتمام تحصیل کار خوبی را که در یکی از موزههای برن پیدا کرده بود رها کرد و با فرانک به وین برگشت. روزی که سه نفری همدیگر را ملاقات کردیم از دیدن فرانک جاخوردم. توی خواب هم نمیتوانستم شخصی مانند فرانک را كنار او تصور كنم. البته مرد خوشچهرهای بود و رفتار آرام، صمیمانه و محبتآمیزی داشت، اما تیپ آنها اصلا به هم نمیخورد. هیلدا با آن سرووضع هیپیوار و فرانک با كتوشلوار ماركدار، پیراهن یقهآهاری، موهای اصلاح شده و عینكی كه مثل طلا میدرخشید و از شدت تمیزی به نظر میرسید شیشه ندارد. از آن بچههای باهوش بود كه مدرسه، دبیرستان و دانشگاه را با عالیترین نمرههای ممكن به پایان رسانده بود و آنروزها در یک شرکت معتبر سختافزارساز سمت بالایی داشت. اما آدم درون انسانها را نمیداند. یادم هست با خودم فکر کردم شاید اگر هیلدا وین میبود هیچوقت با کسی مثل فرانک دمخور نمیشد. فکر کردم، شاید در تنهاییهای سوئیس ناگهان یك همشهری همزبان پیدا كرده است. انعطاف آدمها در غربت خیلی زیاد است. این را تجربه خود من کاملا تصدیق میکند.
آنروز که با هم در کافه نشسته بودیم، علیرغم اینکه هر سه نفر خیلی تلاش کردیم، موضوع درستوحسابییی برای گفتگو پیدا نکردیم. جشن عروسی که اصلا جای این حرفها نبود، و بعد از آن چندبار تلفنی با هم صحبت کردیم و به مناسبت کریسمس برای هم کارت فرستادیم. و دیگر او را ندیدیم تا دوسه هفته پیش در میدان سوئد.
در اثنایی که بچهها ساز میزدند، پنجه پایم را همراه ریتم به زمین میزدم. وقتی دست از ساززدن کشیدند، متوجه شدم باز هم پایم را تکانتکان میدهم. با قطع موسیقی دیگر نمیتوانستم بیتابی خودم را پشت ریتم قایم کنم. دلم میخواست زودتر بیاید.
- فکر کردی فراموشت کردم؟ نه، نه، نه، نکردم!
...
صدایش در گوشم میپیچید. درحالی که به اطراف نگاه میکردم چشمم به چشم جوانک ویلنزن افتاد. لبخندی زد و نزدیک من آمد و گفت: «ببخشید، سیگار دارید برای ما». دو سیگار برداشت و دونفری مشغول سیگارکشیدن شدند. چنان با ولع پک میزدند که مرا هم که در عرض نیمساعت چندین سیگار کشیده بودم، به هوس انداختند.
نور آفتاب کمرنگ شده بود و نسیم خنکی میوزید. دیگر نمیتوانستم بیحرکت روی نیمکت سنگی بنشینم. از جا بلند شدم. در حالی که همان جلوی رامپ مسیر دهبیستمتری را بالا و پایین میرفتم و کمی احساس سرما میکردم، به یکی از بازیهایی که برای اینجور مواقع ساختهام مشغول شدم. با ماشینها بازی میکردم و به خودم میگفتم: «اگر از ده ماشینی که از حالا به بعد از روبرویم رد میشوند، دوتای آنها به رنگ قرمز باشد، میآید». با تنه درختها و ستونها هم میشد بازی کرد. از یکی از ستونها شروع میکردم. یکی یعنی میآید، بعدی یعنی نمیآید: «میآید، نمیآید، میآید، نمیآید، میآید، نمیآید، میآید ...». نتیجه بازی با ماشینهای قرمزرنگ و تنه درختها مأیوسکننده، اما با ستونها امیدبخش بود. یک بازی دیگر کشف کردم: «اگر دهمین آدمی که از کنارم ردمیشود، مردباشد، میآید، اگر زن باشد نمیآید». همینطور که جنسیت آدمها را چک میکردم یادم آمد، تصور من از ناسازگاری تیپ هیلدا و فرانک کاملا اشتباه بوده است. آنروز که سه نفری در کافه نشسته بودیم، حس كردم همین تضاد مایه كشش و جذابیت بین آنها بوده است. اما اشتباه میكردم. خانوادههای آنها خیلی به هم شبیه بودند. فرانک مثل خود هیلدا از خانوادههای قدیمی و شدیدا كاتولیك وین بود. تنها تفاوت در این بود كه برعکس هیلدا با خانوادهاش سر جنگ و دعوا نداشت. شاید فهمیده بود که جدال با سنتهای خانوادگی مشکلتر از آن است که تصور میشود. شاید هم راحتیهایی که پایبندی به سنتها وعده میدهند به نظر او جذابتر از آزادی فردی رسیده بود.
به ساعتم نگاه کردم. از شش سهچهار دقیقه گذشته بود. نفهمیدم نفر دهم زن بود یا مرد. اما احساس کردم امکان اینکه هیلدا سرقرار بیاید زیاد نیست. با خودم گفتم، او دیگر آن هیلدایی نیست كه او را میشناختم. وجود من برای هیلدا سندی بود بر شکست غمانگیز انقلاب فیروزهای. درحالی که انگار داشتم هیلدا را دلداری میدادم، با خودم گفتم: «شکست خوردی؟ هیچ مهم نیس، ناراحت نباش، انقلاب منم به اونجایی نرسید که باید میرسید». در یک لحظه فکر کردم، اگر همین الان از راه برسد، میخواهیم در باره چی حرف بزنیم؟ از خودم پرسیدم، واقعا چه چیزی برای درمیان گذاشتن داریم؟ چه چیزی بایستی برای هم تعریف میكردیم؟
من: چرا خوشبخت نیستم؟ یا چطور شد كه در كوچه بنبست پیچیدم؟
او: چرا اجازه ندارم از خودم چنین سئوالهایی بكنم؟
دیدم واقعیت این است که نه من میتوانم چیزی را در زندگی او جابهجا كنم و نه او میتواند وضعیت من را تغییر دهد. از خودم پرسیدم، آیا از من توقع دلداری دارد؟ از من میخواهد او را تسلی بدهم؟ و دیدم این کار از من برنمیآید، زیرا من خود محتاج تسلیام. از خودم پرسیدم، پس من از او انتظار تسلی دارم؟ دیدم نه. تسلی آری، اما نه از او. این کار از او برنمیآید.
هوا رو به تاریکی میرفت و کمی لرزم گرفته بود. نفهمیدم بچهها کی سازهایشان را جمع کرده و از آنجا رفته بودند. قصد داشتم بیستدقیقه دیگر هم منتظر بمانم. خوشحال میشدم اگر میآمد. لامپهای کافه لاندمان از دور دیده میشد. صندلیهای گرمونرمی دارد. در این فکر بودم که اگر بیاید، خودمان را سریع به آنجا خواهیم رساند، قهوهای خواهیم نوشید و خودمان را به دست خاطرات زیبای گذشته خواهیم داد، یاد حرف والری[2] افتادم. خاطرههای قشنگ جواهرات مفقودشده ما هستند. راست میگوید. باخودم فکر کردم، یادآوری خاطرات گذشته پیش از اینکه زیبایی را زنده کند تأسف تلخ گمکردن آنها را تازه میکند. با خودم فکر کردم، کسی نیست که این تلخی را نشناسد، اما باز با هم ملاقات میکنیم، باز دور هم جمع میشویم تابا زندهكردن خاطرات قدیمی لذت ببریم. گذشتههای خاکآلود دور را زیرورو میکنیم، صحنهها را دوباره و سهباره و صدباره زیر ذرهبین میبریم تا بلکه آنچیز غیرقابل توصیفی را که به «آنچه بود» جذابیت میداد بیابیم، اما جز تلخی چیزی نصیبمان نمیشود. کافههای وین پر است از آدمهایی که هر روز جهت زندهكردن خاطرات مرده با هم ملاقات میكنند. لطفا یك فنجان قهوه دیگر! ... آه ... برای من هم یك آبجوی دیگر بیاورید! ... ساعت از ده میگذرد. از یازده میگذرد. از دوازده میگذرد، اما زحمت ما هیچ نتیجهی الا تأسف بیشتر نمیدهد. نمیتوانیم خاطرات را زنده كنیم. نمیتوانیم به آنها گرمای لازم را بدهیم. این وسط هیچکس جز صاحبان کافهها سودی نمیبرد.
همینطور که اطراف را میپاییدم، با خودم فکر کردم، با شوق به محل ملاقات میرویم و ساعت دو نصفهشب وقتی كه آنجا را ترك میكنیم در خلا رها میشویم و جز یأس و سرخوردگی چیزی حس نمیكنیم. با اینکه «پشتصحنه» را دیدهایم، خودمان را گول میزنیم. هرروز صدها یا هزارها آدم با شوق به محل ملاقات میروند که خاطرات را زنده کنند و آخر شب، دربهترین حالت، وقتی که مرز بین امید و دلتنگیها با واقعیت در اثر قهوه، سیگار، شراب، موسیقییی که از بلندگوها پخش میشود و نور کمرنگ کافه از بین میبرد، و دیگر چیزی حس نمیکنند، نوبت به پایینتنه میرسد، به آخرینجایی كه احتمالا هنوز میتواند چیزی حس كند. اما رختخواب همیشه مکان خوبی برای کشف این حقیقت است که حاصلجمع دو تنهایی، وصل نیست، یک تنهایی مهیبتر است. با خودم گفتم، نخ از میان بدنهای آنها ردنمیشود، اما روح آنها مانند دو خانه است كه از میان آنها اتوبانی میگذرد.
به خودم نهیب زدم. احساس میکردم افسار فکرم هرلحظه بیشتر از دستم خارج میشود. ابر خاكستری رنگی بالای سرم رسیده بود. در پاییزهای وین قطرههای ریز آب که مثل پودر در هوا شناور هستند، یك نوع اعلام خطر جدی است، اما هنوز با شاخه گل سفیدی در دست منتظر بودم. از خودم پرسیدم، هدف خود تو از این ملاقات چیست؟ چه انتظاری داری؟ و دیدم غیر از مقداری كنجكاوی بیهوده كه به راحتی میتوانم از آن صرفنظر كنم، چیز دیگری به ذهنم نمیرسد. دیدم، جز زندهکردن خاطرههای گذشته که گرمای خود را از دست دادهاند چیزی برای گفتن به یكدیگر نداریم.
دیگر مطمئن شده بودم که هیلدا نخواهد آمد. دور و بر رامپ کسی دیده نمیشد. سردم شده بود. بهترین کار این بود که تنهایی به کافه لاندمان بروم و چیز گرمی بنوشم. اما نمیتوانستم آنجا را ترک کنم. همینطور كه به لامپهای دعوتگر کافه لاندمان زل زده بودم، یاد خبری در روزنامهها افتادم. یادم هست همانموقع هم كه این خبر را شنیدم لرزم گرفت و دنیا در نظرم چند لحظه خاكستری رنگ شد. چند نفر از کارکنان قبرستانی را دستگیر كرده بودند که شبها در مردهشورخانه روی اجساد زنهای جوان آبگرم میریختهاند و با آنها همخوابه میشدهاند.
...
عقم گرفت و شروع به لرزیدن کردم. نمیتوانستم جلوی لرزش بدنم را بگیرم. باید جایی مینشستم.مجبور شدم خودم را به پلهها برسانم. نشستم و صورتم را روی زانوهایم گذاشتم. انگار لمس شده بودم. هیچ چیز حس نمیکردم. مطلقا هیچچیز. خودم بودم و خودم.
با خودم فکر کردم، آدم برای خلاص شدن از شر «خودم هستم و خودم» چه کارها نمیکند. برای اینکه از درد «خودم هستم و خودم» فرار کنیم، دردهای بزرگتری را به جان میخریم که یک عمر ما را رنج میدهند. غصهدار شدم. با خودم فکر کردم چقدر معصومانه سرمایهگذاری میکنیم. چقدر ولخرجیم. با خودم فکر کردم، تازه اگر یادبگیریم «خودم هستم و خودم» را بپذیریم، نمیدانیم سرمایه ما به چهکار میآید، نمیدانیم در این بازار چه بخریم. راه چگونهبودن در این برهوت را نمیدانیم، نمیدانیم با خودمان چکار کنیم. نمیدانیم ...
نمیدانم چه مدت در آن حالت بودم. صدای موسیقی مرا به خود آورد. احساس کردم صدای چنگ میشنوم. کسی در آن نزدیکیها چنگ میزد. وقتی دوباره سرم را بلند کردم و راست نشستم، چند لحظه نمیدانستم کجا هستم و آنجا چه میکنم. پس از اینکه شیشههای عینکم را خشک کردم و آن را به چشم گذاشتم، دیدم همهچیز تغییر کرده است. مثل کسی که برای اولین بار پس از طی یک بیماری طولانی از اتاق تاریکی بیرون میآید و به باغچه نگاه میکند، همهچیز به صورت زیبا و تهدیدکنندهای واقعی به نظر میرسید. پلهها، ستونها، نیمکتهای سنگی، پیادهروی خیس، آدمها و انعکاس نور لامپ ماشینها روی آسفالت اجزای یک تابلوی نقاشی گیجکننده و جذاب را تشکیل میدادند. احساس ضعف و سبکی عجیبی میکردم. وقتی یکدیگر را در میدان سوئد محکم گرفته بودیم، بایستی حس میکردم که این یک «وداع» است. یک وداع هیلدایی. با خودم گفتم: «اما حس نکردی ...» و ازجا بلند شدم. پاهایم سست و بیحس بودند. با اینکه بدم نمیآمد یک تاکسی بگیرم و به خانه برگردم، دوست داشتم چیزی بنوشم و یک سیگار دود کنم.
روان به سوی کافه لاندمان شاخه گل را روی اولین نیمکت سنگی گذاشتم:
- خداحافظ هیلدا.
فراموشت نمیکنم. فکرکردی فراموشت میکنم؟ نه، نه، نه ... هیچوقت فراموشت نمیکنم.
حداقل ... حداقل تا روزی که خودم را فراموش نکردهام.



