نوشتن از نوشتن کار سختی است. زمانی که تصمیم داشتم راجع به نوشتن بنویسم خیلی چیزها در ذهنم بود. خیلی حرف‌ها که از آن‌ها هیچ چیز در خاطره‌ام نمانده است. خود را به دست نوشته می‌سپارم. کنار می‌روم و خود را می‌سپارم به دست خیالم تا بچرخد در گوشه‌های این ذهن مشوش بی‌قرار تا شاید چیزکی بیابد...
اصلاً برای چه می‌نویسم؟ یا برای که؟ می‌گفت: "نوشته‌ام باید نشان دهد که به تو مشتاقم" لابد نوشته تنها دلیلش اشتیاق است؟ یا شاید نه؟ نوشته تنها نشانه‌ایست برای این شوق. شوقی که نویسنده به مخاطب خود دارد و مگر می‌شود بی‌شوقِ خواننده نوشت؟ چه فرقی می‌کند چی بنویسم وقتی به خاطر تو بنویسم؟ به خاطر تو یا یا در خاطره‌ی تو... مگر می‌شود جز برای تو یا از تو نوشت؟
سر آخر نوشته آن چیزی می‌شود که من آن را ننوشته‌ام. دیگری می‌نویسدش در سفیدی شهوت انگیز بین دو خط. در حاشیه‌های سفید صفحه‌. در بریدگی‌اش. "آیا شهوت‌انگیز ترین قسمت تن جایی نیست که جامه در آن می‌درد؟" اغوا و فریب نوشته آن‌جا می‌آغازد که چیزی در "میان" می‌ماند. بینِ دو لبه‌ی نوشته‌ای که می‌گفت: "سخنت سر دهان گفت و کمر راز میان" آن چیزی که تنها تو و محارم نوشته بتوانند بخوانندش را باید کجا مخفی کنم؟ کجا بهتر از سفیدی‌های بین خطوط. کجا بهتر از فاصله‌ی خطوط سیاهی که بر تن کاغذ می‌نشینند؟
چه می‌گفتم؟ از کجا؟ یادم نمی‌آید آخرین بار برایت چه نوشتم و چه گفتم؛ فقط یادم می‌آید که چیزی گفتم و خطی نوشتم یادگاری. لحظه‌ها می‌آیند و می‌روند بی‌ آن که اصلاً متوجه شویم؛ کاش ما هم مثل لحظه‌ها باشیم. می‌گفت:" بس که سبک می‌گذرم چون نسیم/ نیست به گیتی اثر پای من" ناغافل نگاه می‌کنند می‌بینند آمدی و رفتی و دیگر بر نخواهی گشت.

سمت کلمات است دیگر... خط است بی زبانی که به آن معنا دهد. نوشتن ما را که دیده‌ای؟ ترنم موزون کلمات، بی‌که بخواهی معنایی سوارشان کنی. حتی نمی‌گذارم مخاطب معنایی سوار کلمات کند، آخر این روزها کلمات خودشان معنای خودشان را می‌سازند( راستی مگر قبل‌ترها غیر ازین بوده است؟ مگر نمی‌گفت که در آغاز کلمه بود و خدا کلمه بود؟) آخر معنایی که من بخواهم بر دوش کلمات بگذارم یا برایش سبک است و یا سنگین...
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.