دواخوری گریگوریان

دواخوری گریگوریان در انتهای خیابان لاله‌زار هر شب مهمان کسانی بود که قبل یا بعد از سینما رفتن و یا گشتن در خیابان پرهیاهوی لاله‌زار با نئون‌های قرمز‌اش سری هم به آنجا می‌زدند و گلویی تازه می‌کردند. صاحب این بار یک ارمنی مسن و جاافتاده و مهربان بود که گاهی وقت‌ها که مشتری‌ها پشت صندلی‌های لهستانی‌اش مست می‌کردند او را گری‌جان صدا می‌زدند. و او در حالیکه همیشه خده به لب داشت به یکی از پیش خدمت‌هایش دستور می‌داد برای مشتری‌اش مشروبی‌ تازه سرو کند. یکی از علت‌هایی که همیشه بار گری شلوغ بود تنوع مشروب‌هایی بود که او همیشه در پیشخوانش برای مشتری‌ها داشت. و همین دلیل خوبی بود تا وضع مالی گری با توجه به شلوغ بودن همیشگی دواخوری‌اش در طول شبانه‌روز از همیشه بهتر باشد. تنها چند قدم از تابلوی قدیمی و زرد رنگ مستطیل شکل کناردر ورودی بارش تا سینماهای شلوغ لاله‌زار با عکس هنر‌پیشه‌های فرنگی و ایرانی فاصله بود.

یکی از مشتریان ثابت گری، مردی بود به نام محسن. ظریف و لاغر اندام با چشمانی سیاه و کوچک. همیشه پیراهنی سیاه می‌پوشید و شلوارش خیلی وقت بود که رفویش پاره شده بود. او با دوچرخه‌ای که بر زینش همیشه تعداد زیادی جاروی دست‌ساز آویزان بود در شهر می‌چرخید و آخر وقت‌، از پولی که در طول روز بدست آورده بود برای خودش از عرق‌های ارمنی گری سفارش می‌داد و روی صندلی گوشه‌ی بار می‌نشست و تنها و ساکت جرعه‌ها را به گلویش می‌ریخت. خیلی‌ها می‌گفتند که او مجنون است. او نه دوستی داشت و نه دلش می‌خواست در بار با کسی گرم بگیرد. هیچگاه کسی او را در حال حرف زدن با دیگری ندیده بود. عده‌ای از مشتری‌ها هروقت سرشان از عرق‌های ارمنی گری گرم می‌شد شروع می‌کردند به بذله‌گویی. روزی یکی از آنها برای بقیه تعریف کرد که محسن را دیده‌ که دو سال پیش به دنبال درشکه‌ی ژاکلین دختر گری، مسافت زیادی را دویده تا اینکه زمین خورده و عده‌ای دورش جمع شدند و بهش خندیدند.

چند ماه بعد از آن حادثه گری دو دخترش، ژاکلین و ماهایا را فرنگ فرستاد تا مشق موسیقی کنند. گری تنها دو دختر داشت. همسرش چند سال پیش از این موقع به دنیا آمدن دختر سومشان وقتی قابله دیر به بالینش رسید از دنیا رفت. چند روز بعد هم بچه. ژاکلین و ماهایا دختران زیبای گری همه‌جا زبانزد دوستان و آشنایان بودند. گری آنقدر آنها را دوست داشت که همه‌ی درآمد دواخوری را برایشان هزینه می‌کرد و سرانجام با پولی که برایشان پس‌انداز کرده بود توانست آنها را به اطریش بفرستد به مدرسه‌ی موسیقی.

محسن، شب‌ها، تا دیروقت جارو می‌بافت و صبح از خانه بیرون می‌زد و در کوچه‌ها بی‌هیچ صدایی راه می‌افتاد تا جاروهایش را بفروشد. گری هیچگاه در مورد روزی که محسن بدنبال درشکه‌ی دخترش دویده بود با او صحبت نکرد. چون او تنها دوستش بود. همیشه آخر شب قبل از تمام شدن عرق‌های ارمنی، برای محسن سهمش را برمی‌داشت تا اگر از راه رسید برایش سر میز ببرد. گری برای محسن یک بطری ویسکی روسی را کنار گذاشته بود و به او قول داده بود آن را نفروشد تا محسن پول‌هایش را که جمع کرد به او بدهد.

آن شب اواسط تابستان سال 36 نیز محسن چون همیشه روی صندلی لهستانی گوشه‌ی بار نشست. گری از صورتش فهمید او با هر شب فرق دارد. محسن سکه‌ها را روی میز گذاشت و خوشحال بود بلاخره بعد از دو سال به آرزویش می‌رسد. گری بطری ویکسی روسی را روی میزش گذاشت و برای اولین بار خنده را بر لبان محسن دید. نیمی از شب گذشته بود که محسن آخرین جرعه‌ را به گلویش ریخت. دور دهانش را با آستینش پاک کرد و به سمت دوچرخه‌اش راه افتاد.

صبح روز بعد عده‌ای دو کوچه بالاتر دور مردی افتاده روی زمین جمع شده بودند. ناگهان یکی از میان جمع فریاد زد که: او مرده ... مرده ... . در میان جیب‌های پاره‌ی لباس‌هایش تنها کاغذی پیدا کردند که به خط آقا میرزا شفیع نوشته شده بود:

آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
خاک میبوسم و عذر قدمش میخواهم

با من راه نشین خیز و سوی میکده آی
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.