تصویر تزئینی نیست!


نمی‌شود هیچ تصویری تزئینی باشد. تصویری را که می‌شود خواند، بسان یک رمان، می‌شود زم‌زمه کرد، مانند آوازی که از قدیم‌ترها توی یادها مانده باشد، تصویری که می‌ماند حتا اگر تصویرگر نماند، نمی‌توان تزئینی دانست. بازی خطرناکی است. نگاه کردن، ریزبین شدن، ثبت کردن ِ آن‌چه که فکر می‌کنی هست اما کور می‌خوانی! او نیست. و ابزار دست تو "کوربینی" است که با لمس انگشت اشاره‌ات روی یک برجسته‌گی، تنها به قطر چند میلی‌متر، فاجعه را می‌آفریند. دخل و تصرفی در واقعیت، تجاوز به ورطه‌ی خیال. حصاری را دور تا دور چیزی می‌کشی که آدم هر قدرهم که سرک بکشد، نمی‌تواند بیرون‌اش را ببیند. خیره می‌شوی به خطوط افقی و عمودی ِ بی‌حس ِ این قاب، این قید، این بند، وامی‌داردت که بسازی آن‌چه را که پشت این دیوار ِ اسارت است. خیال می‌کنی. توی خواب‌ات می‌آیند. ادامه‌ی خطی که از افق آمده. سیر نگاه مردی که جایی موهوم را اشاره می‌کند. حالا دیگر گیج شده‌ای نمی‌دانی که کدام خواب و خیال است و کدام واقعیت. شاید این تنها لحظه‌ی عدم قطعیت در نگاه کردن به تصویر است. تنها لحظه‌ی حضورِ نگاه انسان. لحظه‌ای که برای هر چیز قصه‌ای می سازد و برای نصویر هم. لحظه‌ی تفکر خارج از قاب. لحظه‌ی مجاز. و تصویر مرزی است میان خیال و واقعیت. مرزی است میان سیال و ثابت. لحظه‌ای که زمزمه می‌کنی: آن چه اصل است از دیده‌ پنهان است.
جای دیگری که واقعیت مخدوش می‌شود، توی ِترکیبِ عناصر ِتصویر است. قوری با کتری و استکان کمر باریک یک چیز است، حسی است. اما همان قوری که می‌شود گلدانی پر از گل‌های وحشی و روی رف، پای پنجره‌ای می‌نشیند چیز دیگری است. حالا اگر قوری را تک و تنها روی ‌زمینه‌ی سیاه یا سفید ببینی؟ جای «من» کنار خانواده با جای «من» کنار رودخانه با جای «من» کنار چند رفیق با تصویر ِ تمام چهره‌ی «من»، چسبانده شده روی یک صفحه از شناس‌نامه، صفحه‌ای که خبر تولد «من» را می‌دهد، هرچند با «من» ای که آن روز بر سر دنیا فریاد کشید، فرق می‌کند، همه چیزهای دیگری هستند، جدا. پس تصویر تزئینی نیست.
و باور کن که گاه نور و نقره نیست که تصویر را می‌سازد. تصویر پشت پلک توی خواب، توی خیال، توی تاریک‌ناهای شب کارشان به نور نیست. پرهیب آن دیو ترسناک زیر پتوی شبانه‌ی زمستان‌های کودکی‌ که راه را بر بهار بسته بود، هم. این‌ها هم هیچ تزئینی نیستند.
تصویر تنها خاطره است. خاطره می‌شود و می‌رود به سفری دور و دراز توی پستوهای مارپیچ ذهن. آن‌چه می‌ماند هم خیال است. خیالی وهم‌آلود که گریزی از نهیب‌های گاه‌گاه‌اش نیست. شاید همان نگاه غم‌ناک و مرطوبِ وقت خداحافظی باشد یا خرده شیشه‌هایی پاشیده بر ساتن لباس عروس که هر جای‌ا‌ش را بکاوی خبری از تاش سرخ نیست یا ناخن‌هایی آبی، که روی قهوه‌ای ِچوبین ِمیزی ضرب می‌گیرد و به تصویر می‌اندیشد. هر کدام که باشد، نمی‌دانم کدام، تنها این را فهمیده‌ام که تزئین نیست.

سپینود
اَبان 85
نظرات ارسال شده
یحیی بزرگمهر در 04 آذر 1386
واقعیت هم تنها زمانی قدر و قیمت می یابد که به خیال پهلو زند.

email | website

deniro_777 در 17 شهريور 1387
خیلی خوب بود ممنون.

email | website