کوچه‌ی مقصوديه خاطره بود. گذارم را می‌انداختم کنار عمارت. ديوار مدرسه‌ی هم‌سايه، سهم آسمانِ سراشيبی‌یِ ورودی عمارت را سوا‌می‌کرد. هر بار لرزمی‌کردم از ديدن. باز می‌آمدم و لرزمی‌کردم. آن روز نايستادم. پيچيدم سمت کوچه‌ی ارک. راست دماغ‌ام را گرفتم تا بارون‌آواک. بعد از کافه‌ مستشار پيچيدم به راست. کوچه‌ی خليفه‌گری را که ردکردم، اين دست چيزی ديدم شبيه‌ کافی‌شاپ. يک مغازه‌ی کوچکِ تاريکِ دود‌آلود، روی شيشه‌اش نوشته‌بود: کافی‌استاپ. با خودم گفتم:

- کافی نه، ولی استاپ چرا.

انگار که حين فرار تهِ کوچه‌ی بن‌بستی به سگ‌لرز افتاده‌باشم و درِ خانه‌يی باز شده‌باشد... ديلينگ، ايلينگ... گيلينگ...، چهار ميزِِ گرد، دور هر کدام چهار صندلی، دست چپ آن بالا چيزی شبيه بار، پشت‌اش يک مرد کچل با آستين‌های بالا زده چپ‌چپ در را پاييد. دود از پنکه‌ی سقفی بالا می‌رفت با بوی قهوه‌ی ارمنی. نگاه‌های سنگين چهار نفری که پشت ميز پای بار نشسته‌بودند می‌توانست هر تازه‌واردی را به کولاک پشت‌شيشه برگرداند. پشت به بخاری دادم و نشستم:

- چی ميل دارين؟
- يه قهوه لطفاً!
- ترک، ارمنی، فرانسه؟ با شير، بدون شير؟ تلخ، شيرين، نرمال...؟ از اين منو می‌تونين انتخاب کنين.

ضايع‌کردم. نگاه‌های آن چهار نفر سنگين‌تر شد. تصميم‌گرفتم ديگر برنگردم… اما هر بار که گذارم را می‌انداختم کنار عمارت، هر روز يا چند روز یک‌بار، به سگ‌لرز می‌افتادم و نمی‌ايستادم و راست دماغ‌ام را می‌گرفتم تا بارون‌آواک و کافی‌استاپ و ديلينگ، ايلينگ... گلينگ...
کسی تنها نمی‌آمد، يا اگر تنها می‌آمد، تنها نمی‌ماند. بيش‌ترشان مشتری‌های ثابت بودند و زياد می‌نشستند. به کافی‌استاپ می‌گفتند: آخرِ دنيا. بهانه برای ماندن داشتند. من هم ناچار برای خودم بهانه تراشيدم: کاغذ و خودکاری درمی‌آوردم و شروع‌می‌کردم به نوشتن. هر چه از ذهن‌ام می‌گذشت می‌نوشتم. هر چه بيش‌تر می‌نوشتم، برای نشستن بهانه بيش‌تر داشتم، برای توقف در کافی‌استاپ، برای پناه‌گرفتن در آخرِ دنيا. بعضی‌ها نوشتن برای‌شان پناه است. بهانه‌يی‌ست برای ماندن. همين!

همين و خيلی چيزهای ديگر البته. می‌خواستم تمام‌کنم به همين، ولی تمام‌نمی‌شود. وسوس‌يی‌ست که مدام در وجودت جان می‌گيرد. مرگ ندارد. مرض لاعلاجی‌ست که وقتی مبتلا شدی، سرنوشت‌ات را رقم‌می‌زند و گريزی از آن نيست. مثل امتحانی‌ست که هر روز به فردا موکول می‌شود. هر شب - به اين اميد که فردا روز خلاصی‌ست- می‌خوانی، اما شب فردا هم وضع همين است. می‌ترسی از اين‌که يک شب لای کتاب را بازنکنی. از فراموشی می‌گريزی، از مرگ. می‌خوانی، می‌نويسی، می‌جنگی. هر بار انگار مطلب جديدی می‌خوانی، هر بار به خيال‌ات حرف جديدی می‌زنی، هر بار انگار قرار است تکليف اين جنگ معلوم‌شود. بازنده نيستی، اما محکومی به جنگيدن. به نجنگيدن باخته‌ای. کم‌کمک دنيا ويران اين جنگ می‌شود. هر روز جلوی چشم‌ات سرپناهی فرو می‌ريزد، جنگلی آتش می‌گيرد، اميدی به باد می‌رود...

اما هنوز در خيال‌ات روزی اين جنگ تمام می‌شود. کسانی می‌آيند دنيای تو را از نو بسازند. دل‌ات می‌خواهد آن‌ها که می‌آيند، بدانند تو چه می‌خواستی، بی‌آن‌که قضاوت‌ات کنند. وقتی دوباره کشف‌کردند می‌شود شب‌ها دور هم نشست و حرف‌های خوب زد، دنيای خيال تو را برای هم روايت‌کنند تا اميدی مدام در وجودشان جان بگيرد هرشب. می‌نويسی. در هزارتوی کلمات پنهان می‌کنی تا روزی از پسِ اين فراموشی و ويرانی، کسانی بيايند و بخوانند و دنيايی را بسازند که تنها پناه در آخر دنيا نباشد، عشق در پيچاپيچ کلمات نهفته نماند، ماندن بی‌بهانه ممکن شود. و می‌نويسی...

ديگر همين. همين و...
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.