چیزی که تو را از اینجا جدا میکند و برای لحظهای کوتاه، به دوردستها، به جایی که همه چیز برای خواب کودکی فراهم است، میبرد. به جایی میبرد که تنها در اکنون حضور داشته باشی. جایی که عقربهی ساعتها از کار افتادهاند و صدای تیک تیک ثانیه شمار به گوش نمیرسد. زنگها برای همیشه خفه شدهاند تا بتوانی کمی بیشتر بیآسایی و از خواب پرانده نشوی. جایی که نه آیندهای به انتظارت نشسته است تا تو را داوری کند، و نه گذشتهای که به خاطر اشتباهات و ناکامیهایت سرزنشات کند. هر چند برای لحظهای کوتاه، اما به جایی میروی که هوایش متفاوت است. اگر از تنهایی و بیهودهگی گذر روزها سردت شده است، گرمات میکند، وگر حضور انسانها آنقدر قلبات را فشرده است که گرمات شده است، خنک میشوی. روشنایی را به شبی که هیچ نوری در آسماناش دیده نمیشود و انسانها نه دیگر ستاره، بلکه سدی برای دیده نشدن آسماناند، میآورد، و سایهای بر سرت میشود برای آسودن از روشنایی جلف روزگار که تحمل را از تو میستاند و رنجات میدهد. چیزی برای فرار از آنچه تو را آنقدر میفشارد تا ذره ذره بشکندات و خردت کند. در آن حال نه در غم از دست رفتن دوست هستی و نه سایهی دشمن لرزه بر جانت میافکند. برای لحظهای، غم ناتوانیهایت را با خود به دوردستها میبرد و تو را هر آنگونه که هستی برای خود رها میکند. همهی این دنیا و کهکشانها را که هر چه گستردهتر باشد آوارگی و بیپناهیات را بیشتر در مییابی، دور میریزد و تنها زمین را نگه میدارد. و از زمین با اینهمه انسانهایش، که وجودی برای تو باقی نمیگذارند، که یکی هستی از میلیاردها انسان مانند خودت، و نبودت خمی به ابروی دنیا نمیآورد، همه آدمهایش را با مداد پاک کنی از تصویر زندگی پاک میکند و تنها تو را در آن نگه میدارد. آنگاه برای اولین بار میبینی که چشمهای دنیا نگران تو گشتهاند و زندگی برای تو و تنها تو بوده است. دیگر در بین این همه آدم گم نمیشوی و برای پیدا کردن خانهات دنبال نشانیاش نمیگردی که همه جا خانهات است. نه در دغدغهی درست و به اندام رفتن هستی، نه دغدغهی نگاههای دیگران که دیگر دیگری وجود ندارد. تویی تنها با خودت. برای خود میخوانی، برای خود میرقصی، برای خود عاشق میشوی و برای خود گریه میکنی. برای لحظهای کوتاه میآسایی شاید برای دوباره جان گرفتن که تنات و روحات کمی بیشتر روی این زمین خاکی کشیده شود.
برجستگی انداماش نظرم را جلب میکند. چیزی این وسط عوض میشود. نزدیکاش میشوم و از پشت دستهایم را دور تناش میاندازم. صورتم را از موهای به شانهی ریختهاش رده میکنم و به صورتش تماس میدهم. دستهایم به حرکت میافتند و همزمان نفسهای گرم شدهام صورتاش را لمس میکند. برمی گردد و در چشمهایم برای چند ثانیه خیره میشود. لبهایم را به گونههایش نزدیک میکنم و برای چندین ثانیه در اطراف صورتشاش به حرکت در میآورم. هنوز نبوسیدماش. به این کار برای چند ثانیهی دیگر ادامه میدهم، اکنون نفسهای او نیز گرم شده است. لبهایم را بیشتر به لبهایش نزدیک میکنم و اولین بوسه را بدون در دهان گرفتن لبهایش برمیچینم... بیشتر از یک ساعت سپری شده است و من نمیدانم که در چه مختصاتی از این دنیا قرار گرفتهام. زانوهایم خسته اند، گویا سالها دویدهام.
آخر هفته است. این روزها تنبل شدهام و به جای رفتن به دانشگاه در خانه کار میکنم. بوی چیزی گیجم کرده است اما به خاطر تمرکزم نمیتوانم به آن فکر کنم. نه! ول کن نیست. تمرکزم را از هم میپاشد. کمی مکث میکنم: بوی توتونی ست که تازه خریدهام. پیپ را نگاه میکنم که کمی آن ورتر قرار دارد. سرم را بیشتر به چپ برمیگردانم. از پنجره انبوه درختانی را میبینم که بیبرگ شدهاند و در انتظار بهار دیگری هستند تا دوباره برگ بیاورند. پیپ را که پر شده است آتش میزنم. پکهای اول کافیست برای بردنم به دوردستها. هیچ وقت نخواهیم فهمید دلیل این همه بهار و خزان چیست. دستم گرم شده است از آتشی که بربرگهای خشک شده افتاده است. کتری که نمیدانم کی به برق زدم به جوش آمده است. لیوان را کنارم میگذارم و سوزناکی گلویم را با چای میشورم... نیم ساعت گذشته است. نفسهایم توان شعله ور کردن ندارند. پیپ را کنار میگذارم و به کار ادامه میدهم. درخت لخت از یاد میرود، برگ توتون از یاد میرود، برگ چای از یاد میرود.
حالم از چیزی گرفته بود. نمیدانستم از چه، شاید به خاطر مقدار زیاد کاری که داشتم و یا به خاطر خبری که مادرم پشت تلفن گفت. دنبال چیزی بودم که حالم را عوض کند. ورونیکا و فیلیپ پیشنهاد سینما داده بودند اما میدانستم در جمع شان از چیزهایی صحبت خواهد شد که برای این حالی که دارم مفید نخواهد بود. با ربهکا قبلا قرار شام گذاشته بودم که به هم خورده بود، اما پیشنهاد داده بود که میتوانم پیشاش بروم. تلفن کردم، یک بطر شراب ایتالیایی برداشتم و به پیشاش رفتم. با لبخندی دم در آمد. به آشپزخانه رفتیم. شروع به خشک کردن گیلاسهای بزرگ شرابی شد که تازه شسته بود. شراب را باز کردم. یک سوم گیلاسها را پر کردم. صحبت از غذایی که پخته بود و تعریفی که از بویش کردم شروع شد... از سنگین شدن چشمهایش به خودم آمدم: ساعت داشت از دو میگذشت و باید میرفتم. کاپشنام را پوشیدم، بوسیدماش و بیرون آمدم. حرفهای مادرم دوباره به یادم آمد، گویا چیزی عوض نشده بود جزاینکه چندیدن ساعت بدین نحو کشته شده بود.
برجستگی انداماش نظرم را جلب میکند. چیزی این وسط عوض میشود. نزدیکاش میشوم و از پشت دستهایم را دور تناش میاندازم. صورتم را از موهای به شانهی ریختهاش رده میکنم و به صورتش تماس میدهم. دستهایم به حرکت میافتند و همزمان نفسهای گرم شدهام صورتاش را لمس میکند. برمی گردد و در چشمهایم برای چند ثانیه خیره میشود. لبهایم را به گونههایش نزدیک میکنم و برای چندین ثانیه در اطراف صورتشاش به حرکت در میآورم. هنوز نبوسیدماش. به این کار برای چند ثانیهی دیگر ادامه میدهم، اکنون نفسهای او نیز گرم شده است. لبهایم را بیشتر به لبهایش نزدیک میکنم و اولین بوسه را بدون در دهان گرفتن لبهایش برمیچینم... بیشتر از یک ساعت سپری شده است و من نمیدانم که در چه مختصاتی از این دنیا قرار گرفتهام. زانوهایم خسته اند، گویا سالها دویدهام.
آخر هفته است. این روزها تنبل شدهام و به جای رفتن به دانشگاه در خانه کار میکنم. بوی چیزی گیجم کرده است اما به خاطر تمرکزم نمیتوانم به آن فکر کنم. نه! ول کن نیست. تمرکزم را از هم میپاشد. کمی مکث میکنم: بوی توتونی ست که تازه خریدهام. پیپ را نگاه میکنم که کمی آن ورتر قرار دارد. سرم را بیشتر به چپ برمیگردانم. از پنجره انبوه درختانی را میبینم که بیبرگ شدهاند و در انتظار بهار دیگری هستند تا دوباره برگ بیاورند. پیپ را که پر شده است آتش میزنم. پکهای اول کافیست برای بردنم به دوردستها. هیچ وقت نخواهیم فهمید دلیل این همه بهار و خزان چیست. دستم گرم شده است از آتشی که بربرگهای خشک شده افتاده است. کتری که نمیدانم کی به برق زدم به جوش آمده است. لیوان را کنارم میگذارم و سوزناکی گلویم را با چای میشورم... نیم ساعت گذشته است. نفسهایم توان شعله ور کردن ندارند. پیپ را کنار میگذارم و به کار ادامه میدهم. درخت لخت از یاد میرود، برگ توتون از یاد میرود، برگ چای از یاد میرود.
حالم از چیزی گرفته بود. نمیدانستم از چه، شاید به خاطر مقدار زیاد کاری که داشتم و یا به خاطر خبری که مادرم پشت تلفن گفت. دنبال چیزی بودم که حالم را عوض کند. ورونیکا و فیلیپ پیشنهاد سینما داده بودند اما میدانستم در جمع شان از چیزهایی صحبت خواهد شد که برای این حالی که دارم مفید نخواهد بود. با ربهکا قبلا قرار شام گذاشته بودم که به هم خورده بود، اما پیشنهاد داده بود که میتوانم پیشاش بروم. تلفن کردم، یک بطر شراب ایتالیایی برداشتم و به پیشاش رفتم. با لبخندی دم در آمد. به آشپزخانه رفتیم. شروع به خشک کردن گیلاسهای بزرگ شرابی شد که تازه شسته بود. شراب را باز کردم. یک سوم گیلاسها را پر کردم. صحبت از غذایی که پخته بود و تعریفی که از بویش کردم شروع شد... از سنگین شدن چشمهایش به خودم آمدم: ساعت داشت از دو میگذشت و باید میرفتم. کاپشنام را پوشیدم، بوسیدماش و بیرون آمدم. حرفهای مادرم دوباره به یادم آمد، گویا چیزی عوض نشده بود جزاینکه چندیدن ساعت بدین نحو کشته شده بود.



