برسد به دست يک نفر

“People have this obsession. They want you to be like you were in 1969. They want you to, because otherwise their youth goes with you. It’s very selfish, but it’s understandable.”

راست‌اش را بخواهی، متأسقانه بچه‌ی کوچه و خيابان نبودم. همين بود که هميشه موقع تعطيل‌شدن مدرسه، زن‌های ديگر با حسرت به مادرم نگاه می‌کردند. روز بعد من يک مدادپاک‌کن گم‌می‌کردم. يعنی تا وقتی که ديگر مادر دنبال‌ام نيامد، هر روز يک مدادپاک‌کن گم‌می‌کردم. بعد ديگر مدادپاک‌کن گم‌نمی‌کردم، کلاه و دست‌کش گم‌می‌کردم. يک ماه از سال تحصيلی هم که اجازه‌داشتم بدون کلاه و دست‌کش به مدرسه بروم، يعنی روزهای دل‌هره‌آور اردی‌بهشت، يک اتفاق می‌افتاد که سی و يک روز گم‌نشدن کلاه و دست‌کش را جبران‌می‌کرد: هديه‌ی روز معلم را گم‌می‌کردم. البته يک بار هديه‌ی خانم معلم شکست، چون همان يک بار هديه‌ی خانم معلم شکستنی بود. اين ماجرا همين‌طور ادامه داشت تا يک روز که برف روی زمين نشسته‌بود. از مدرسه برمی‌گشتم و در حال گم‌کردن کلاه‌ام بودم که تصميم‌گرفتم به پسری که داشت کلاه‌ام را گم‌می‌کرد گلوله‌‌برفی بزنم. اما خوب، سرش را دزديد و گلوله روی زنگ آيفون يک خانه نشست. بچه‌ها فرارکردند و کلاه من گم‌نشد. آن روز فهميدم که اگر بخواهم کلاه‌ام گم‌نشود، کتک‌می‌خورم. اما ترجيح می‌دادم کتک‌بخورم و کلاه‌ام گم‌نشود. همين شد که ديگر نه تنها کلاه، که هيچ چيز ديگرم هم گم‌نشد. آن روز و کتک صاحب‌خانه شيرين‌ترين خاطره‌ی دوران کودکی من است.

يکی دو سال بعد بالاخره توانستم برای خودم دوستی دست‌و‌پا کنم. آقای پ درشت‌هيکل و رزمی‌کار بود. کمربند آبی داشت و همين کافی بود تا وقتی در کنار او در خيابان راه می‌رفتم احساس آرامش کنم. او به من توصيه‌کرد که ديگر کلاه سرم نگذارم و آن دست‌کش‌های بافتنی مسخره را دست‌ام نکنم. من هم فکرکردم اين کار به احساس آرامش کمک‌می‌کند و قبول‌کردم. اما يک روز که آقای پ با يک عدد بادمجان دور چشم‌اش به مدرسه آمد، فهميدم که احساس آرامش به اين راحتی به‌دست‌نمی‌آيد. ظاهراً از همان روز بود که تصميم‌گرفتم به دنبال آرامش واقعی بگردم. به همين خاطر يک روز خواباندم درِ گوشِ يکی از هم‌کلاسی‌ها که اذيت‌ام می‌کرد و فهميدم که آرامش واقعی وقتی به‌دست می‌آيد که ديگران با بهت به آدم خيره‌شوند. از آن روز به بعد هميشه سعی‌می‌کردم ديگران را بهت‌زده کنم.

به تدريج اما، فهميدم که عکس‌العمل هر بهت‌زده‌يی آرامش‌بخش نيست؛ چهره‌ی يک مزاحم وقتی داغی سيلی را زير گوش‌اش حس می‌کند، نگاه تأسف‌بار دوستی که خيال می‌کرده هر چه می‌گويد و می‌کند به صلاح تو است، يا صدای لرزان کسی که تا يک لحظه قبل خيال می‌کرده عنان زنده‌گی‌ات را در دست دارد، نه تنها آرامش‌بخش نيست، که ترحم‌بر‌انگيز، چندش‌آور و رقت‌انگيز است.

شيرين‌ترين عکس‌العمل آدم بهت‌زده اين است که با خنده و صدای بلند بگويد: «نــــه!» آن روز تو با خنده و صدای بلند گفتی: «نــــه!» و من هم خنده‌ام گرفت. عکس‌العملِ شيرينِ بهت‌زده‌گی آرامش‌بخش است، دوست‌داشتنی‌ست. آن‌قدر که خاطره‌اش برای هميشه بماند. آن‌قدر که خاطره‌اش را بتوان يک عمر زنده‌گی‌کرد. چشم‌هايت که چپ و راست را به سرعت کاويد، دانستم که قرار است خاطره شوی، و بمانی.

از آن روز به بعد اما، زنده‌گی بنا را گذاشت بر بهت‌زده‌کردن من. کوچه‌هايی که يک عمر مستی و پرسه و آواز کم بود برای‌شان، کم‌کمک بزرگ‌شدند، خيابان‌های انتظار شدند. امتداد خط‌های بريده‌بريده‌‌ی انتظار به سبقت‌ممنوع جاده‌يی رسيده که انگار نمی‌خواهد تمام‌شود. دنيايی که مختصر بود در صداقت تنهايی و صراحت خيال، روز به روز زير دود و غبار اين آسمانِ غريبه ترس‌ناک شد. اين روزها کتک را می‌خورم، اما باز کلاه‌ام گم‌می‌شود. دست‌کش‌ها را اين‌بار با دست‌ها می‌برند. لامروت‌ها هر چه شکستنی‌ست، از هديه‌ی روز معلم تا دل و رفاقت و احترام، می‌شکنند. دوباره دنيا بزرگ‌شده، قد کشيده. گم می‌شوم لابه‌لای انبوه سياه جمعيت. دست‌‌های مادر ديگر آن‌قدر قدرت ندارد که گم‌نشوم، پدر خميده‌شده... بچه‌ی کوچه و خيابان شده‌ام اما، می‌ترسم. می‌ترسم از سياهی جمعيت و اين جاده که تمامی ندارد. می‌ترسم از اين دنيا که مختصر نمی‌شود.

راست‌اش را بخواهی، دل‌ام می‌خواست دنيا را مختصر کنم در تو. شايد لازم نبود تو هم دنيا را مختصر کنی در من، کافی بود لحظه‌يی بايستی و نگاه‌ات را بدوزی به اين چشم‌های مضطرب، يعنی که: «بگو. انگارکن دنيا مختصر شده‌باشد در نگاه من و چشم‌های تو، در همين لحظه که بی‌خيالِ ترديد ايستاده‌ايم روبه‌رو. انگارکن گذشته‌يی و آينده‌يی نيست، انگار کن کسی نيست، بگو...» می‌دانی؟ سايه‌يی ترديد سنگين است. دنيای من مختصر شده‌بود در تو، در تو و سايه‌ی ترديد. نگاه‌ات را که دوختی، اضطرابِ نگاه‌ات ترديد شد در چشم‌های من که زمين را کاويد.

تمام اين مدت پشت سرم را نگاه‌نکردم، که تو صدای‌ام می‌کنی و روبه‌روی‌ات می‌شوم. صدای‌ام می‌کردی و می‌فهميدم که لحظه‌يی دنيا در تو مختصر می‌شود. نگاه‌ات زمين را می‌کاويد، يعنی که: «بگو. انگار کن صدايی نيست، ملالِ گذشته‌يی نيست، ترسِ فردايی نيست، محاکمه‌يی نيست، اعترافی نيست. تويی و من. انگار کن پشت سر هيچ نيست. انگار کن فردا خاطره‌ی امروز است. بگو...» می‌دانی؟ سايه‌ی ترديد سنگين است. نام من که خشک شد بر زبان تو، ترديد بود که پشت سر من متولد‌شد باز. نگاه نکردم که کابوس فرداست، ترديد که نام من را مدام بر زبان تو خشک می‌کند.

تمام اين مدت سر به آسمان بلند نکردم. دعا نکردم. دنيا در تو مختصر نيست، دنيا در من مختصر نيست، نياز فراوان است، زاری فراوان، درد فراوان. سهم ما اگر رنج نيست، رنج ديگران هست. سهم ما رنجی است که حتا رنج نيست. سهم ما اين است، و شايد يک رؤيا؛ رؤيای يک لحظه که خواب نيست. چشم‌هايی که برای يک لحظه مضطرب نيست. نگاهی که برای يک لحظه مردد نيست. نام من که يک لحظه، فقط يک لحظه، بر زبان تو خشک نمی‌شود.

حالا هر که هر چه می‌خواهد بگويد. پيش از آن‌که خاطره شوی، زمان ايستاده‌است.

همان 17 آذر
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.