هنوز هوا تاریک نشده بود که در یک بعد از ظهر پاییزی نامه‌ را باز کرد. خیلی وقت بود از او خبری نداشت. همان سال‌های پرشور اوایل انقلاب بود که مجبور به ترک ایران شده بود. کنار پنجره رفت و در حالیکه تهران زیر پایش می‌درخشید از پنجره سعی کرد چراغ‌های روشن شهر را بشمرد. نامه را رو به پنجره گرفت و شروع کرد به خواندن.

خیلی وقت است که دلم هوای ایران را کرده. حال ما اینجا خوب است اما خودت می‌دانی که چه می‌گویم. سر و پا اگر زرد و پژمرده‌ایم / ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم / چو گلدان خالی لب پنجره / پر از خاطرات ترک خورده‌ایم /. چشمانمان را می‌بندیم تا گردش روزها را نبینیم. مثل باد گذشت این 28 سال. گاهی به تو حسودی می‌کنم که هوای پردود شهری را به ریه می‌بری که در هر نفس‌اش خاطره‌ای داری. ما اما اینجا زندانی شهر بی‌خاطره‌ایم. دیوار‌ها و کوچه‌های تنگ برایمان یادی را زنده نمی‌کند. جای دستان کودکی‌مان روی هیچ دیوار ترک خورده‌ای نیست. هوا که تاریک می‌شود عصرها صدای بچه‌ها را که می‌شنوم با زبانی دیگر شادی می‌کنند هم دلمان نمی‌گیرد، چند وقتی است دلم نمی‌خواهد جز به فارسی با کسی صحبت کنم. دلم برای همان جفتک چارکش‌های خودمان تنگ است که هر روز عصر صدایمان حیاط خانه را پر می‌کرد. راستی از خانه‌ی قدیمی‌مان چه خبر؟ هنوز دیوار‌های کاگلی‌اش سر‌پا هستند. نکند بفروشید‌اش و جایش این برج‌های بی‌احساس را علم کنید. برج‌های که انسان را زندانی می‌کند و روحت را حبس. هنوز آفتاب که غروب می‌کند دیوار روبه‌روی بهار خواب، زرد و قرمز می‌شود؟ هنوز یاکریم‌ها آن بالا کودکی‌ ما را می‌پایند؟

به زودی خواهم آمد. دیگر تحمل اینهمه سربه غریبی سخت است. خواهم آمد تا برایت حکایت‌ها بگویم از این چند سال، از غم دوری و غربت تا شب‌هایی که دلم برای بوی مادر‌جان تنگ می‌شد و با چشمانی خیس خوابم می‌برد. خیلی وقت‌ها می‌شد که دلم می‌خواست چشمانم را ببیندم و در ایران باز کنم، دلم تاب نمی‌آورد، برای خودم فال حافظ می‌گرفتم و سیاوش گوش می‌دادم. گاهی در تلویزیون برنامه‌های ایران را نگاه می‌‌کنم و شهر را می‌بینم که چقدر تغییر کرده، دلم می‌گیرد. جوان‌ها را دخترها را و پسرها را. با خودم می‌گویم اینها نسل بعد از من‌اند؟ این شهر من است؟ این روزها هیچ چیز سرجایش نیست. نه احساس‌ها و نه آدمها. شهر من هم نفس‌اش دارد می‌گیرد زیر بار اینهمه سرب و دود و صدا.

دلم شله‌زرد پزان می‌خواهد، صدای آقا کریم را وقتی اذان می‌گفت، دلم بوی سیگار آقا جان را می‌خواهد تا جای اینهمه سرب به ریه ببرم. دلم می‌خواهد کمد مادر را باز کنم و لباس‌هایش را که بوی نفتالین می‌دادند همیشه، فقط نگاه کنم. دلم آن بعد از ظهر‌هایی را می‌خواهد که در حوض گرد وسط حیاط آب‌تنی می‌کردیم. دلم صدای خنده‌های تو را می‌خواهد، وقتی روی من آب می‌پاشیدی. راستی خیلی سال است دیگر آنطور از ته دل نخندیدم. دلم دختران زیبای کوچه‌مان را می‌خواهد که چقدر دوستشان داشتیم و هیچ وقت نشد بهشان سلام کنیم. دلم برای چادر‌های گل‌گلی آنها هم تنگ است.

راستی هنوز کاهو با سکنجبین می‌خورید؟ شب‌های چله دور هم زیر کرسی حکایت‌های عموغلام را گوش می‌کنید؟ هنوز شیشه‌های سرکه‌ی مادر پشت شیشه‌ هست؟ فیروز‌ه‌ای ها؟ آینه شمعدان مادر روی رف هست هنوز؟ هنوز چهارشنبه سوری‌ها بته آتش می‌زنید و می‌خوانید با صدای بلند زردی من از تو سرخی تو از من؟ شب عید دل‌هایتان شور عیدی فردای آقا جان را میزند که از لای قرآن چند تومانی بهتان خواهد داد؟ هنوز برای عید پیش آقا جلال، خیاط می‌روید تا لباس‌های عیدتان را بدوزید؟ چه بگویم که دلم برای کلون در هم تنگ شده وقتی صدایش در حیاط می‌پیچید و یاکریم‌ها از دور حوض می‌پریدند. راستی درخت انار کنار باغچه هنوز هست؟ هنوز پاییز را با انار‌های سرخ‌اش جشن می‌گیرید؟

خواهم آمد. شاید تا قبل از عید. می‌ترسم عمرم قد ندهد و دیگر کوچه‌ی تنگمان را نبینم. می‌ترسم داغ آن همه خاطره بر دلم بنشیند. خواهم آمد و در آغوش می‌گیرمت. شاید هنوز بوی تنباکوی آقا جان را بدهی که نبودم و رفت. اینجا روزها که می‌گذرند تکه‌های دلم را هم میکنند و می‌برند. اینجا روزها همه‌ی کودکی من را مسخره می‌کنند. اینجا آسمان همان رنگ است اما آسمان شب‌های تابستان بالای پشت‌بام گلی خودمان رنگی بود که دیگر هیچ ندیدم تا حالا. خواهم آمد تا دلم اینجا نمیرد. تا هنوز نفسی هست می‌آیم تا بوی شب‌بو‌ها را بتوانم در گوشه‌ی حیاط به ریه ببرم.

نامه که تمام شد. چراغ‌های روشن شهر هنوز چشمک می‌زدند. شهری که زیر پایش می‌درخشید. دیگر چراغ‌ها را نمی‌توانست بشمرد. پرده‌ی اشک تصویر شهر را هم تار کرده بود.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.