آجرچین وسطِ کاظمی

یک‌هفته مانده به انقلاب که مستوفی دستِ زن و بچه‌اش را گرفت و زمینی رفت ترکیه، برادرش آمد و کلیدِ دوتا اتاق مجاور کاظمی را داد به من. گفت بی‌زحمت چشم‌تان به باغ باشد، همچین که یکی را پیدا کنم برای سرایداری، می‌فرستم کلید را بگیرد. می‌گفت آقا سپرده حتمی یکی توی باغ باشد که کسی مِلکِ بی‌صاحب را مصادره نکند.
شب عیدی خودِ مستوفی از امریکا زنگ زد که برادرش خانه‌ی عباس‌آباد را فروخته زده به چاک. زنگ زده بود محض خاطرجمعی که باغ شمیران را بالا نکشیده باشد. گفت خودش یکی را دارد، می‌فرستد پی کلید. فردا صبحش هم این بابا با دخترش آمد و شد سرایدار باغ مستوفی. ما هم از همه‌ی زیر و رو کِشی و بچاپ‌بچاپِ انقلاب، پنج‌تا جعبه آب‌جوی شمس گیرمان آمده بود که از ترس‌مان هفت سوراخ قایم‌ کرده بودیم. وقتی آمد، نه از خودش پرسیدیم، نه از کس‌وکارش. دیدیم ریخت و قیافه‌اش به ما نمی‌خورَد، کلید را دادیم و رفت.
چهل‌وسه- چهار ساله می‌خورد. قد بلندی هم داشت. خدایی اهل هیچ فقره خلافی هم نبود. یعنی ما که توی این همه وقت چیزی ندیدیم. از اول پاییز تا بعدِ عید که سر هوا باز شود و آفتابِ سر ظهر آن‌قدر قوّه و بنیه داشته باشد که کسی را گرم کند، یک بارانی سرمه‌ای از همان‌ها که شهربانی‌چی‌های دوره‌ی شاه هم یکی یک‌دانه داشتند می‌پوشید. تابستان هم هرچی دستش می‌رسید. گاهی می‌رفت فعلگی، گاهی هم می‌رفت مدرسه‌ی سر سعدآباد کارگری و این‌جور چیزها.
از وقتی ماشین زد به دخترش و طفل معصوم همین‌جا بغل خانه‌ی ما پرپر شد، صبح کلّه‌ی سحر یک پیت‌حلبی که معلوم بود یک‌موقعی مالِ روغن هیبده‌کیلویی جهان بوده جلوی سرازیری‌ای که به کاظمی می‌خورد دمر می‌کرد روی زمین و می‌نشست، تا حول‌وحوش هشت- هشت‌ونیم. بعد هم می‌رفت، دم ظهر دوباره می‌آمد. کاری به کار کسی نداشت. فقط داغ اولاد دیده بود، شده بود بپّای بچه‌های مردم. خدا نصیب نکند. عین پاسبان‌های سر چهارراه، ماشین بالا را نگه می‌داشت، بچه مدرسه‌ای‌ها که رد می‌شدند، راه می‌داد ماشین کاظمی برود.
از قدیمی‌های محل ما مانده بودیم. ما هم آخر جنگ اثاث‌کشی کردیم رفتیم ضراب‌خانه. مدرسه‌ی بالای خانه‌مان تا همین آخری‌ها که گذرمان می‌افتاد مدرسه بود؛ بعد کوبیدند شد قاطی عمارت‌های جنوبی سعدآباد. بعدِ این‌همه سال واسه ما چیزی از کاظمی نمانده بود که پابندمان کند به‌خاطرش گاهی سرکی بکشیم و حالی بپرسیم و سراغی بگیریم؛ الّا آن تکه از دیوار سنگی خانه‌ی فرهنگ که آجرچین است. بخواهید پیدا کنید، درست می‌شود روبرویِ سرازیری‌. حالا انگار جلویش یک چراغ راهنمایی و گاردریل هم گذاشته‌اند. اما کسی پای دیوار نیست. هیچ کس هم نمی‌داند این خانه‌ی فرهنگ، یک وقتی باغ مستوفی بود.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.