سلطه و گفتمانِ نوستالژی

به مادر و پدرم،
که نوستالژی‌های‌شان سلطه نبوده

(۰)
آن‌چه از دست داده‌ایم، جامعه‌ی ارگانیک و فرهنگِ زنده‌ی متحقّق در آن است. رقص‌ها و ترانه‌های عامه‌ی مردم، دهکده‌هایی با چراگاه‌های شیب‌دار و صنایع دستی، نشانه‌ها و جلوه‌های چیزی بیش از آن‌چه می‌نمایند هستند؛ نشانه‌ی هنر زندگی و روش زیست‌اند. روشی منظّم و با الگو، شامل هنرهای اجتماعی، معیارهای داد و ستد و تطبیق با محیط طبیعی و ضرب و آهنگ زمان که از تجربه‌ی دیرین نشأت گرفته است. (فرانک ریموند لی‌وِس؛ نقل از: جانسون، ۱۱۴:۱۳۷۸)[1]

(۱)
آن‌چه نوستالژی را از روایتِ صرفِ تاریخی ـ از یادآوری گذشته ـ متمایز می‌سازد، حسرت و دریغ و آهی‌ست که آشکارا یا ضمنی در روایتِ امر و خاطره‌ی نوستالژیک درج شده. قائد (۱۹-۲۰:۱۳۸۰) می‌نویسد[2]:

به چنین احساسی که دل به یاد موهبتی باشد از دست‌رفته، به دریغ برای گذشته‌ای دوست‌داشتنی و سپری‌شده، یا به دلتنگی به سببِ دورماندن از وطن یا جائی واقعی یا فرضی که فرد از حضور در آن محروم مانده است، نوستالژی می‌گویند.


(۲)
گذشته‌ی دوست‌داشتنی و سپری‌شده‌ی نوستالژیک، «عصر طلایی» نسل گذشته است: آن‌هنگامی‌که همه چیز خوب بود. مردم به هم احترام می‌گذاشتند؛ روابطْ مستحکم‌تر، شهرها باصفاتر، انسان‌ها مهربان‌تر و اخلاق و قانونْ محترم‌تر بود. عصرِ طلایی هویّتش را از تضادّ با «زمانِ حال» کسب می‌کند. پس، حسرت گذشته همراه است با لعن اکنون: اکنون مردم احترام و ادب و اخلاق نمی‌دانند؛ رابطه‌ها و همسایگی‌ها و رفاقت‌ها سست و خوار شده‌اند و اگر رفاقتی هست، رفاقتِ دوره‌ی خوشی‌ست. نگاهِ رومانتیک به «گماینشافت» تضادهایش را با «گزلشافت» برجسته می‌سازد. (کیویستو، ۱۲۸:۱۳۸۰[3])

(۳)
«عصر طلایی» مفهومی‌ست که جئوفری پیرسون (۱۹۸۳)[4] در «هولیگان: تاریخی از ترس‌های قابل احترام» برساخته است. او می‌گوید که نسلِ حاکم ـ آن‌هایی که زمانی جوان بوده و حالا حسرتِ گذشته‌ی خوب و خرّمش را می‌خورَد ـ دوست دارد «مسأله‌ی جوانان» را موضوعی بداند تنها مختص زمانِ حاضر. آن‌ها طوری وانمود می‌کنند که انگار، در گذشته خبری از این اشتباه‌ها نبوده. پیرسون ابراز می‌کند که درست موازی با این استدلال، توضیح درباره‌ی کج‌روی‌های جوانان، حول اندیشه‌ای بسط می‌یابد که در آن، گذشته ـ گذشته‌ی نوستالژیک ـ در تضاد با اکنون قرار می‌گیرد. جالب این‌جاست که هر وقت بپرسید که «این دوره‌ی خوشی که ازش تعریف می‌کنید، کِی بوده؟» سال‌های سال و نسل‌هاست که این پاسخ را می‌شنوید: «بیست سال پیش.» جالب این‌جاست که رقم تکراری «بیست» تصادفی نیست و کم و بیش تفاوتِ شمارِ سال‌های بین دو نسل را نشان می‌دهد. پاسخ‌ها این‌طور کامل می‌شود: «آره... بیست سالِ پیش. وقتی من هم‌سنِ تو بودم.»

(۴)
گاهی فکر می‌کنم، قبول! با تمام کمبودها و نارسایی‌ها که وجود داشته؛ با این‌که مردم از نبودِ بهداشت می‌مردند و به اقسام امراض مبتلا می‌شدند؛ گذشته خوب بوده، قبول. پس چرا با این‌همه، کارهایی که در گذشته، پسندیده بوده، حالا ناپسند است؟ لباسِ مد پوشیدن، الان انحطاط اخلاقی جوان‌ها را می‌رساند؛ ولی پدران و مادران‌مان به عکس‌های سیاه و سفیدشان ـ که آن‌ها را در لباس‌های بابِ روز و با مدلِ موهایی که حالا تابوست، نشان می‌دهد ـ با آه و حسرت نگاه می‌کنند؛ عکس‌ها، برایشان نوستالژیک‌اند. یا اکنون، پدر و مادرها به‌شدّت از سیگار منع می‌کنند؛ ولی خودشان دوره‌ی دانش‌جویی‌شان را در بطنِ «فرهنگِ عَلَف» گذرانده‌اند. خودشان شیطنت‌هایشان را با آب و تاب و مثل سَنَدهای افتخار و با چاشنی «داد! که گذشته‌ها گذشته» اعلام می‌کنند و بعد، کوچک‌ترین اشتباه و کم‌اثرترین خطا را به مثابه‌ی جنایت می‌پندارند و پاسخ می‌دهند. و عجیب‌تر این‌که با این‌همه، حتّا خودشان و تربیت‌شان را مقصّر نمی‌شمارند؛ بلکه، جامعه و عصر و دوره ـ دیگران ـ را نشانه می‌روند که «روزگار بدی شده... زمانِ ما از این خبرها نبود.» گاهی هم برای نجات از این تناقض که جامعه خراب شده ولی آن‌ها مقصّر نیستند، می‌گویند «تو خودت و برادر و خواهرهات رو نگاه نکن... وضع خیلی خرابه، امّا قبلاًها که این خبرها نبود!»

(۵)
بزرگ‌ترها می‌گویند «ما مقصّر نیستیم». پس چه کسی مقصّر است؟ بالاخره این وسط یکی باید آماج حمله‌ها باشد؛ چراکه نوستالژی، از تضادها ارتزاق می‌کند؛ از «ما» در برابر «آن‌ها»: ما مقصّر نیستیم؛ لاجَرَم، آن‌ها مقصّرند. اصلاً یکی از کارکردهای گفتمانِ نوستالژی همین است: سلطه، متّهم کردن و زور گفتن. روز به روز، وضع بدتر می‌شود؛ پس باید اقدام کرد. باید گروهی را ـ که مقصّر نشان‌شان می‌دهیم ـ کنترل کنیم. این‌طور، موجی از «هراسِ اخلاقی» (moral panic) آغاز می‌شود. با تبلیغاتِ رسانه‌ای، خرده‌فرهنگ جوانان به‌عنوان گروهی شدیداً منحرف و خطری جدّی برای جامعه معرّفی می‌گردد. معرّفی خرده‌فرهنگ‌ها، به‌مثابة تهدیدی برای جامعه از سوی فرهنگِ مسلّط، خطرِ موضع‌گیری منفی و کنشِ طردکنندة اعضای جامعه نسبت به اعضای خرده‌فرهنگ و گروه اقلیّتی را به‌دنبال دارد. شاهدِ تاریخی آن اعدامِ جوانی به نامِ دِرِک بنتلی در ۱۹۵۲ به‌اتّهامِ قتل پلیس بود. در ۱۹۹۸ (بیش از ۴۰ سال پس از مرگ بنتلی)، اعلام شد که او نقشی در ماجرا نداشته است. بنتلی، قربانی ترس عمومی جامعه شد؛ زیرا رسانه‌ها، تبلیغ کرده بودند که معیارها و ارزش‌ها، زیر سؤال رفته و تخلّفات جوانان از حساب خارج شده. (چرینگتون، بی‌تا) گفتمانِ نوستالژی مسؤول قتل او و بسیاری مثل او بوده است: قبلاً ـ بیست سال پیش ـ همه به قانون احترام می‌گذاشتند. امّا حالا چطور؟ جوان‌ها هیچ حد و مرزی برای ناهنجاری‌های‌شان نمی‌شناسند. «آن‌ها» خوشی و نظمی را که «ما» داشتیم، برهم زده‌اند. پس، باید همین امروز جلوی این کار را گرفت. گفتمانِ نوستالژی موجبِ شکل‌گیری تفکّر قالبی و پس از آن خشونت توده‌ای (mob violence) بر ضدّ کسانی می‌شود که تصویر گذشته‌ی خیالی را مخدوش کرده‌اند.

(۶)
در تعریفِ از گذشته‌ی خوب، و در لعنِ اکنونِ بد تحریف و اغراق صورت می‌گیرد. نمادسازی می‌شود و بعد، در رثای از دست‌رفتننِ «نماد» -ِ خوبی، پیش‌گویی‌ها به گوش می‌رسند، که «ای داد بیداد، اگر همین‌طور ادامه پیدا کند...» واین‌جاست که کنترل، در پاسخِ به اضطرابِ عمومی در قالبِ نرمِ به‌کار افتادنِ دست‌اندرکارانِ بهداشت روانی و نصایحِ «گل و بلبل باشید» یا در چارچوبِ خشکِ‌ قانون‌گذاری، خشونتِ پلیسی و سخت‌گیری قضایی به راه می‌افتد. حسرتِ عمومی برای بهشتِ گمشده‌ی نوستالژیک، زمینه‌سازِ کنترل بیشتر می‌شود. مجازاتِ حق کسانی‌ست که ظاهراً گذشته‌ی نوستالژیکِ خیالی را مخدوش کرده‌اند.

(۷)
گذشته‌ی نوستالژیکِ خیالی و عمل سلطه‌طلبانه‌اش، همان‌چیزی‌ست که شل سیلور استاین در این شعر خوب و گزنده دستش انداخته:

دائیم پرسید: «چطور به مدرسه می‌روی؟» گفتم: «با اتوبوس»
دائیم لبخند زد و گفت: «من وقتی به سنّ تو بودم، پابرهنه می‌رفتم، آن‌هم دوازده کیلومتر»
دائیم پرسید: «چقدر بار می‌توانی برداری؟» گفتم: «اندازه‌ی یک کیسه گندم»
دائیم خندید و گفت: وقتی به سنّ تو بودم، ارّابه می‌کشیدم و گوساله از جا بلند می‌کردم»
دائیم پرسید: «چند بار تا به حال دعوا کرده‌ای؟» گفتم: «دو بار، هر دو بار هم کتک خورده‌ام»
دائیم گفت: «وقتی به سنّ تو بودم، هر روز دعوا می‌کردم و یک ذرّه هم کتک نمی‌خوردم»
دائیم پرسید: «چند سالته؟» گفنم: «نه سال و نیم»
آن وقت دائی بادی به غبغب انداخت و گفت:
«من وقتی به سنّ تو بودم... ده سالم بود»


[1] جانسون، لزلی (۱۳۷۸)؛ منتقدانِ فرهنگ؛ ترجمه‌ی ضیاء موحّد؛ چاپ اوّل؛ تهران: طرح نو
[2] قائد، محمّد (۱۳۸۰)؛ دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی و مقالاتِ دیگر؛ چاپ اوّل؛ تهران: طرح نو
[3] کیویستو، پیتر (۱۳۸۰)؛ اندیشه‌های بنیادی در جامعه‌شناسی؛ ترجمه‌ی منوچهر صبوری؛ چاپ دوّم؛ تهران: نشر نی
[4] Pearson, G. (1983); Hooligan: A History of Respectable Fears; London: Macmillan
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.