چیزهایی برای به یاد آوردن

این تلفن‌های سیاه کاریزماتیک، یکی می‌گفت بهشان می‌گفتند زیمنس، من چه می‌دانم، خب این تلفن‌ها تیپ نوستالژیکی دارند لابد، اصولاً تصویری که این‌ها را داشته باشد کمی قدیمی است، عینهو یک کیلومتر شمار ایستاده، یا ساعت خوابیده، یا پیرمردی که زیر آفتاب روی نیمکت پارک خوابش برده باشد. کم هم نیستند آدم‌هایی که خاطره دارند ازشان، مثلاً پدربزرگ مشغول صحبت با یکی از این‌ها بود که سکته سوم بردش.

صندلی لهستانی یک چیزی است در رده‌ی همان زیمنس، یا هر چه که بود اسمش، کمی کلیشه‌ای‌تر. کمتر مادربزرگی بوده که صندلی لهستانی نداشته. نجار لابد لهستانی بوده است، یا از آنجا آمده بوده، یا تا ایروان رفته بوده بعد بافته بوده که رفتم لهستان، حتی شاید دامادش دخترش را برده بوده آنجا. بالاخره دخلی داشته به لهستان. ولی غیر از قیافه کرم و قهوه‌ای سوخته‌اش گل‌های کفش یا تکیه‌گاهش هم خوشگلند. عتیقه‌فروشی‌ها پر هستند از این‌ها.

رادیوهای درشت که تکلیف‌شان مشخص است، همان‌ها که هزار بار شنیدیم دو عمو بارش زده‌اند از این اتاق برده‌اند آن یکی اتاق. دو موج بودند؟ سه موج بودند؟ موج بود اصلاً آن موقع؟ لابد کارهای مهمی هم کرده‌اند، آن بی‌بی‌سی که آن تو بوده انقلاب کرده است یک جایی، البته یک کتاب چنین عقیده‌ای داشت. البته پشت‌بند همین رادیوها آن نقل قول باید بیاید که «ننه، توی این‌ها آدم کوچولو است؟» لابد بوده.

مد شده بود و البته هست، عکس‌های تهران قدیم، طهران قدیم؛ که خیابان لاله‌زار را یک چیز خلوتی ببینی و گه‌گاه یکی ماشینی سوار شده رد می‌شود. حتی یک سینما توی یکی‌شان دیده می‌شد، یا شاید شبیه سینما بوده، بالاخره بود. حتی میدان فردوسی ببینی که وسطش فواره است. توپخانه و چند چیز دیگر هم بودند لای‌شان و چند قهوه‌خانه. یک بیست سال بعدش هم چند نفر در کافه نشستند و شد دهه چهل. آن عکس‌ها مال دهه بیست بودند آخر.

کافه خودش یعنی نوستالژی. همان بیست سال بعد از دهه بیست یک جماعتی نشستند قهوه‌خانه، اسمش را کردند کافه و یک دوران طلایی برای ادبیات ایران را رقم زدند. بعد از آن کافه شد نوستالژی، به‌خصوص اگر در دیوارش قهوه‌ای باشد. حتی همین یارعلی مقدم هم روی یکی از میزهایش یک امضا آهنی دارد، بالای امضا بود به یاد حوالی کافه شوکا یا یک چنین چیزی. یارعلی هم نوستالژیک است لابد، مگر می‌شود با آن تیپ نوستالژیک نبود.

اتوبوس بنزهای قدیمی حتی اگر تازه از مکانیک برگشته باشند این تیپی هستند، لابد وقتی نو بوده‌اند هم نوستالژیک به نظر می‌آمده‌اند. اصلاً روی پیشانی‌شان نوشته نوستالژی. آدم را یاد پیرمردهایی می‌اندازند که مدام می‌گویند اعلی‌حضرت همایونی، یا یاد این دهاتی‌ها که می‌گویند زمان شاه شهید، بیچاره ناصرالدین شاه. این‌ها حتی از بنز سواری‌های عهد بوقی که درشان کلفت بود و سنگین و بسته که می‌شد صدایش تا مقصد تو گوش‌ات بود نوستالژیک‌ترند.

عتیقه‌فروش‌ها نوستالژیک نیستند، آن‌ها نوستالژی می‌فروشند، لابد می‌خرند هم. ولی شما دیدید عتیقه‌فروش بخرد؟ آن‌جا هوا هم بوی نا می‌دهد ولی اصلاً نوستالژیک نیست، مگر اینکه بروید تو نخ یک سماور، یا یک لاله، یا یک تسبیح یا چه می‌دانم، یک سینی نوربرینگ‌. مردم می‌روند عتیقه‌فروشی تاریخ می‌خرند، ظاهرش از تاریخ بیهقی خوشگلتر است.

ولی نوستالژی یعنی زندگی آدم‌ها، خنده‌هایشان، گریه‌هایشان، قهر‌هایشان، آشتی‌هایشان، سفرهایشان، وصلت‌هایشان، زندگی‌شان. بقیه چیزها فقط برای به یاد آوردن هستند.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.