آقا! می‌شود توپم را پس بدهی؟

یادت مانده که ماه رمضان بود اما دیگر یادت نیست مهر بود یا آبان یا آذر. می‌توانی از تقویمی چیزی نگاه کنی اما مهم نیست. چه فرقی می‌کند؟ این فقط مرور خاطره‌ایست که ناگاه به خاطرت آمده. همین. نوبت ظهر بود. ناهارت را خورده بودی. ناظم از جلو نظام را داده بود و وقت اجرای مراسم بود. آرام آرام همه چیز دوباره شکل می‌گیرد. مدرسه‌ای مثل تمام مدرسه‌های دیگر. حیاطی برای زنگ تفریح. ساختمانی سفالی. میله پرچم و باغچه‌هایی که کسی حق رفتن تویشان را ندارد. آن روز ورزش داشتید. زنگ چندم بود؟ ساعت آخر.
«مجتبی گرم کن و شلوار آبی پوشیده با کفشای سفید نوئش که باباش از مکه اورده. خیلی پز می‌ده. خیلی. این کفشا باید پای من باشه. چه فایده داره واسش. واسه یه آدم چاقالو که تمام زنگ ورزش باید تو دروازه واسته. مجتبی کتاب رو باز کرده و منتظره تا آقای جلالی بلندگو رو بده بهش. همون سوره‌ای رو که قرار گذاشتیم اورده. اینقدر تمرین کردم که از حفظ شدم. به عکس توی کتاب نگاه می‌کنم. پره‌های یه هلی کوپتره که تو شن افتاده.»
بعدها که اصل عکس را دیدی، جسد سوخته‌ای هم بود. اما توی آن کتاب که یک صفحه‌اش آیه بود و یک صفحه‌اش عکسی از روزهای آژیر قرمز و تابوتهای خالی بی‌صاحب، از سرباز سوخته فقط کلاهی آهنی مانده بود.
«مجتبی یه ذره پایه بلندگو رو خم می‌کنه تا بلندگو بیاد جلوی دهنش. دستاش رو میبره پشتش و شروع میکنه به خوندن. همه، سوره‌های کوچیک می‌خونن اما ما می‌خوایم بلندترین سوره رو بخونیم. آقای افقهی اون ورتر واستاده. سرش انداخته پایین. هیچوقت بار اولی رو که دیدمش یادم نمی‌ره. روز اول مدرسه ها. کلاس اول. خیلی ترسیده بودم. آقای افقهی یه انگشت نداره. انگشت کنار انگشت کوچیکش. یه پاشم قطع شده. از زانو. چند تا از بچه‌ها که برده بودنشون دفتر تا کتکشون بزنن، قسم می‌خورن که پای مصنوعیش دیدن. میگن وقتی می‌شینه، پاش رو میکنه و کنارش به دیوار تکیه می‌ده. من تا حالا ندیدم. پشت در دفتر کتک خوردم اما تا حالا توی دفتر نرفتم. اونایی رو که کار خیلی بدی کرده باشن تو دفتر کتک می‌زنن. مثل حامد که عکس هندی اورده بود. بابا میگه چون پاشو بریدن مدیر شده. قبلا معلم ورزش بوده. بابا میگه یه بارم قهرمان شنا شده و عکسش رو تو روزنامه انداختن. بهش نمیاد. اصلا. هیچوقت با گرمکن ندیدمش»
یادت هست؟ کوچه پشت مدرسه که می‌پیچید و بن‌بست می‌شد؟ زنگ آخر که می‌خورد توی کوچه جمع می‌شدید، سه چهار نفره تا حامد فیلم جدیدی را که توی ویدیو دیده بود تعریفش کند. و چه چیزها دیده بود حامد که یکی دو بار برای پدر و مادرت گفتی و ابروهایشان توی هم رفت از اینکه مردی زنی را بوسیده بود توی دریا وقت غروب. و دیگر نگفتی و شبها قبل از اینکه بخوابی برای خودت می‌گفتی و همان مرد می‌شدی که از همه قوی‌تر بود. و آن روز، روز آخر، حامد کفشها و جورابهایش را درآورده بود و روی آسفالت داغ مثل آن زن که روی خورده شیشه می‌رقصید، می‌رقصید و هندی می‌خواند که ناگهان از سر پیچ هیکل تنومند ناظم پیچید و هر کدامتان در رفتید و حامد ماند و کیف به زمین افتاده اش. یک نفر خبر برده بود. یک نفر از خودتان. برای همین است که می‌گویم دانستن مهر یا آبانش فایده‌ای ندارد.
«بچه‌ها صاف واستادن. کسی جرات نمی‌کنه تکون بخوره. حتی هیچ کی یه وری نمیشه. از جلو نظام یعنی همین. آقای افقهی چشاشو بسته و سرش رو انداخته پایین. آقای کمالی و جلالی شلنگاشون دستشونه و بین بچه‌ها راه می‌رن. به نظرم میاد همه بچه‌ها دارن منو نگا می‌کنن. خب الکی که نیست. بین این همه که اسم نوشتن قرار شده یه شنبه‌ها من معنی قرآن رو بخونم. به غیر از اون، این گرمکنی هم که تازه خریدم خیلی شیکه. پشتش به خارجی، بزرگ نوشته ورزش. بابا برام خوندش. مامان چند تا شکلات بهم داده که قبل از فوتبال بخورم تا زور داشته باشم. وقتی فکر میکنم زنگ آخر ورزش داریم، حسابی کیف می‌کنم.»
مادر لباسهایی را که کهنه می‌شدند به زنی می‌داد که قبل از عید برای خانه تکانی می‌آمد. گرمکن هم به زنی رسید. گرمکنی که با آن همه ذوق و شوق فقط یک بار به تنت رفت. یک زنگ ورزش که افتضاح بازی کردی وتمام توپهایت را گرفتند و یک گل هم نزدی چون به جای پاهایی که می‌دویدند، نگاهت به شیشه دفتر بود. دفتری که پنجره‌اش رو به حیاط مدرسه باز می‌شد و مدیر عادت داشت از پشت پنجره به بچه‌هایی که می‌دویدند، خیره شود.
«مجتبی داره لفتش میده. بعضی آیه‌ها رو دوبار می‌خونه. تابستون رفته کلاس قرآن. خیلی به من اصرار کرد باهاش برم اما نرفتم. صدام خوب نیست. خجالت می‌کشم قاری بخونم. آقای افقهی می‌گه قرآن یه جوریه که هر کی با هر صدایی بخونه، قشنگ میشه. اما من که می‌خونم، نمیشه. فقط تو حموم قشنگ میشه. تازه به قول بابام هر کی یه استعدادی داره. من معنی رو خوب می‌خونم. مجتبی می‌خواد این آیه رو یه نفس بخونه. سر عکس مارادونام حاضرم شرط ببندم کم میاره. تو نوار شنیده. داره زور می‌زنه. آخرای نفسشه. رنگش سرخ شده. مثل وقتی که آدم زوو بازی می‌کنه و گرفتنش و کم میاره. زیر چشمی آقای افقهی رو نگاه می‌کنم. سرشو تکون میده. خوب شد شرط نبستم. تونست بخونه. اما افتضاح بود. اگه صدام خوب بود روشو کم می‌کردم. آقای افقهی لباش می‌جنبه. حتما می‌گه احسنت احسنت. این یه رسمه. چند تا از بچه‌ها هم تو صف می‌گن احسنت احسنت. حالا داره آروم می‌خونه. ادای عبدالباسط رو در میاره. حوصلم سر رفته. دیگه داره حرصم در میاد. فکر کنم دستی اینقدر لفتش می‌ده که حرص منو در بیاره. نگام می‌ره رو میله پرچم که هر وقت برق نیست، آقای جلالی با یه تیکه سنگ میزنه بهش و زنگ تفریح شروع میشه. می‌رم بالاتر. پرچم اون بالا افتاده و تکون نمی‌خوره. امروز هیچ چی باد نمیاد. نمی‌دونم چرا اینقدر کهنست. شایدم کثیفه. خیلی دلم می‌خواد بدونم چه جوریه که وقتی طناب رو می‌کشن پرچم بالا و پایین می‌ره. بابام یه بار واسم گفت که من نفهمیدم و الکی گفتم فهمیدم و فکر کنم اونم فهمید که من نفهمیدم اما چیزی نگفت. مثل اون دفه که دروغکی گفتم تو خیابون مدرسه، پلیسا یه نارنجک پیدا کردن و فهمید که دروغ می‌گم و چیزی نگفت. تا حالا از نزدیک نارنجک ندیدم اما فشنگ و خرج خمپاره دیدم. خرج خمپاره محشر آتیش می‌گیره. یه بارم باروت یه فشنگ رو خالی کردم و یه ذرش رو آتیش زدم. ترسیدم همش بسوزونم. اونم محشر بود. بابا و مامان نمی‌دونن که باروت فشنگو خالی کردم وگرنه حسابی با عمو دعوا می‌کنن. چون حتما فکر میکنن که فشنگ پر رو عمو بهم داده ولی راستش ازش کش رفتم. عمو بعضی وقتا می‌ره جبهه. وقتی میاد چند تا فشنگ و یه عالم خرج خمپاره میاره. فشنگا همه خالین اما یکی دو تاشم پرن که یه بار یه دونشو کش رفتم. بفهمه دیگه چیزی برام نمیاره.»
آن دورها بود. آنقدر دور که خیالت را راحت کرده بودند هیچ هواپیمایی به اینجا نمی‌آید. وقتی هم موشکها می‌آمدند خودت می‌دانستی خبری نمی‌شود چون مردم دسته دسته از شهر بزرگ به شهر کوچک تو می‌آمدند. مثل اقوام دور مادرت که چند شبی خانه مادر بزرگ خوابیدند و حیرت کرده بودی که چرا زنها شوهرها را به فامیل صدا می‌زنند و از حرف زدنشان خوشت آمده بود و بیشتر از آن، خیلی بیشتر از آن از دخترکی که از تو چند سالی کوچکتر بود، مو‌های طلایی داشت و وقتی با زبان تازه باز شده‌اش اسمت را صدا می‌کرد، از خنده ریسه می‌رفتی.
«بعد از من نوبت حامده که شعار هفته رو بخونه. از وقتی عکس هندیا رو ازش گرفتن و حسابی کتکش زدن و قرار شده نمره انضباطش صفر بشه، هر روز میاد و شعار هفته می‌خونه. دیگه لباسای قشنگشو که تو ویدیو می‌دید، نمی‌پوشه. موهاشو هم همیشه ماشین می‌کنه. می‌گه همه نمازام رو حتی نماز صبحمو می‌خونم. تازه همه ماه رمضون رو تا امروز روزه گرفته. داره ازش بدم میاد. یه جوری شده. دیگه واسمون فیلم تعریف نمی‌کنه. می‌گه توبه کردم. آقای افقهی بهش گفته اگه توبه کنه خدا گناهشو می‌بخشه و ممکنه نمره انضباطش رو صفر ندن. مامان می‌گه تو هم بگو روزه‌ای اما نمی‌گم چون مجبور می‌شم اگه خواستم آب بخورم یواشکی برم که کسی نبینه و نفهمن دروغ می‌گم. حامد مثل آقای افقهی سرشو انداخته پایین و تکونش میده. یه بارم احسنت گفتنش رو می‌شنوم. مجتبی رسیده به آخر سوره. یه جوری می‌شم. یه هو قلبم تند می‌زنه و آروم می‌شه. بار اوله که می‌خوام معنی بخونم. به بچه‌ها نگاه می‌کنم. خیلی زیادن. از اینجا تازه دارم می‌فهمم چقدر زیادن. مجتبی عین خیالش نیست. هیچوقت عین خیالش نیست. مامان می‌گه واسه همینه که چاق و چله شده. دوباره قلبم تند می‌زنه. آفتاب خیلی زیاده. می‌ترسم بیفته تو چشم و نتونم خوب خط کتاب رو بخونم. بابام دیشب می‌گفت اگه هول کردی به خودت بگو که از پسش بر میای. قبلا حسابی تمرین کردم. اینقدر خوندم که از بر شدم. اما انگار یادم رفته. چشامو می‌بندم و زور می‌زنم یادم بیاد. نمیاد. یه چشمو باز می‌کنم و به کتاب نگاه می‌کنم. همش یه دفه یادم میاد. میاد جلوی چشم. حالم بهتر می‌شه»
فایده‌ای ندارد. هر چه بوده گذشته است. مثل همان ساعت مچی می‌ماند که وقتی باید زنگ می‌زد، زنگ نزد. حالا اگر دوست داری جلوی تمام دخترهای ده ساله را بگیر و ساعت مچی را نشانشان بده. دیگر آن چادر برای تو توی باد تکان نمی‌خورد و پسر پانزده ساله همسایه هم روز به روز توی قاب عکسش گوشه گورستان رنگش بیشتر می‌پرد.
«مجتبی می‌گه صدق الله علی العظیم. بچه‌ها صلوات می‌فرستن و من بدجوری دلم می‌ریزه پایین. صدای قلبمو می‌شنوم. مجتبی قبل از اینکه بره وسط صف کنار کیفش واسته، نگام می‌کنه. حرصم در میاد. گرمکنش رو می‌کشه پایین و آروم راه میفته و می‌ره. می‌رم پشت بلند گو. آقای افقهی داره نگام می‌کنه. اخم کرده. مثل همیشه. پاهام یه کمی می‌لرزه. حامد نگاشون می‌کنه. باد یهو میاد و کتاب ورق می‌خوره. وقتی دستمو می‌برم تا کتاب درست کنم، می‌بینم دستمم می‌لرزه. این حامد لعنتی هم می‌بینه. حتما باید واسش لواشک بخرم تا به کسی نگه. صفحه کتاب رو درست می‌کنم. دستامو می‌برم پشت سرم. می‌گم به نام خداوند بخشاینده مهربان. صدام به زور در میاد. خیلی سخته. همه دارن نگام می‌کنن. دستامو میارم می‌ذارم دو طرف کتاب. یه کم از هم بازشون می‌کنم. به میز تکیه می‌دم. اینطوری خیلی بهتره. آقای افقهی سرشو انداخته پایین. بابا گفت یه نفس عمیق بکش. یه نفس عمیق می‌کشم. شروع می‌کنم به خوندن. خط اول رو که می‌خونم حالم خوب میشه. سرمو از رو نوشته‌ها میارم بالا. حفظ حفظم. بابا گفت شمرده شمرده. گفت بلند. همون کارایی که گفته می‌کنم. حالا دارم همونطوری که تو خونه می‌خوندم، می‌خونم. مثل اون آقا که اخبار می‌گه و خیلی خوش تیپه و سبیلای نوک تیز داره. صدام که از بلند گو پخش می‌شه خیلی قشنگه. یه آیه رو دوبار می‌خونم. همون آیه‌ای رو که مجتبی دو بار خوند. دستامو از روی میز بر می‌دارم و می‌برم پشت سرم. پشتمو صاف می‌گیرم. حامد به زانوهام نگاه می‌کنه. کوفتم واسش نمی‌خرم. تموم شد. حیفه. خیلی زود گذشت. می‌گم صلوات. بچه‌ها صلوات می‌فرستن. محشره. حاضرم سر عکس مارادونام شرط ببندم که از صلواتی که واسه مجتبی فرستادن، بلندتر بود. دلم نمی‌خواد از پشت میز کنار برم. اما باید برم. سرمو می‌گیرم بالا و راه میفتم. آقای افقهی صدام می‌زنه که برم پیشش. حامد می‌گه شعار هفته دوازدهم. آقای افقهی حتما می‌خواد ازم تعریف کنه. اصلا شاید بگه هر روز من بیام و معنی رو بخونم. کنارش وامیستم. صبر می‌کنه تا حامد شعارش رو سه بار بخونه و بچه‌ها تکرارش کنن. شاید بخواد بهم جایزه بده. چه حالی می‌ده. بچه‌ها بازم صلوات می‌فرستن اینقدر آرومه که یه ذره خندم می‌گیره. آقای کمالی می‌ره پشت میز و بلند گو رو از توی پایش در میاره تا حرف بزنه. آقای افقهی می‌گه بار اولته که میای معنی قرآن بخونی؟ می‌گم بله آقا. نگفتم؟ همون چیزی که فکر می‌کردم. می‌گه قرآن خیلی احترام داره. وقتی یکی داره می‌خونه باید خیلی بهش احترام بذاره. حالا چه خودش باشه چه ترجمش چه تفسیرش. نگام میفته به انگشتی که نیست. می‌گه شما که میاین جلوی بقیه بچه ها، باید الگوشون باشین. یه ذره از انگشتش مونده. سرش گرد شده. گرد گرد. می‌گه وقتی دوستت قرآن می‌خوند حواست به این طرف و اون طرف بود. وقت قرآن باید خبردار باشی. تشنم شده. دارم عرق می‌کنم. می‌گه وقت خوندن معنی قرآن هم باید خبردار باشی. نباید به میز تکیه بدی. این بی‌احترامی به قرآنه. از دفه بعد این چیزایی رو که گفتم رعایت می‌کنی. می‌گم چشم آقا. می‌گه حالا برو تو صفت. یه قدم برداشتم که دوباره صدام می‌کنه. می‌گه رو گرمکنت خارجی نوشته. می‌دونی چی نوشته؟ می‌گم ورزش. می‌گه اما ممکنه یه حرف بد بنویسن و تو ندونی که چیه. حالا امروز هیچی اما دیگه لباسایی نپوش که روش خارجی نوشته باشه. می‌گم چشم آقا. و راه میفتم که برم توی صف. سرم پایینه. خیلی گرم شده. فکر می‌کنم همه دارن نگام می‌کنن. جام پشت سر مجتباست. وامیستم. سرش بر می‌گردونه و میگه می‌دونم چی بهت گفت. دلم می‌خواد بزنمش. نمی‌دونم از کجا می‌فهمه اما می‌دونم که می‌دونه آقای افقهی چی گفته. حالا باید واسه مجتبی لواشک بخرم تا به کسی نگه. خوب شد سر عکس مارادونا شرط نبستم.»

وحید مقدم
شهریور 1383
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.