سوژه‌های آزار دهنده

در زنده‌گی سوژه‌های آزار دهنده‌ای هست که فقط به درد پیش‌نهاد دهنده‌گان‌اش می‌خورد. دوست عزیز! تا به‌حال به این فکر کرده‌ای که جمله ساختن با نوستالژی چه‌قدر سخت و وحشت‌ناک است؟
اکنون که این‌ها را می‌نویسم در زندان‌ام. نمی‌دانم که تا ازادی چه قدر فرصت است اما احساس شاملو بودن به من دست داده است. «ضامن لازم است.» نه کسی را خط خطی کرده‌ام و نه از دیوار کسی بالا رفته‌ام. می‌گویم: «خدا بزرگ‌تر توصیف انبیاست.» می‌گوید: «پیام‌بری یا کافر؟» و طبیعی است که من بگویم: «هر سه تاش.»
از کلمه‌ی نوستالژی خوش‌اش آمده‌است. می‌پرسد: «خوب، حالا که سوادت زیاده بگو ببینم یعنی چی؟»
می‌گویم: «اسم یه جور مرض لاعلاجه. ممکنه اولین بار ویروس‌اش از آفریقا اومده باشه. معلوم هم نیست. شاید هم از جنوب آسیا.»
می‌پرسد: «خطرناک که نیست؟ اگه بود تا الان اسم‌شو شنیده بودم.»
می‌گویم: «چرا، از ایدز هم بدتره. ولی نترس. مال پول دار جماعته. به ماها کاری نداره.»
می‌گوید: «مگه می‌شه یه چیز بد فقط مال پول‌دارها باشه؟»
مجبورم با او هم‌عقیده باشد. چون راست می‌گوید. حال سعی می‌کنم به هر راهی که شده سکوت برقرار شود تا بتوانم فکر کنم، مثلن. وقت اذان است و صدای همه چیز می‌آید. گوش‌های‌ام را می‌بندم. اگر نمی‌دانید بدانید همان‌طور که شما و من می‌توانیم چشم‌های‌مان را ببندیم، من می‌توانم گوش‌های‌ام را هم ببندم.
یادم است که نوستالژی یک جور دل‌تنگی برای وطن بود نه برای هر چیزی. می‌تواند مثل خیلی چیز‌های دیگر به خاطر دل‌خوشی من و شما معنی‌اش را عوض کرده‌باشد؛ اما بدون این‌که من خبردار شده‌باشم. دایره‌ی باخبری من سال‌ها‌است در حد مجله‌ی خانواده‌ی سبز مانده‌است. یا چیزی در همان حد.
وطن؟؟ چه کلمه‌ی بی معنی و مسخره‌ای. فقط وقتی در قطر به خلیج ما می‌گویند خلیج عرب، یادمان می‌افتد که همین خاکی که هر روز با بودن‌مان کثیف‌ترش می‌کنیم، نام‌اش وطن است. به درد من که نمی‌خورد.
با این ریخت غلط‌اش می‌خواهد به زور صدای‌اش را در گوش من فرو کند، اما نمی‌تواند. من در گوش‌ام صدای عجیبی پیچانده‌ام. از سه روز پیش برای اولین بار در زنده‌گی‌ام حق انتخاب دارم که آدم خیلی کثیف‌تری باشم. اگر کثیفِ کثیف شوم که خیال‌ام از بابت خیلی چیزها راحت است. اگر نباشم بعدها می‌توانم این اتفاقات را جزو افتخارات‌ام قلم‌داد کنم. عجب لذتی دارد که آدم حق انتخاب داشته‌باشد.
برای من او همیشه یار است. مثل همان روز اول ثبت‌نام دانش‌گاه. می‌گفت نوستالژی برای من در همان مغازه‌ی سرِ پاساژ «تقی» مانده‌است. دو ساعت آن‌جا باشم. یک ساعت اول قفسه‌ها را به‌هم بریزم و یک ساعت دوم قفسه‌ها را مرتب کنم. کتاب چاپ سال 63 را با قیمت همان روزها بخرم و کیف کنم که ریتسوس را شناخته‌ام.
با مهدی آن‌جا مرور می‌کردم. جزو معدود فضاهایی است که هنوز زور خودش را حفظ کرده و التبه حرمت‌اش را. مثل یار من که اکنون به غم نان می‌اندیشد و زن هنرمندش که لیاقت اندیشه‌ی چون اویی را دارد. یار برای من همیشه حکم رفاقت خالص را دارد و همیشه حرمت‌اش را.
می‌گوید: «می‌دانستی برادر رییس جمهورمان فوتبالی تیر است؟» جواب می‌دهم: «نه بابا. چه‌قدر مهم! کاش آدمی‌زاد همان‌قدر که اختیار زبون‌شو داره اختیار مغزش رو داشت که ببینه باید به چی فکر کنه.»
می‌پرسد: «چرا؟» و من با آرامشی که از من بعید است می‌گویم: «من می‌نشستم به نوستالژی فکر می‌کردم.» و او می‌فهمد که باید سکوت کند.
انصاف نیست. هم‌رزمان من خجالت خواهند کشید که در ردیف آن‌ها هستند آدم‌هایی که چه‌گونه ننویسیم را تمرین می‌کنند و باید بخوانند و متنبه شوند. چرا که: «مربای آلبالو در یخ‌چال، کافر می‌شود به آیین انجماد»
می‌گفت مزه‌ی آن نسکافه و کنت پایه بلندی که آن سال در نمایش‌گاه کشیدیم هنوز هست. همان جایی که مزه‌های ماندگار همیشه هستند. راست می‌گفت؛ چون با این همه گذشت زمان و تعداد بسیار زیاد آدم‌های آمده و رفته هنوز رفاقت او برای من معیار است. حتا با این همه فاصله. ما با هم دوست‌ایم و فقط همین. خاطرات مشترک زیادی که گاهی گزنده‌ می‌شوند اما ثبت شده‌اند و متبرک مانده‌اند.
خبر رسیده که دو ساعت بعد آزاد می‌شوم. ضامن پیدا شده. خب، تا دو ساعت دیگه چه کنم؟
اولین کاری که بعد از آزادی می‌کنم چک کردن جی‌میل خواهد بود. شاید بفهمم نوستالژی چیست.
با عجله می‌دوم تا پس از مدت‌ها سوار اتوبوس شوم و ببینم آیا واقعن از مینی‌بوس بزرگ‌تر است. اما پشیمان می‌شوم. به‌تر است که باشد.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.