برای چه آرزو می‌کنم نویسنده شوم؟

(این یادداشت لزومن شخصی نیست. جای ضمیر «من» هرچه خواستید بگذارید، آن‌وقت متوجه می‌شوید که آرزوی بی‌‌اساسی هم نیست.)

روزی که سر شوق آمدم از موضوع این‌ شماره‌ی، این مجله، فکرش را هم نمی‌کردم که نوشتن درباره‌ی نوشتن تا این حد تکراری و مزخرف باشد. شاید اگر قرار بود درباره‌ی سقوط دلار، تاریخچه‌ی جدایی‌طلبان باسک(اِتا) و یا گرم شدن تدریجی زمین بنویسم، دست‌کم تخیلی می‌کردم و می‌گشتم و چیزکی تحویل می‌دادم یا که نمی‌نوشتم با این فرض که قدرت نوشتن مقاله‌های تحقیقی غیرادبی یا هر چیزی غیر از داستان را ندارم. اما این یکی مخمصه‌ای بود که قاعدتن نباید این‌طور می بود. حالا که این طور شده باید دید چرا این‌طور شده و چیزی درون من به من می‌گوید اگر ریشه‌ی این نتوانستن را پیدا کنم، ریشه‌ی همه‌ی ناتمام نوشتن‌ها و ننوشتن‌ها و یائسه شدن قلم و قفل شدن واژه و کلی تعبیر دیگر را که شاعران و نویسندگان در باب مدتی که نمی‌توانند بنویسند، سروده‌اند، پیدا کرده‌ام.
من آرزویی دارم و آن نویسنده شدن است. نویسنده‌ی پاورقی نه! نویسنده‌ی داستان‌های عامه‌پسند هم نه! نویسنده‌ی وبلاگ‌ هم نه! نویسنده‌ی جهانی هم نه! نویسنده‌ای که جایزه می‌گیرد هم نه! تا این‌جا را می‌دانم و بعدش می‌ماند پس چه‌طور نویسنده‌ای؟ می‌گویم طور ندارد دیگر نویسنده‌ای که داستان بنویسد. بلند و کوتاه‌اش هم فرقی نمی‌کند. فقط توی داستان‌هایش بتواند گاهی لبخند، نه لزومن لبخند طنز، لبخندی حاکی از رضایت یا فهمیدن و درک کردن توی نه حتا لب‌ها بل‌که توی چشم‌های خواننده‌اش بیاورد. همین. اعتراف می‌کنم که این آرزو آرزوی کودکی‌م نبوده. انشایم هم مثل بقیه بود. از محله‌های خاکی پایین شهر هم شروع نکردم، پس چه شد که حالا آرزویم شده؟ بعد از آرزوی دکتر و مهندس شدن ِ کودکی‌ها که پدر و مادرها توی ذهن آدم می‌کارند، اول دل‌م می‌خواست فیزیک‌دان بشوم. معمار شوم. بعد سینماگر و وقتی همه این‌ها را لمس کردم و راضی نشدم از سر ناچاری خواستم فیلم‌نامه‌نویس شوم و از این پس‌وند «نویس» خیلی خوشم آمد. باید بگویم که اگر نوشتن نباشد نمی‌میرم. نوشتن‌درمانی را هم زیاد قبول ندارم. از خود بی‌خود هم نمی‌شوم. نوشتن را تنها برای این می‌خواهم که ثبت کنم. ثبت کنم بعضی چیزهایی را که در بعضی آدم‌ها می بینم. زندگی‌هایی را دوباره بسازم. چیزهایی را که خیلی وقت‌ها ساده از کنارشان می‌گذریم. شاید یک نگاه باشد که زنی به شوهرش می‌کند. یا گفت‌و گویی که مادری با فرزندش دارد. یا تنهایی یک آدم. یا فکرهایی که توی سر یک پیرزن می‌گذرد. یا تپش قلبی که فکر می‌کند عاشق شده و خیلی چیزهای دیگر. توی ثبت این لحظات واضح است که به پول فکر نمی‌کنم چون خوش بختانه یا بدبختانه جایی زندگی می‌کنم که خیلی بخوانند هزارنفر. شهرت را نمی‌توانم انکار کنم اما آن هم وقتی پای همان هزار نفر در بین باشد در مقابل مثلن یک سیاست‌مدار یا ورزش‌کار که همه می شناسندش اصلن حساب نمی‌شود. پس ریشه‌ی این آرزو در کجاست؟ فکرش را که می‌کنم می‌بینم در همان است که خانم کاشفی، همسایه‌ی پیرمان را صبح به صبح، ساعت شش و نیم می‌کشاند توی جمعی که به انتظار شیر سوبسیددار(بخوانید بیست تومان ارزان‌تر) می‌ایستند و بخار نفس‌هاشان را ول می‌دهند توی هوا و این‌پا و آن‌پا کنان به تعریف‌ها و حکایت‌های خانم کاشفی گوش می‌دهند. یک ساعت بعد هم که برگردی می‌بینی همان‌ها کیسه‌های شیر در دست‌شان است و پای رفتن ندارند تا وقتی که خانم کاشفی شهرزادوار بگوید«بقیه‌ش بمونه برای فردا». در تفسیر ربط این ماجرا به نوشتن و آرزوی نویسنده شدن نمی‌توانم کمکی به شما کنم.
می‌دانید چه شد که مارسل پروست، روزگار از دست رفته‌اش را در یازده و به روایتی، دوازده جلد نوشت؟ خیلی ساده؛ طعم ِنان شیرینی‌ای به نام «مادلن» که وقتی فرو می‌رود در نوعی چای ِعصرانه به اسم «تیول»، به کام ِ مارسل پروست چنان می‌نشیند، که او را تا کودکی‌هایش و این طعم ِقدیمی ِ آشنا می‌بَرَد و بعد از چند ماه کلنجار رفتن، عاقبت سد می‌شکند و رودی خروشان از واژه سرازیر می‌شود تا این یازده جلد را بسازد.
این همان چیزی است که نوشتن را سهل و ممنتنع می‌کند. داستان که می‌نویسی، شعر که می‌گویی، حتا متنی برای تحقیق و تحلیل، باید بدانی که خُم ِرنگ‌رزی نیست این نوشتن. کاش بود. یعنی مثل مرغ ِتخم طلا، هر دم که آوازی دم گوشش زمزمه می‌کردی، نوشته‌ای، داستانی، شعری طلایی از تحت‌اش درمی‌آمد. گرچه واضح است که آن چیزی که نوشتن و نویسندگی را برجسته کرده بخش ِممتنع بودن‌اش است در برگرداندن ِحسی، خاطره‌ای یا اتفاقی، به واژه. و برای من ترجمان همه‌ی این‌ها در داستان است که اتفاق می‌افتد. در کنار همه‌ی این‌ها سرک کشیدن توی داستان ِزندگی آدم‌ها، گیرم ناواقع، و لذت بردن از این فضولی به کنار، چاشنی‌اش نمک و فلفل و ادویه‌ایست از جنس ِفکر کردن. نمی‌دانم خواندن، خواندن ِنوشته، حالا شعر می‌خواهد که باشد یا داستان باشد یا ...، چه کیفیت مشترکی را در آدم‌ها پدید می‌آورد که تا مدت‌ها شاید آنی که بودند نیستند. یک چراغی در سرشان روشن می‌شود حالا می‌خواهد از هم‌ذات‌پنداری برآید یا از پیام ِاخلاقی هر نوشته. حتا از پوچی یک نوشته. ردیفِ کلمه و چیده شدن‌شان کنار هم‌دیگر ممکن است از اِستِتیک بی‌بهره باشد اما فرآیندِ غیرارادی ما در یافتن ارتباط و نظم و قاعده‌ای میان آن‌ها اثر پایدارتری در ذهن می‌گذارد.
برای همین است که حالا نوشتن درباره‌ی «نوشتن» می‌شود نوشتن علیه «نوشتن»! و بخواهی فکرش را کنی همه‌ی این مصیبت‌ها از /// و\\\ و چه بسا ||| آغاز شد، آن چه آغاز ِ نوشتن ِهمه‌ی ما بوده تا این جا.

سپینود ناجیان
دی 85
نظرات ارسال شده
رها در 04 مرداد 1386
فوق العاده بود....

email | website