نقش بر آب

تقديم به ن به آن سطرهای جادو

بوی گل را از چه جوييم؟ از گلاب!
خانه‌ام نزديکِ يک پارک است. عصرها آدم‌های زيادی سگ‌هايشان را برای هواخوری می‌آورند. سگ‌ها از سگ‌دو زدن در خانه‌های کوچک خسته شده‌اند و هيجان آن‌ها از رسيدن به فضای باز ديدنی است.
بعضی سگ‌ها به پای هر درخت که برسند بو می‌کشند، و يک نم می‌شاشند.
شايد در عالم وحش، رايحه‌ی اين نم شاش برای تعيين يک قلمروی وسيع برای يک حيوان کافی بوده‌است.

اما در سگ‌سارانِ امروزی پارک‌ها، سگ‌ها از تنوع بوهای مختلف، از آميختگی قلم‌روها سرگيجه می‌گيرند. همه جا روی شاش بقيه می‌شاشند و گويی به تجربه نهايتاً فهميده‌اند که ديگر قلمرويی وجود ندارد. غريزه‌ی تعيين قلم‌رو ديگر صرفاً يک تفريح است برای گفتنِ اين که «من هم هستم».
سگ‌ها در بين نشانه‌ها گم می‌شوند و با اعلام وجود خود به گم‌گشتگی ديگران می‌افزايند.

سگ‌هايی هم هستند که هيجان‌زده می‌دوند، آن‌ها که قلاده به گردن دارند گاهی صاحب‌شان را دنبال خودشان می‌کشند و آن‌ها که از قلاده رها هستند اغلب به صدا زدن‌ها و سوت زدن‌های عصبی صاحبان‌شان بی‌اعتنا، دوستی هم‌گون خود می‌يابند و در حال جست و خيز او را می‌بويند.

مصراع: چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است؟

در نزديک بودن، تمايل به اعلام وجود و تعيين قلم‌رو ديگر نيست. يا لااقل آن طور رمزنگاری‌شده نیست.

* * *

نوشتن هميشه نوعی ميل به اعلام حضور، آن هم در فاصله را در خود نهفته دارد، هميشه نوعی مؤلفه‌ی «دوری» در نوشتن هست، دوری در فضا يا در زمان.
شايد نوشتن نوعی از تلاش آدمی برای گسترش وجود خودش در فضا-زمان باشد.
در دورخيزهای بلند، در نوشتن‌هايی برای فرستادن به عمقِ فضا-زمان، نوشتن تلاشی برای بقاست. از کتيبه‌های سنگی که قرار بوده سال‌ها باقی بمانند و بقايای وجودی يک نفر را تا زمان ما حمل کنند، تا لوح پایونیر که قرار است بقایای وجود بشریت را به اعماق فضا، به دست خوانندگان احتمالی دوردست برساند.



بماند سال‌ها اين نظم و ترتيب
ز ما هر ذره خاک افتاده جايی

غرض نقشی است کز ما باز ماند
که هستی را نمی‌بينم بقايی


اين گونه است که «مکتوب»، مرده‌ريگِ نياکان، حُرمت می‌يابد و سنت می‌شود گاه چنان که گويا بر سنگ حک شده باشد قرن‌ها بر انسان‌ها حکم می‌راند. آن‌چه بر قومی مکتوب شده واجب، آن‌چه آن قوم مکتوب کرده‌اند سند، و سياهه‌ی آن‌چه زيسته‌اند روايت و سيره و راه زندگی می‌شود.
اما هميشه زيستن در جهانی که مردگان آن را به تمامی زيسته‌اند و مصرف کرده‌اند، خوشايند نيست.
نوشتن، گاه تلاشی است برای نو کردن جهانی که از نوشته‌های ديگران کهنه شده‌است.
نوسازی گاهی به شکل تفسير است، گاهی به شکل نقد، و گاهی آفريدن چيزهايی است تازه و بديع که در جهان گذشته سابقه نداشته‌اند. حتی برای آفريدن چيزی بديع، گاهی بايد از بداعت آن مطمئن شد. انباشتگی فرهنگ بشری به شکل نوشتار، انبوه اطلاعاتی که در کتاب‌خانه‌ها و شبکه‌ها ذخيره شده‌اند، ناديده گرفتنی نيست.
نوشتار در دنيای جديد، در دنيای ناخوشايند داشتن سنت مردگان، بر سنگ و ضمير مردم حک نمی‌شود، در جريانی از نوشتارها حل می‌شود، جريانی که می‌تواند هر لحظه رنگ و بوی جديدی به خود بگيرد.
جريانی که آن‌چه را بر سنگ‌های کهنه نيز مکتوب است در خود می‌شويد و می‌فرسايد و حل می‌کند.

هان ای دل عبرت بين از ديده نظر کن، هان!
بر جوی زمان بنگر و اين را ز اشارت دان

از نقشِ بقا بگذر، از اين غرضِ سعدی!
نقشی نتوان بستن بر آبِ روان از جان

در بقای آن جاری از فنای نقش ما
بر لوحِ زمين نقش است: کل من عليها فان
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.