درد یا درمان؟

با احترام به کسانی‌که نوشتن بلدند

نوشتن روزی آرزوی من بود. اما قلم را گم کردم. مثل راهِ زیستن. مثل به‌ترین آدم‌های زنده‌گی‌ام. نه این‌که پیش‌ترها به‌تر می‌نوشتم یا نوشتن بلد بودم. همین هم که اکنون هستم جای شکر دارد. آن روزها نوشتن و آموختنِ نوشتن هم بهانه‌یی بود برای بودن کنار هم. چاره‌یی بود برای دردهای‌ام. دل‌خوش بودم به کاغذ‌های سیاهی که هر روز به ضخامت‌شان افزوده می‌شد. دل‌خوشی‌های کوچک من به این ختم می‌شد که هفته‌یی سه بار با آنی باشم که یک روز گفت: تو نمی‌توانی خوب بنویسی، چون نمی‌توانی خوب بیاندیشی و همان‌طور که خودش هم فکر می‌کرد، این حرف‌اش مأیوس‌ام نکرد. چون می‌دانستیم آن‌چه دنبال‌اش بودم اکنون از آنِ من است.
نوشتن شده درد این روزها. شاید هم حسرت‌اش. یادم نیست انشاهای‌ام را با چه شروع می‌کردم. با «درود به روان پاک ...» نوشتن هنوز حرمت‌اش را داشت اما نه روی کاغذ که روی مجموعه‌ی کلیدها. به منطق و زور همیشه باید تن داد. شیربهای این تازه عروس حمل جِرمی بود که باعث آرامش چند ساعته‌ی من می‌شد و آن‌گاه باعث شرم‌ام.
تا به‌حال شرمنده‌ی خودتان شده‌اید؟ من که دیگر گم کرده‌ام که درد چه بود و درمان که بود. که چرا درد و درمان جای خودشان را عوض کرده‌اند. چه خیال‌هایی برای نوشتن و یاد گرفتن‌اش داشتم. خیلی ساده می‌انگاشتم نوشتن را و اکنون نمی‌دانم انشاهای‌ام را با چه شروع می‌کردم. این «چه» را همیشه برای کسی نگه‌می‌داشتم که اکنون برای‌اش سؤالی ندارم. چون جواب‌های‌ام را گرفته‌ام. حال از آینه‌ام می‌پرسم که هر سحرگاه چهره‌ی هر که را که بخواهم در آن می‌بینم. چه روزها که شب‌شان فرا می‌رسد و تازه می‌فهمم اصلن شروع نشده‌بودند.
همین که مجبورم کرد بنویسم برای‌ام مهم بود. که بتوانم خودم را برای نوشتن آماده کنم و تمرین کنم هر از گاهی و بهانه‌یی باشد باز هم که بگوییم: همه‌ی این‌ها بهانه است. «سخت می‌گذرد برادر. سخت‌تر از آن‌چه فکرش را کرده‌بودیم.» با بغض می‌گوید و من درمی‌یابم که تنهایی هم همان‌جا است که خوش‌بختی بود: «... تو دل آدما»
سه صفحه بود. با عنوان «هنوز نوشتن آرام‌ام می‌کند» شگفتا که چیزی بتواند آرام‌اش کند و خوشا به سعادت کسی که نوشتن آرام‌اش کند. من باور نمی‌کنم که چیزی بتواند این لرزش را از این دست‌ها بزداید. آن روزها می‌گفت تو دیگر نمی‌آیی و من مجبورم فی‌المجلس بنویسم و بخوانم و دفاع کنم. او فرق داشت. با دست‌های بسته هم می‌نوشت. هنگام راه رفتن هم می‌نوشت و وقتی با او حرف می‌زدی گویی در حال نوشتن، دارد نوشته‌های‌اش را می‌خواند و حسادت را از عمق وجود آدمی بیرون می‌کشد. دوست داشتم شبیه او بنویسم. که یعنی باید مثل او ببینم و مثل او بیاندیشم که تو بفهمی نگاه زیبا یعنی چه و زیبا نگاه کردن یعنی چه. حتا اگر قرار باشد زشتی‌ها را ببینی می‌توانی نگاه زیبایی به آن‌ها داشته باشی. بی‌عدالتی در آفرینش آدم‌ها بی‌داد می‌کند. دل‌ام که گاهی تنگ می‌شود برای نوشته‌ها، انبار کاغذ را می‌گردم و این بار چیزی می‌یابم که شش سال و سه ماه و بیست و چهار روز پیش تاریخ خورده و آن‌قدر جاری است که هنوز جوهرش برق می‌زند. «بنویس و پست کن. کاغذ را دوست دارم هنوز. بگذار کاغذها زور زدن‌ات را ثابت کنند.»
و این یعنی نوشتن برای نوشتن و من که همیشه از هر اتوبوسی جا می‌مانم.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.