هر زبانی را شاید بتوان در زمینهای غنی دانست؛ آنگونه که شاید در زمینه های دیگر نتواند آن انتظاراتی را که میشود داشت بر آورده کند، برای نمونه زبان مادری ما، فارسی. زبان فارسی در شعر بسیار فربه و غنی است، همانطور که از تعداد شعرا و آثاری که به نظم از آنها در میان ما باقی مانده است میتوان دریافت، اما همین زبان در زمینه علم و دانش و نیز فلسفه دارای فقر و نقصان است. شاهد این مدعا را میتوان در ترجمه متون فلسفی جستجو کرد و یافت که تا کنون به چاپ رسیدهاند و مترجمان آنها در مقدمه از این سخن گفتهاند که به علت ضعیف بودن زبان فارسی بسیاری از لغات و اصطلاحات را باید توضیح دهند که در این متن، این جمله یا اصطلاح به ازای چه کلمهای به کار رفته است و آن منظوری را که در متون معمولی دارد در اینجا ندارد. نویسنده با این توضیحات خواننده را با به منظور و مراد خود راهنمایی میکند تا از برداشتهای ناصواب جلوگیری کند، البته قابل ذکر است که خود این توضیحات میتواند تفکر نویسنده را تقلیل دهد. میگویند که فرد با همان زبانی که گویش میکند با همان نیز تفکر میکند؛ آیا با زبانی مانند زبان فارسی میتوان تفکر فلسفی و علمی -همانگونه که در غرب معمول است- داشت یا خیر؟ همین امر باعث می شود که ما برای نوشتن ایدهها و تفکرات خود دچار مشکل شویم و نتوانیم آنگونه که خود علاقهمند هستیم بنویسیم. پس کار کسانی که بخواهند تفکر فلسفی ( تاکید میکنم آنگونه که در غرب رایج است) داشته باشد و مهمتر از آن بنویسد و به دیگران عرضه کند، بسیار دشوار است و نو آوری ها و جعل واژگان در خور تفکر خود را باید داشته باشند. نکته دیگری را که شاید بتوان به تمامی زبان ها نسبت داد این است که، افرادی معتقد به این هستند که نویسنده پارهای از کلمات را در هنگام نوشتن یادش میرود و یا به عمد جا میگذارد و نمی نویسد، ولی آنچه را که میشود از سطور بالا نتیجه گرفت این است که اندیشه را به همان شکل نمیتوان به نوشتار تبدیل کرد.
چه زمان میتوان نوشتهای را تهی از معنا دانست؟ پرسش را گونهای واضحتر مطرح کنیم: آیا نوشته هایی که از لحاظ روانی متن و واژگان دارای پیچیدگی هستند را میتوان به علت آنکه پیچیده هستند و دشوار فهم، از لحاظ محتوایی غنی دانست و یا آنکه به گفته پوپر در پشت ظاهر پرطمطراق، خواستهاند ضعف فکری خود را پنهان کنند تا کسی متوجه نشود که از لحاظ فکری در آن نوشتار چیزی در خور وجود ندارد؟ آیا از این منظر باید نوشته کسانی مانند هایدگر، دریدا و به صورت کلی نویسندگان پست مدرن را خالی از فکر و ایده در خور دانست ؟
آیا هر نویسندهای را میتوان از نوشتههای بر جای ماندهاش شناخت یا خیر؟ و یا متن موجود دارای موجودیتی مستقل از خود نویسنده است؟ و یا اینکه خود نویسنده میخواهد که او را از لابه لای نوشته هایش بشناسند یا خیر؟در اینجا با پارهای از سوالات روبه روییم؛ به طور مثال اینکه آیا واقعا میشود نویسندهای را شناخت یا خیر، حتی از اتو بیوگرافی او؟ چه جاهایی را ممکن است خود در نوشتههایش سانسور کرده باشد و یا در چه زمینههایی غلو کرده است؟ اما به هر روی داوریهایی در مورد شخص نویسنده از روی نوشتههایش شکل میگیرد که ممکن است با واقعیت پیوند داشته باشد یا خیر.
اما مهمتر از اینکه بتوان خود نویسنده را شناخت، (بویژه در آثار فلسفی) آیا میتوان اندیشه یک متفکر را از نوشتههایش همانگونه که خود وی مد نظر دارد فهم کرد و دریافت؟ برای شناخت تفکر نویسنده باید تمامی شرایط او را دارا بود تا بتوان همان چیزی را که او بدان فکر کرده است دریافت، چه از لحاظ زمانی-مکانی و چه از لحاظ روحی روانی. بنابراین معتقدم که هیچگاه نمیتوان نوشتهای را همانطور که خود نویسنده فکر کرده و به نوشتار در آورده است فهم کرد. در واقع در چنین برداشت هایی است که مباحث هرمنوتیک و فهم در میگیرد؛ اینکه در میان برداشتهای متفاوتی که از یک متفکر وجود دارد کدام یک را میتوان بر حق دانست، برای مثال میتوان از هگل نام برد که هم چپ گراها از افکار وی استفاده کردهاند و هم محافظه کارها.
چه زمان میتوان نوشتهای را تهی از معنا دانست؟ پرسش را گونهای واضحتر مطرح کنیم: آیا نوشته هایی که از لحاظ روانی متن و واژگان دارای پیچیدگی هستند را میتوان به علت آنکه پیچیده هستند و دشوار فهم، از لحاظ محتوایی غنی دانست و یا آنکه به گفته پوپر در پشت ظاهر پرطمطراق، خواستهاند ضعف فکری خود را پنهان کنند تا کسی متوجه نشود که از لحاظ فکری در آن نوشتار چیزی در خور وجود ندارد؟ آیا از این منظر باید نوشته کسانی مانند هایدگر، دریدا و به صورت کلی نویسندگان پست مدرن را خالی از فکر و ایده در خور دانست ؟
آیا هر نویسندهای را میتوان از نوشتههای بر جای ماندهاش شناخت یا خیر؟ و یا متن موجود دارای موجودیتی مستقل از خود نویسنده است؟ و یا اینکه خود نویسنده میخواهد که او را از لابه لای نوشته هایش بشناسند یا خیر؟در اینجا با پارهای از سوالات روبه روییم؛ به طور مثال اینکه آیا واقعا میشود نویسندهای را شناخت یا خیر، حتی از اتو بیوگرافی او؟ چه جاهایی را ممکن است خود در نوشتههایش سانسور کرده باشد و یا در چه زمینههایی غلو کرده است؟ اما به هر روی داوریهایی در مورد شخص نویسنده از روی نوشتههایش شکل میگیرد که ممکن است با واقعیت پیوند داشته باشد یا خیر.
اما مهمتر از اینکه بتوان خود نویسنده را شناخت، (بویژه در آثار فلسفی) آیا میتوان اندیشه یک متفکر را از نوشتههایش همانگونه که خود وی مد نظر دارد فهم کرد و دریافت؟ برای شناخت تفکر نویسنده باید تمامی شرایط او را دارا بود تا بتوان همان چیزی را که او بدان فکر کرده است دریافت، چه از لحاظ زمانی-مکانی و چه از لحاظ روحی روانی. بنابراین معتقدم که هیچگاه نمیتوان نوشتهای را همانطور که خود نویسنده فکر کرده و به نوشتار در آورده است فهم کرد. در واقع در چنین برداشت هایی است که مباحث هرمنوتیک و فهم در میگیرد؛ اینکه در میان برداشتهای متفاوتی که از یک متفکر وجود دارد کدام یک را میتوان بر حق دانست، برای مثال میتوان از هگل نام برد که هم چپ گراها از افکار وی استفاده کردهاند و هم محافظه کارها.



