نوشتن: تصوّر بشر از تقدیر خودش

ـ برای خودمان در «هزارتو»

۱-
صریح و ساده شروع کنم: جستجو در واژه‌نامه را دوست دارم و به معجزة کلام ایمان آورده‌ام. حتّا «یوحنا»وار می‌پندارم همه چیز کلمه است. به بازی‌های زبانی علاقه‌مندم. تتابع اضافات شادمانم می‌کند و ازین‌رو، دیرباری‌ست شیفته‌ی ترکیبِ «تابوتِ ستبرِ ظلمتِ نه‌تويِ مرگ‌اندود»م. صداقتِ اساطیری زبان را باور دارم و فریبندگی اش را. گوناگونی لحنها را خوش دارم و می‌اندیشم: چه خوب که برج بابل فرو ریخت!
واژه را دوست دارم؛ خصوصاً اگر عینی شود و به چشم بیاید. نوشتن برایم خواستنی‌تر از گفتن است. بسیاری دوست دارند نوشتن‌شان شبیه گفتن‌شان باشد و من، بیشتر می‌پسندم گفتنم به نوشتنم بکشد! به ظنّ خودم ـ و شاید اطرافیانم ـ حرف زدنم چندان تعریفی ندارد؛ شاید به همین خاطر، نوشتن این‌همه برایم خواستنی‌ست. وقتی درباره‌ی مسأله‌ای فکر می‌کنم، راحت‌ترم بنویسم تا صحبت کنم. هنگامِِ حرف‌زدن، واژه‌ها ـ درست وقتی لازمشان دارم ـ گم می‌شوند. پراکنده حرف می‌زنم و گاهی، باید جمله‌هایم را چندباره توضیح بدهم. پیش می‌آید که شنونده بعد از شنیدن مکرّر توضیحاتم بگوید: «چطور فکر می‌کردی من از جمله‌های اوّلت می‌توانستم چنین چیزی را بفهمم؟» برعکس، وقتِ نوشتنْ آسوده از میانِ انبوهی از واژه‌ها، یکی‌یکی انتخاب می‌کنم.
خلاصه این‌که رؤیایم، نوشتن است. وقتی می‌نویسم، حس می‌کنم تسلّط بیشتری بر اندیشه‌هایم دارم. نوشتن برایم الهام‌بخش است. حتّا گاهی خودم هم باورم نمی‌شود؛ با این‌حال بسیار پیش می‌آید کلماتِ خودم به خودم اندیشه‌ی جدیدی الهام می‌کنند. واژه‌هایی را که در متنی به کار زده‌ام، دوباره از متنِ خودم عاریه می‌گیرم و معنایی جدید درشان سراغ می‌کنم و همین می‌شود فکری نو برای نوشته‌-اندیشه‌ای تازه. نشانه‌هایی از زبان را به جای نشانه‌های دیگری از همان زبان می‌نشانم؛ همین می‌شود ایده‌ای نو. گاه می‌اندیشم بی‌آن که بنویسم، نمی‌توانم بیندیشم! جز این، نوشتن برایم آرامش‌بخش هم هست: همین‌که دستم به کار می‌افتد و تندتند تکمه‌ها را فشار می‌دهم، آرامش پیدا می‌کنم. ریزشِ مدامِ واژه‌ها روی صفحه‌ی سفید، حکمِ حمّام آبِ سرد دارد برایم.

۲-
با علاقه‌ای که به نوشتن دارم، تصوّرش دشوار نیست که «وبلاگ» چقدر برایم مهم است. طوری‌که همیشه می‌گویم منِ پیش از وبلاگم ـ درست مثلِ دنیای پیش از ابداع کتابت و خط ـ منِ پیشاتاریخ بوده. از وبلاگ، آن‌چه آموختم نوشتنِ «مقاله‌ی شخصی»ست. بخشی از مقاله‌های شخصی، «نوشته‌های غیرداستانی خلّاق»ست؛ حوزه‌ای در نوشتن که به گمانم وبلاگ‌نویسی، عرصه‌ی بازی برای ظهورش پدید آورد. بخش دیگر، آن‌چیزی‌ست که «اِسی» خوانده می‌شود و می‌گویند در غرب، یادگارِ «مقالاتِ» مونتنی‌ست و در ایران ـ شاید ـ سنّتِ «چهار مقاله»ی عروضی.

۳-
برمان (۶۹:۱۳۸۱)[1]، می‌گوید «نوشته‌ی غیرداستانی خلّاق» همان «مقاله‌های خوب‌نوشته‌شده‌ی مخاطب‌دار» است. در گذشته، راوی متن بی‌طرف بود؛ ولی حالا اعتقاد بر این است که روایت بی‌طرفانه، بین نویسنده و خواننده فاصله ایجاد می‌کند. نیز، نوشته با زاویه‌ی اوّل شخص به درک خواننده کمک می‌کند و بعدتر، اگر تجربیات و نظریات نویسنده با زندگی خواننده هم‌خوانی داشته باشد، درکِ خواننده از موقعیّت افزونی می‌یابد. برمان (همان:۶۹-۷۰) اضافه می‌کند که درست به همین‌دلیل، دل‌مشغولی‌های زندگی روزمرّه مثل سلامت، تغذیه، روابط، پول و مسافرت می‌توانند موضوع‌های بالقوّه‌ی مقاله‌های غیرداستانی باشند. حالا، خاطرات، زندگی‌نامه‌های شخصی، سفرنامه‌ها، راهنماها و حتّا نوشته‌هایی درباره‌ی مسایل سیاسی و اجتماعی معاصر می‌توانند گستره‌ی موضوعی نوشته‌های غیرداستانی خلّاق را شکل دهند. نوشته‌هایی که اتّفاقاً بیش از بیان حقایقِ خشک، مورد توجّه رسانه‌ها هم هست.
جردن (۷۷:۱۳۸۱)[2] معتقد است که مقاله‌ی شخصی ـ «قالبی که زمان آن فرا رسیده است» ـ جای‌گزینِ داستانِ کوتاه در نشریه‌ها شده و این مشابه همان بلایی‌ست که برادرِ بزرگ‌تر این قالب ـ یعنی خاطره‌نویسی ـ بر سر «رمان» آورد.
قائد (۱۶:۱۳۸۰)[3] هم به این شکل نوشته در معنای «اِسی» توجّه کرده است و از قولِ ادوارد هوگلمند ـ کارشناس این سبک ـ از مقدّمه‌ی بهترین مقاله‌های آمریکایی در سال ۱۹۹۹، آورده: «مقاله، سند علمی نیست. ممکن است حاوی کشفی ناخواسته و تصادفی یا مطلبی سردستی، مطایبه یا شهادت دادن به موضوعی، سخره یا مویه بر فقدانی باشد. مقاله ممکن است چنان درگیر تناقض‌های درونی خویش شود که از هر عینیّتی تهی بماند و صرفاً حاوی چاشنی اظهار عقیده‌ای بر پایه‌ی مشاهدات باشد، و گاه به جهش‌هایی چنان غیرمنطقی یا فرامنطقی دست زند که به رئالیسم جادویی در رمان شبیه گردد؛ یعنی جریان‌های ذهنی را در دنیایی پرابهام و بی‌تناسب به جولان درآورد. مقاله‌ی شخصی بیش از آن‌که مانند مقاله‌ی عادّی مجله به آموزش بپردازد، همراه با جانبداری و جهت‌گیری‌ست و شخصیّت سرد و گرم‌چشیده‌ی پشت آن باید بتواند از عهده‌ی پیش‌بردن بحث برآید. حتّا اگر خیال کنیم نویسنده به ما می‌گوید که زمین مسطّح است، شاید دلمان بخواهد به حرفش گوش بسپاریم و بگذاریم حاشیه برود و جوانب نظرش را بشکافد زیرا روایت غریب او از آن‌چه دیده است به نظرمان جذّاب می‌رسد. حرفِ او جهت‌گیری دارد، امّا از تعادل نیز عاری نیست. بخشی از اطّلاعات موجود ما به مرور رنگ خواهد باخت. امّا در هنر آن‌چه زنده می‌ماند روح آن است نه صرفِ واقعیّت، و به رغم چهار قرن تغییرات تکنولوژیک و اجتماعی، برخورد انسانی و ملموس مونتِنی همچنان برای ما کشش دارد.»

۴-
آن‌چه در بندِ پیش آوردم و توصیف‌هایی که نویسنده‌ها از ویژگی‌های مقاله‌های شخصی کردند، برای وبلاگ‌نویس‌ها ناآشنا و غریب نیست. می‌توانم خیلی خوب معنای «روایتِ سوگیرانه»، «دل‌مشغولی‌های روزانه»، «جهش‌های غیرمنطقی» و از این دست را دریابم.
وبلاگ‌نویسی دستِ کم به من ـ که شیفته‌ی نوشتنم ـ یاد داد که بی‌پروا، به آن‌چه مقاله‌ی شخصی نامیده می‌شود، نزدیک‌تر شوم. یاد داد که تجربه‌های شخصی خودم، منبعِ آگاهی بزرگی‌ست که می‌توان با اتّکای بر آن دنیای پر ابهام و بی‌تناسب را تفسیر کرد. از این‌رو می‌اندیشم وبلاگ‌نویسی، در خورِ همان ستایشی‌ست که بابک احمدی (۱۳۸۰:۱۰)[4] نثار شکلِ ادبی «مقاله» می‌کند. به گمان من هم وبلاگ‌نویسی «از راهِ پیوندِ آفرینش و آزادی، عدالت و جاودانگی، تصوّر انسان از تقدیرِ خودش» را آشکار ساخت. پیشتر، جایی نوشته بودم که وبلاگم، دنیای من است؛ دنیایی که خودم آفریده‌امش و بنابراین شایسته‌ی آفرینش من است. من ـ مثل بسیاری دیگر ـ تصوّرم از تقدیرم را در وبلاگم نقش می‌زنم. دیرگاهی‌ست که به معجزه‌ی کلام ایمان آورده‌ام.


پ.ن.
موضوع «نوشتن» در «هزارتو» مصادف شد با یک‌سالگی ماهنامه‌‌مان. در نیمی از روزهای عمرِ یکساله‌ی «هزارتو» در مقامِ نویسنده همراهش بوده‌ام. خوشحالم که «هزارتو» عرصه‌ای را فراهم آورده برای گردآمدنِ نویسنده‌هایی که هر کدام دورِ یک موضوع، تفسیرهای ذهنی گاه متناقض خود را با تکیه بر تجربه‌های شخصی‌شان می‌نویسند. عمرش ـ عمرمان ـ دراز باد!



[1] برمان، ریتا (۱۳۸۱)؛ «نوشته‌های غیرداستانی خلّاق»؛ ترجمه‌ی کلودیا یعقوبی مسیحی؛ در: رهبر، کاظم (گردآورنده)؛ اوّلین کتابِ نوشتن؛ چاپ نخست؛ تهران: کتابِ خورشید؛ صص: ۶۹-۷۴
[2] جردن، ایلین هربرت (۱۳۸۱)؛ «مقاله‌های شخصی»؛ ترجمه‌ی حمیدرضا مقتدر؛ در: در: رهبر، کاظم (گردآورنده)؛ اوّلین کتابِ نوشتن؛ چاپ نخست؛ تهران: کتابِ خورشید؛ صص: ۷۷-۸۱
[3] قائد، محمّد (۱۳۸۰)؛ دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی و مقالات دیگر؛ چاپ نخست؛ تهران: طرح نو
[4] احمدی، بابک (۱۳۸۰)؛ «رساله‌ای در ستایش رساله»؛ در: قائد، محمّد؛ دفترچه‌ی خاطرات و فراموشی و مقالاتِ دیگر؛ چاپ نخست؛ تهران: طرح نو؛ صص: ۷-۱۰
نظرات ارسال شده
مریم در 25 تير 1387
صریح و ساده: همین است...خود خودش...اعجاز نوشتن!

email | website