تصویر دیواری‌ست رنگین

شاید به جرات بتوان گفت که اکثریت ِقریب به اتفاق ِ فلسفه ی ما در زندگی از تصویری که از این دنیا در ذهن ما شکل گرفته است زاده می شود و با عوض شدن تصویر، در جان ما روان ِ تازه ای دمیده می شود.

در گذرگاه تاریخ، بر پیکر هر قرنی، تصویری نو از این دنیا نقاشی شده است. تصویری که با تماشای آن، بر تن آدمی روح تازه ای جریان می یابد. این تصویر ِ طبیعت، فلسفه ی زندگی آدمی را تحت شعاع خویش قرار می دهد و مشی زندگی آنها عوض کرده و به اولویت های زندگی شان، ترتیب تازه ای قائل می شود.

همه ی ما کما بیش داستانهایی را شنیده ایم که در آن از اعتقاد انسانها به موقعیت زمین و دنیای اطراف در دوره های متفاوت سخن رفته است. درعهد قدیم، زمانی بسیار دور، انسانها بر آن باور بودند که خورشید در پشت کوهها پنهان می شود و به موازات آن، هنگام طلوع و یا غروب، از این جنبش خورشید صداهایی به گوش ادمیان می رسید و چه بسا انسانهایی بودند که برای یافتن خورشید به پشت کوهها می رفتند. یا شنیده ایم، که در زمانی دیگر، آدمی معتقد بود که کره ی زمین بر پشت گاوی قرار دارد. و چه کسی می داند که شاید در میان آنها بودند انسانهایی که بر سر ِ سوار بودن زمین روی اسب و یا شتر به جای گاو با هم بحث می کردند و برای ثابت کردن استدلال خود شبها و روزها به دنبال استدلال و مدرک می گشتند. و کسی چه می داند که چه کسانی به خاطر ناتوانی خویش در قانع کردن مردم، آنها را ابله و نادان فرض می کردند و از این دنیا و زندگی دلزده می شدند و به گوشه ای می خزیدند. چنین تصویری از زندگی، به تبع آن، فلسفه ی زندگی آدمی را نیز عوض می کرد. به نظر نگارنده، با این تصویر شاید، مردم به جای اندیشیدن به دوردست ها و افق های دور، در آرزوی لمس کردن و پیدا کردن ِ سر ِ گاو، یا دم ِ اسب، و یا کوهان ِشتر می بودند.

زمان همچنان سپری می شد و در سایه ی ِ امن ِدیوار ِ برپا شده از این تصویر، انسانها شب را روز و روز را شب می کردند. دیواری که زاییده ی هر تصویری است و جولان ِ فکر و اندیشه و رفتار آدمی در محدوده ی این دیوار امکان پذیر است. کسی چه می داند که چه کسانی به خاطر چنین عقیده ای از دنیا، و محدودیتی که زاده ی هر عقیده ای است، مورد آزار و اذیت قرار گرفتند. چرا که هر عقیده ای رفتارها و ارزش های تازه ای در زندگی تعریف می کند، و توجیه متفاوت و جدیدی برای رفتارهای آدمیان مطرح می کند. و کسی چه می داند که با این تصویر چه کسانی در زیر چرخ های زندگی جان خود را از دست دادند. همیشه تصویرها همه چیز را خراب کرده اند! تصویر دنیای زیبا و یا زشت. تصویر افق های باز و با بسته. تصویر انسانی نیکو و بد.

تصویر دیواری‌ست رنگین.

زمان گذشت. در این بین، به موازات تجربه ها و امکانات جدید، عقاید جدیدی خلق شدند. عقایدی که هر کدام احساسات و انتظارات جدید در مردم ایجاد می کردند. تصور اینکه زمین مرکز عالم است، و همه ی عالم به دور آن می گردد تا همین چند صد سال پیش در بین مردم رواج داشت. همین فکر باعث اطمینان و تمرکز فکر در بین مردم می شد. تصور اینکه آن جایی که بر روی آن قدم می نهی مرکز عالم است، اشتیاق زیادی برای سرکشی به عوالم دیگر ایجاد نمی کند. این نگاه باعث می شود که آدمی فکر کند مهمترین چیزی که می بایست جستجو شود روی این زمین نهفته است. باعث می شود آدمی خیال کند که در این دنیا موجودی خاص است. موجودی که بدان توجه و لطف خاصی شده است. موجودی که بنا به این توجه خاص، لابد ارزش خاص و یکتایی داشته است. در این برهه مردم می دانستند که دیگر از گاو و اسب که بر روی آن جا خوش کنند خبری نیست و آنها بنا به دلایل عجیبی درهوا معلق اند. می دانستند که معلق بودن در هوا، معلق بودن در این دنیا را معنی می کند. اما با این همه، از اینکه مرکز عالم در اختیار آنها بود، قاعدتا، می بایست ابراز خرسندی می کردند. و همین عقیده دوباره، روان و رفتار انسانها را تحت تاثیر خود قرار می داد.

تا اینکه کسی برخاست و خواست که دوباره تصویر را عوض کند. ندا سر داد که: هان مردم! از خواب غفلت برخیزید که زمین مرکز عالم نیست. او نمی دانست که هیچ نیازی به بیدار کردن مردم از خواب نوشین شان نیست چرا که بیداری جز مشقت چیزی در پی ندارد. اما او خیال می کرد که از بیدار کردن مردم، بر آنها نیکی ارزانی می کند، اما پیشتر از آن ندانست که کمترین هزینه ی نقش کردن تصویری تازه از دنیا و بیدار شدن از خواب غفلت، قربانی کردن خویش است! پس از آن مردم فهمیدند که نه رحمت خاصی بر زمین آنها ارزانی شده است و نه در این عالم موجود مهمی هستند. با گذشت زمان، آنها فهمیدند که در این دنیا، بین این همه سیاره و ستاره سرگردانند و از برای قوت گرفتن به دور خورشید ناگزیر از گردیدن اند. فهمیدند که سیاره ی آنها یکی هست از میلیاردها سیاره ی سرگردان ِ دیگر، و تا هستند باید روی این کره ی معلق شان دور خورشید بگردند.

از آن زمان تا به حال دیگر کسی برنیامده است تا برآنها بگوید که گر خورشیدشان مرد، تکلیف خوشی ها و رنج هایی که کشیده اند چه می شود. کسی دیگر برنخاسته است تا بگوید وقتی این کره از هم پاشید، و خاکی که از استخوانهای ما قوت گرفته است در هوا معلق شد، زندگی شان در کجا ثبت خواهد شد.

کسی چه می داند! شاید این تصویر نیز یکی از چندین تصویری است که تاکنون از دنیا خلق شده است. و کسی نمی داند که جای این تصویری که در ذهن انسانهای امروزین نقش بسته است با چه تصویر دیگری عوض خواهد شد و چه کسی این بار قصد بیدار کردن مردم را خواهد داشت. هنوز کسی پیدا نشده است که فکر طرح تصویر تازه ای باشد. شاید برای آنکه هنوز این فرد در خود گرفتار است. اما آنچه که از روند عوض شدن این تصویرها، و روند تغییر فلسفه و هدف زندگی می شود نتیجه گرفت این است که ما به سوی بی ثباتی و سرگردانی بیشتر روانیم. هر از گاهی کسی از راه می رسد و نقشی تازه را در اندیشه های ما ثبت می کند. نقشی که زاویه ی نگاه ما را از مسیر اولیه خارج می کند و حواس ما را از آنچه بودیم پرت می کند. ما به سمتی روانیم که ندایی ناخوش به گوشمان می رسد. ندایی که از بی اهمیتی بیشتر آدمی روی این زمین و سرگردانی بیشتر وی در این عالم حکایت می کند.

شاید روزی کسی توانست خود را از این تصویرهایی که ما را احاطه کرده است برهاند و از اطاق تنهایی خویش، تصویر تازه ای برای ما آورد که با تماشاگه زندگی سازگاری بیشتری دارد و بر ما بگوید که: عشق رنگ است، زندگی رنگ است، مرگ رنگ است. رنگهایی که از تصویر عالم خلق می شوند.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.