کاغذ‌های چهارخانه با طعم چای لیمو...

من نوشتن را از توی تنهایی کافه‌ها شروع کردم، کاغذ‌های چهارخانه با طعم چای لیمو. آن‌وقت‌ها «جلال» می‌خواندم، نویسنده‌ی خوب دوران نوجوانی‌ام، نویسنده‌ی شب‌های امتحان هندسه...
بعد بی آن که بخواهم آدم‌های بی‌سرو‌ته آفریدم، آدم‌های چای لیمو و تاریکی کافه‌ها، آدم‌های تنها، آدم‌های دود سیگار. بعدتر فهمیدم قلم درست آن وقت که می‌خواهی، نمی‌نویسد. سر‌کشی می‌کند. آدم‌ها تنهای من لج می‌کنند. زبان درازی می‌کنند. همین جوری که دارم با سه تا قاشق شکر و نه بیشتر چایم را شیرین می‌کنم، بلند می‌شوند، صندلی را بر می‌گردانند سر جای اولش و راه خودشان را می‌گیرند و می‌روند. تا به خودم بیایم، در را باز می‌کنند، تا سرما بریزد توی کافه و مرده چین به پیشانی بیندازد و بگوید: لطفا در رو ببندید خانوم!... می‌روند به نمی‌دانم کجا. نگران‌شان می‌شوم گاهی. آخر آن‌ها آدم‌های کاغذ‌های شطرنجی‌اند. تو کاغذ‌های سفید سر می‌خورند، کش می‌آیند، می‌افتند پایین. شاید بیفتند روی زمین و بمانند زیر دست و پای این عابر‌های بی‌حواس دست و پا چلفتی و بشکند گردن‌شان بینواها. کلی وقت می‌برد تا عادت کنند دل از خط‌های افقی بکشند. خط‌های عمودی را یادشان برود.
الکساندرا پوزخندی می‌زند به صندلی‌های خالی و می‌گوید: «باز هم که اومدی این‌جا! کلی وقت دنبالت گشتم دخترجان!» بعد همین جوری که دارد گوشه‌ی ناخنش را با دندانش می‌کند بگوید: «تو نویسنده‌ی خوبی نمی‌شی!»
با این همه من دلسرد نمی‌شوم. حقیقتا دلسرد نمی‌شوم. می‌گذارم بروند به خواب یک نویسنده‌ی دیگر، یک خدای مهربان‌تر. بروند به کاغذ‌های این و آن و مرا تنها بگذارند با سفیدی کاغذ‌های شطرنجی‌ام.
آره! من دلسرد نمی‌شوم. می‌روم توی یک مغازه‌ی کوچک زیر پل سید‌خندان.
می‌گویم: «یک دفتر شطرنجی می‌خواهم. »
می‌گویم: «این را نمی‌خواهم. آن یکی جلد آبیه را بدهید لطفا.»
می‌گویم: «نه! پول خرد ندارم.»
می‌گویم: «متشکرم. روز خوش...»
نظرات ارسال شده
نقره فام در 29 خرداد 1386
آیسا خانم

در زندگی باید با سختیها دست وپنجه چرب کرد!
دلسرد نشوید قشنگ می نویسید ادامه دهید ، همیشه یک نفر یک جا هست که عشقبازی قلم را روی کاغذهای چهارخانه یا سفید بخواند!

email | website