تصویر تِئا

1
تئا باید این روزها حوالی دوساله‌گی باشد. یعنی یک سال و اندی بعد از تاریخی که این عکس را عکاس گم‌نامی از او و والدین‌اش، در یکی از پارک‌های عمومی لیون گرفته است. تنها عکسی است که من از تئا دارم. در این روزگار وفور تصویر، مادر و پدر تئا هزاران هزار عکس دیگر هم لابد از او دارند.

2
بعضی عکس‌ها قصه‌های شخصی دارند. برخی قصه‌های عمومی و باقی، قصه‌ای ندارند. بعضی از قصه‌ها را برای بعضی عکس‌ها، خودم می‌سازم. قبل‌ و بعد لحظه‌ای که شاتر دوربین فشرده شده. این جوری عکس، ثبت یک لحظه نیست. ثبت یک دوره است. بعضی عکس‌ها، ثبت یک قرن است. عکس‌هایی مثل این عکس تئا، خبرهای زیادی از یک زنده‌گی که دور از من جریان دارد، به من می‌دهد.

3
برای من غیرممکن بود که بنشینم و درباره‌ی یکی از عکس‌هایی که خودم گرفته‌ام، بنویسم. این عکس را دقیقن برای همین انتخاب کرده‌ام که عکاس نامعلوم و قطعن آماتوری دارد. از رنگ‌ و نور عکس و آن گوشه‌ی بالا، سمت راست که قسمتی از میله‌ی فلزی تاب پیدا است، می‌شود حدس زد که عکس، یک عکسِ همین‌جوری/یادگاری است. ارزش این عکس تئا برای من، همین غیرحرفه‌ای‌بودن و وابسته‌گی‌اش به همان لحظه‌ی بی‌اهمیت ولی منحصربه‌فردی و قصه‌داری است که شاتر فشرده شده است.

4
مادرِ تئا – ل- را این سال‌ها خیلی کم دیده‌ام. با پدرش – م- هم جز دوسه کلمه، حرفی نزده‌ام. می‌دانم به طور عمومی خوش‌بخت و راضی هستند. می‌دانم که وجود تئا آن‌قدر برای‌شان لذت‌بخش بوده که فرزند دوم‌شان را هم همین چند هفته‌ی پیش به دنیا آورده‌اند.

5
آخرین تصویر جامعی که از ل. دارم، حوالی 8 سال پیش است. همیشه فکرش جای دیگری بود. حالا، در این عکس، انگار دارد در همان لحظه به‌سر می‌برد. این برای من – با این که هیچ‌وقت دوست صمیمی ل. نبودم- خبر خوبی است. این را لبخندی که دوخته‌شده به خنده‌ی چشم‌های‌اش می‌فهمم. قبلن، چشم‌ها و لبخند‌های‌اش، انگار در دو زمان مختلف بودند.

6
م. مرد سالمی است. این را از عضله‌های برجسته‌ی پای‌اش می‌فهمم. م. باید مرد خانواده باشد. این را حدس می‌زنم. رنگ تی‌شرت م. از روحیه‌ی او خبر می‌دهد. انتخاب‌اش را می‌پسندم. م. کمی به جلو خم شده است. انگار تازه از هل‌دادن تاب، فارغ شده است. به جایی در سمت چپ تصویر خیره شده است. دوست دارم فکر کنم در آن لحظه چه می‌بیند. لبخند نمی‌زند. شاید به آدم دیگری نگاه می‌کند. در نگاه‌اش تعجب نیست، شیفته‌گی و لذت هم نیست. کمی سوال، شاید.

7
ل. عکاس را می‌شناسد. ل. به آدمی که نمی‌شناسد، حتا اگر عکاس باشد، این‌جوری لبخند نمی‌زند. جور دیگری لبخند می‌زند.

8
م. خبر ندارد که سوژه‌ی عکاس است. اگر خبر داشت، لابد به دوربین نگاه می‌کرد. م. از آن آدم‌هایی نیست که جلوی دوربین به جای دیگری خیره شوند.

9
ل. می‌داند که دارد عکاسی می‌شود. شاید می‌داند که م. در پس‌زمینه‌ی عکس حضور دارد. ل. نمی‌داند که م. به دوربین نگاه نمی‌کند و چیزی دیگر توجه او را جلب کرده است.

10
عکس کراپ (بریده) شده است. شاید در تصویر اصلی، چیزی یا کسی که توجه م. را در آن لحظه از عکاس به طرف خودش منحرف کرده است، دیده می‌شده است. دارم فکر می‌کنم چرا عکاس آن چیز یا آدم را از عکس بریده است. دارم فکر می‌کنم م. می‌دانسته که این عکس بعدن بریده خواهد شد؟

11
اگر من قرار بود این عکس را بگیرم، اگر هدف‌ام نشان‌دادن این لحظه بود، یکی از این دو کار را می‌کردم. یا به م. اطلاع می‌دادم که به دوربین من نگاه کند و لبخندی احیانن بزند و یا زوم می‌کردم و کادر عکس را حول ل. و تئا می‌بستم. فکر می‌کنم عکاس تعمدن م. را این جوری در کادر قرار داده است. شاید برای این که بعدن ل. این عکس را ببیند و توجه‌اش به چیزی یا کسی که م. دارد به آن نگاه شود، جلب شود. شاید هم عکاس می‌خواسته بعدن این عکس را به م. نشان دهد تا آن لحظه‌ای را که از این خوش‌بختی مادر و فرزند، به نقطه‌ای دیگر خیره شده، به یادش بیاورد.

12
ل. بی‌خبر است. کسی که به دوربین این‌طور راحت و صمیمی نگاه می‌کند، از پشت سرش خبر ندارد. از م. و چیزی یا کسی که توجه‌اش را جلب کرده، اطلاعی ندارد. شاید عکاس بلافاصله این عکس را بریده است تا ل. هیچ‌وقت نفهمد که م. به چه چیزی یا کسی داشته در آن لحظه نگاه می‌کرده است.

13
به لحاظ بصری، مهم‌ترین عنصر این عکس، ساق‌های چاق ل. است. عکاس می‌توانست صبر کند تا ل. و تئا با تاب عقب بروند، به م. نزدیک‌تر شوند و بعد، شاتر را فشار دهد اما این کار را نکرده است.

14
دست راست ل. روی زنجیر تاب نچرخیده است. معمولن هنگام تاب‌خوردن، اگر بچه‌ای هم در بغل باشد، آدم زنجیر را کامل در مشت‌اش می‌گیرد. ل. انگار دارد درست بعد از فشرده‌شدن شاتر، از روی تاب بلند می‌شود. ل. نمی‌تواند در حال تاب‌خوردن نباشد. در این صورت آن اندکی به جلوخم‌شدن م. معنایی ندارد. شاید ل. فقط برای همان یک لحظه‌ی عکس روی تاب نشسته و لبخند زده است. شاید م. اصلن تاب را هل نداده است. فقط خیز برداشته که به طرف آن چیز یا آدمی که به آن نگاه می‌کند برود.

15
م. را تا به حال ندیده‌ام. شاید آن مرد پشت سر که دارد به چیزی یا کسی نگاه می‌کند و می‌خواهد که به طرف‌اش برود، م. نباشد. شاید م. همان کسی باشد که مردی که در عکس هست، دارد به او نگاه می‌کند.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.