می‌روم با باد

23 نوامبر / موضوع این شماره: نوستالوژی
فکر می‌کنم: یعنی چی نوستالوژی؟ می‌روم سراغ فرهنگ لغت. نیست. این فرهنگ لغت عمید همیشه کلمه کم دارد. بعد یادم می‌آید به دیکشنری زرد توی کمد که افتاده یک گوشه بی مصرف؛ فوندنس فور پست تینگز. فوندنس یعنی علاقه؟ حالا تمام شب هی مرور خاطرات گذشته که کی و کجا یک چیزی بوده که فکرش لبخند شود روی لبهام. هیچ. یادم نمی‌آید. چشم‌هام خسته، خوابم می‌برد...

حوالی صبح 24 نوامبر / با صدای کلاغ‌ها بیدار می‌شوم از خواب. هوا سرد، لحاف را می‌پیچم دور خودم. می‌روم کنار شومینه. تنها یادم می‌آید که بعد‌ها که بزرگ‌تر شدم مامان تعریف کرده بود نزدیکی‌های عید کرد‌های آن جا پاهای یکی از بچه‌های سپاه را بستند به نعل و دورش را بریدند و جنازه‌ی شقه‌شقه‌شده‌اش را فرستادند برای زنش. بی‌رحم‌ها! چطور دلشان آمد آخر؟ جنگ بود هنوز. من، تصویر گنگ و مبهم پناهگاه و لرزش پنجره‌ها توی ذهنم، تا آخر دنیا بیزار شدم از هر چه جنگ و ویرانی. نه! آن جا خاک من نبود که حالا دلتنگش باشم.

24 نوامبر / آهان. یادم آمد. زنگ ساعت شهرداری، صدای بوق کشتی‌های مسافربری، آدمهای روس، صخره‌های لب ساحل، بازار ماهی‌فروش‌ها، کلی مداد رنگی... آدمهای لب ساحل چشمشان به آسمان است و به دریا... شکایت می‌برند پیش فرماندار، یکی باید به داد ماهی گیرها می‌رسید، یکی باید جلوی جزر و مد آب در می‌آمد... دریا بی رحم است، شوخی ندارد، عصبانی می‌شود، طغیان می‌کند، می‌زند خانه‌های مردم را خراب می‌کند. آدمهای بی خانمان، خانه‌های چوبی آب گرفته... نمی‌شود همین جا بمانیم مامان؟ پس دوست‌هام چی؟ دلم براشان تنگ می‌شود مامان!
بارم، بارمان سبک بود همیشه. آدم‌ها را و یادگاری‌ها را جا می‌گذاشتیم و می‌نشستیم توی پاترول سیاه بابا. چیزی نمی‌ماند جز یک مشت خاطرات سیاه و سفید که غبار لحظه‌ها، روزها... سال‌ها از یاد می‌بردشان.
ـ من رو یادتون نمی‌آد؟... ـ آهان! تو دختر نسرینی؟ نوه‌ی مرضی؟... لبخندی می‌نشست روی صورتم. پس من را یادشان هست فامل‌های دور و دراز تهران هنوز. هر چند خیلی‌هاشان را نمی‌شناسم. توی مهمانی‌ها، بچه‌های فامیل که کم هم نبودند، دور هم جمع می‌شدیم و بازی می‌کردیم توی آن همه شلوغی. از بین سینی‌های چای زن‌های چادر به سر می‌دویدیم این ور آن ور. دادشان که می‌رفت به هوا، خودمان را رسانده بودیم به اتاق خواب: سک‌سک... خانه بوی آش رشته می‌داد بچگی‌هامان.

25 نوامبر / شهر تازه سرد است. من را یاد رنگ سبز لجنی می‌اندازد. زشت و بد قواره. بی هیچ درختی که می‌بالد به دو تا مجسمه و چند تا غار این ور و آن ور و همین... هیچ چیز نمانده از آن همه شکوه و اصالت که یک روز داشته شاید. بارمان را می‌گذاریم روی کولمان و می‌رویم. پاترول سیاه بابا توی جاده‌ها. دیگر از آن شهر هیچ چیز یادم نیست جز صدای خش خش موریانه توی کمد انباری. همین.
چی می‌شد که فامیل دور هم جمع شود. یکی بمیرد. یکی عروسی کند. یکی بعد سال‌ها دوری، دلتنگ کوچه پس کوچه‌های سید اسماعیل شود و راسته‌ی مسگر‌ها و برگردد... دوباره بازی‌هامان را از سر می‌گرفتیم توی دود اسفند و پول‌هایی که می‌گشت دور سرمان تا کور کند چشم هر چه حسود را.

نیمه شب 25 نوامبر / نوستالوژی یعنی دلتنگی برای خاک ،خانه؟ می‌گوید: «بمیرم. بچه‌ام رفته افغانستان.» بابا را خیلی دوست دارد. یک کم کمتر از عمو بزرگه. می‌گویم: «نه مامان بزرگ. ترکمنستان. برای چی تو بمیری؟! خیلی هم جای خوبیه!» می‌ترسد یک بلایی سرمان بیاید. می‌گویم: «نه مامان بزرگ. خبری نیست. کسی کاری به کارمون نداره. خوب می‌خوریم. خوب می‌خوابیم. خوب زندگی می‌کنیم.» راست می‌گویم یعنی؟ بازهم می‌گوید افغانستان. بعد دختر عموها می‌گویند: «نه مامان بزرگ رفتن ترکمنستان.» باز هم می‌گوید افغانستان. ما که دیگر نیستیم. بقیه تعریف می‌کنند. ما هم کلی می‌خندیم. این جا همه چیز خوب است. آرام و بی سرو صدا. روسی حرف می‌زنیم. ترکمنی زبان سختی‌ست. خیلی هم زشت. روس هم زیاد دارد، آدمهای یخ و بی مزه‌ای که دخترهای سفید قد بلند دارند، فوق العاده خوش لباس و فقیر اما. با پسرهای ایرانی دم خور می‌شوند زود. بدشان نمی‌آید بند و بلای بچه تاجر‌های ایرانی شوند. این‌ها به نان و نوا می‌رسند و مادر‌های آن‌هام دهانشان را پر می‌کنند و جلوی عمه جان و زن عمو جان در می‌آیند که: عروس‌مان فرنگی‌ست!
هنوز پاترول سیاه بابا برای ما و اثاث‌مان جا دارد. زمینی از مرز بر می‌گردیم ایران. کوله‌باری که هی سبک‌تر شده از جهاز حالا نصفه نیمه‌ی مامان و عروسک‌های بی‌دست و پای کودکی‌هامان.

غروب 26 نوامبر / نوستالوژی یعنی غربت؟ بارم را می‌بندم. این جا، جای من نیست. نه شهر من و نه خانه‌ی من و نه هیچ. می‌روم با باد. اشک حلقه می‌زند توی چشم پدربزرگ. شرشر شیروانی‌ها و بوی خاک باران خورده می‌پیچد توی خلوتم خانه‌ام. زنگ تلفن می‌پراندم از جا...
تنها، سوار اولین ماشینی که می‌بینم، برمی‌گردم، خسته، خیس باران، خالی... کجاست پس پدربزرگ ؟. .. آخ که قلبم تیر می‌کشد تازگی‌ها. کجا می‌روند آدم‌ها بعد مردن؟

نیمه شب 26 نوامبر / پس آخر کجاست خانه‌ی من که دلتنگش باشم؟

نیمه شب 27 نوامبر / موضوع این شماره؛ نوستالوژی. دیگر خبری نیست از فامیل‌های دور و دراز. کسی دلتنگ خاک این سرزمین نمی‌شود حتی.
فوندنس یعنی علاقه؟ و افسوس! هیچ کدام از این خاطرات، یک ذره حتی گرمم نمی‌کند. تنها یادم می‌آید به پیچ کوچه‌ی خانه‌ی پدربزرگ که ایستاده تمام قد توی چهار چوب در و من از دور لبخندی روی لبهام...
راستی پدربزرگ! من هنوز ریشه ندواندم توی هیچ کجای این خاک. هیچ دوستی دست و پا نکردم برای خودم بس که بارم روی دوشم، هی از این خانه به آن خانه، از این شهر به آن شهر. حالا بگو باز؛ این همه تنهایی چرا تو؟
تمام زندگیم همان چمدان سیاه حالا توی کمد و یک چکمه‌ی بلند مشکی و دیگر هیچ...
نظرات ارسال شده
زهرا در 01 مرداد 1386
دارم برایت دست می زنم.برای تو،قلمت و قلم نوشته هایت....شاید هم برای جملات کوتاهی که با آنها یک طومار نوشته ای...من همیشه عاشق جملات کوتاه بوده ام...
اما در نهایت،برای خودت دست می زنم.آفرین.خوب می نویسی
وبلاگ من را هم ببین.خوشحال می شوم

email | website