نوستالژی آبکی

1
آقای نیچه می‌گوید هیچ شاعری نیست که در شراب‌اش اندکی آب نیفزوده باشد.

2
به خاطر می‌آورم: ساعت از دوازده گذشته است. تمام خانه‌ی قدیمی در خواب است. حیاط، وهم‌انگیز، مهتابی و لب‌ریز از سایه‌‌های مردد شاخه‌ها و درخت‌ها است. سرمایی تمیز و شفاف. بو می‌کشم. تمام تصویر را با بوکشیدن انگار که بخواهم در ریه‌های‌ام نگه دارم. اشتباه می‌کنم. این نوستالژی نیست. این نوستالژیِ نوستالژی است. بعد از ده سال و اندی برگشته‌ام به همان حیاط و دارم بو می‌کشم. در کدام شب از سال‌ها قبل، این همه مهتاب و سایه‌های مردد را نگاه کرده بودم؟ چرا باید برگردم به تمام شب‌های بی‌دلیل‌ای که صافی سرمای آسمان، هیچ‌وقت لحظه‌ای درنگ‌ام را باعث نشده بود؟

3
یک نفر پیغام گذاشته که اگر نمی‌توانی درباره‌ی نوستالژی بنویسی، لابد خوش‌بختی بزرگ بی‌حسرتی داری. از کجا می‌دانسته؟

4
نوستالژی به صورت عادت درمی‌آید. "یادش به‌خیر" را همه می‌گویند. همه‌جا. هروقت دلی می‌گیرد، حافظه شروع به کار می‌کند. می‌گردد دنبال خاطره‌ای، تصویری که کمک کند. تصویری مخدوش، ساخته‌گی و دست‌کاری‌شده. با هزاران پیکسل محذوف و هزاران پیکسل بعدن اضافه‌شده. کی اهمیت می‌دهد به اصالت خاطره؟

5
ما نوستالژی دیگران را تکرار می‌کنیم. نوستالژی آموختنی است. نوستالژی از نسلی به نسلی دیگر منتقل می‌شود. نوستالژی به طرز ترحم‌انگیزی می‌تواند تقلبی، ساخته‌گی و بی‌اساس باشد.

6
در طول 20 سال غیبت اولیس اهالی ایتاکا (زادگاهش) خاطرات زیادی از او را در یاد نگه داشته بودند اما دل‌تنگ‌اش نمی‌شدند. در حالی‌که اولیس درد دل‌تنگی را احساس می‌کرد هر چند چیزی به یاد نمی‌آورد.[1]

7
حافظه برای این که خوب عمل کند نیازمند تمرین مداوم و بی‌وقفه است، خاطرات اگر گاه‌گداری در گفت‌وگوهای میان دوستان برانگیخته نشوند، از بین می‌روند. هم‌وطنان مهاجری که دسته‌دسته جمع می‌شوند و داستان‌های‌شان را تکرار می‌کنند مانع فراموشی آن‌ها می‌شوند. اما آن‌ها که هم‌وطنانشان را مرتب نمی‌بینند در فراموشی سقوط می‌کنند. اولیس هم هرچه بیش‌تر غم غربت می‌خورد، بیش‌تر فراموش می‌کرد. چرا که غم غربت فعالیت حافظه را تقویت نمی‌کند، خاطرات را برنمی‌انگیزد. به خودش اکتفا می‌کند، به احساس خودش.[2]

8
پرویز دوایی، در نوشته‌های‌اش، تجسم ابدی نوستالژی است. می‌گویند، دوایی در نه ساله‌گی، نوستالژی هشت ساله‌گی‌اش را داشته است!

9
نوستالژی، به مثابه چیزی که حضورش مدیون فقدان‌اش است، رنگی از مازوخیسم در خودش دارد. لذت نوستالژی، در عدم امکان تحقق‌اش است. در دورازدست‌رس‌بودن‌اش. جوزپه تورناتوره، وقتی سینما پارادیزو، معروف‌ترین فیلم عالم سینما در باب نوستالژی را می‌ساخت، پایان فیلم را در دو نسخه تدوین کرد. در اولی، نسخه‌ی کوتاه‌تر که در کن اکران شد، سالواتوره دیگر هیچ‌وقت النا را نمی‌بیند. تصویر رویایی النای جوان تا آخر عمر برای او دست‌نخورده می‌ماند. در نسخه‌ی دوم و طولانی‌تر، سالواتوره و النا پس از سال‌ها دوباره هم‌دیگر را می‌بینند. تورناتوره طاقت نمی‌آورد و نوستالژی را به گونه‌ای، به واقعیت بدل می‌کند. هنوز کسی را ندیده‌ام که نسخه‌ی دوم را بیش‌تر دوست داشته باشد.

10
سینما قدرت‌مندترین رسانه در تصویرکردن نوستالژی است. فهرست‌کردن فیلم‌هایی که درون‌مایه‌های نوستالژیک دارند، از حوصله و توان من و شما خارج است. آقای آلتمن، در لباس حاضری، شوخی ظریفی با تحقق نوستالژی می‌کند. سوفیا لورن و مارچلوماستریانی در میان‌سالی، دو عاشق قدیمی، که هر دو در صنعت مد فعالیت می‌کنند، پس از سال‌ها در مراسمی هم‌دیگر را می‌بینند و هوس می‌کنند آتش قدیمی را دوباره شعله‌ور کنند. شب در اتاق هتل، هنگامی که مارچلو روی تخت در انتظار شیرین آماده‌شدن سوفیا در حمام برای ورود به بستر است، خواب‌اش می‌برد! تنها شبی را که فرصت داشتند ماجراهای قدیمی را دوباره تکرار کنند، از دست می‌دهند. و نوستالژی به قوت خود باقی می‌ماند و از دست نمی‌رود!

11
شاید هم حق با النای سینما پارادیزو باشد: آینده‌ای در کار نیست؛ فقط گذشته وجود دارد. شاید تمام لحظه‌های زنده‌گی من، بدون آن که بدانم، مزه‌مزه‌کردن یک نوستالژی طولانی باشد.


[1] و [2] از بی‌خبری، میلان کوندرا
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.