پایه‌ی مستی ما، این جماعت کور کچلند...

این جا من تنها نیستم. یکی منم. یکی الکساندرا دواَمل. دختر ژان لوک و همین. الکساندرا اگر حرفی می‌زند که تند است ببخشید به محبتش. به قلب مهربانش که می‌دانم دارد و به رو نمی‌آورد. می‌خواهد عبوس‌تر باشد. جعفر گفته بود: دختر باید نجیب باشه! و او نجابت را تعبیر کرده بود به بد خلقی و حالا زمان می‌برد تا درست شود. یعنی شما می‌گویی نمی‌برد؟ ما اگر با جعفر از همان اول شل نمی‌آمدیم حالا افسار من و دیگران را دستش نمی‌گرفت تا بتازد به نمی‌دانم کجا. امیر حسین بد نگاهم می‌کند و می‌گوید: کرم از خود درخته!... حالا بیا به این کره خر بفهمان پالان دخرته کج بود از اول. نمی‌گرفتی چهار نعل می‌تاخت و هر چی آبرو ننش جمع کرده بود یک شبه به باد می‌داد. می‌گویم: آخرش هم نفهمیدیم ما زندگی کردیم یا زندگی ما رو کرد! امیر حسین سرخ و سفید می‌شود و زیر لب می‌گوید: دختره‌ی چشم سفید... بابا راست می‌گویم دیگر. حرص می‌خورد که چرا با این دختره الکساندرا خانه یکی شده‌ام و هزار تا لیچار بار دختر مردم می‌کند. گفته بود دیگر: کرم از خود درخت است. مام که از اول نه نیاوردیم. یعنی شما می‌گویی روی حرف امیر حسین کسی حرف می‌زند؟ اصلا بگو کسی جرات دارد؟
تا یادم نرفته بگویم؛ این جماعت خاله خان باجی‌ها را بار قاطر می‌کنند و می‌فرستند کربلا. خدا به داد مردمان بی‌همه چیز عرب برسد که سرشان با کونشان بازی می‌کند و مگس می‌پراکنند از دم حجره‌های سوت و کورشان. پدرسگ‌ها خوب نمک می‌خورند و نمکدان می‌شکنند. ارواح شکمشان عربند و... عربند دیگر. چه می‌شود کرد؟! خدا پدر خاله خان باجی‌های ما را بیامرزد که عمرشان از صد و سی گذشته و هنوز زنده‌اند به هوای زیارت عتبات عالیات. آمدند، اگر خدا بخواهد حلوا پزانی به راه است ان‌شا‌ءالله!

همسایه‌ی بالایی ما، یک مرتیکه‌ی قرمساق می‌نشیند صداش می‌زنند مستر. خاک بر سر این جماعت نان به نرخ روز خور کنند که اول و آخرش خرند. یکی نیست بگوید کره‌خر‌ها گیرم چشمتان ریخت و بالای کریهش را نمی‌بیند، کرید و صدایش را هم نمی‌شنوید؟ حتما کرند دیگر. مرتیکه آن قدر کریه المنظر است که اگر چشم‌هایش آبی نبود زلف علی هم صداش نمی‌زدند چه باشد مستر که هی باد به گلو بیندازد و زاغ سیاه دخترهای کمر باریک این حوالی را چوب بزند و شماره رد و بدل کند. الکسندرا بدجوری حرص می‌خورد. می‌گویم: غصه نخور. لابد کرند دیگر!... می‌گویم: رجب! برو خدا روزیتو یه جای دیگه حواله کنه!... می‌داند می‌دانم رجب علی است! به روی خودش نمی‌آورد. انگار خدا هم روزی‌اش را عدل دم در خانه‌ی ما حواله کرده باشد هر شب و صبح بی‌بهانه و با بهانه این جاست. کرند دیگر. چه می‌شود کرد؟!

این دختره معصیت سرش نمی‌شود که. هی هر روز یک گند بالا می‌آورد باید جمع و جورش کنی. گول اسمش را نخوری‌ها. الکساندرا هست که باشد. ننه‌اش فرخ الزمان بود که کردند تو پاچه‌ی یک فرانسوی بی‌همه چیز که دو سال نشده ولش کرد با یک بچه که می‌شود همین الکساندرای خودمان. مال بد بیخ ریش صاحابش، فرستاد پس باباش!
بدبخت تا به حال چشمش همین قم خودمان را هم ندیده چه برسد به شانزه لیزه و برج ایفل و چی و چی. همش این آگهی‌های « همشهری » را ورق می‌زند و دنبال پول می‌گردد تا گورش را گم کند از این جا برود مملکت آبا و اجدادیش. به قول معروف می‌خواهد از لای پایش پول بلیطش را هم جور کند حکما که هر روز باید خانه‌ی یک عوضی دنبالش گشت و زر زرش را شنید. معصیت سرش نمی‌شود که نشود. ای کاش حرف‌های جعفر یک کم به خرجش می‌رفت. من نمی‌دانم چه گیری افتاده‌ام میان این جماعت خنگ و خول که موفشان را هم نمی‌توانند تنهایی بگیرند و آن وقت خواب سینما تک پاریس را می‌بینند. آخه احمق‌ها! مگر این سینما پایتخت خودمان چشه که می‌خواهید بروید آن جا؟ کدام خری توی گوشتان خوانده تا رفتید فرانسوا تروفو و شابرول و کی و کی می‌آیند از سروکولتان بالا می‌روند و مثال ستاره‌های دهه‌ی پنجاه کشفتان می‌کنند؟ الاغند دیگر. شاخ و دم نمی‌خواهد که. می‌خواهد؟

من نمی‌دانم باید به ساز کدامشان برقصم؟ بابا به خدا گناه دارد. به امام حسین گناه دارد شب محرمی راه می‌افتید بار بندیل می‌بندید می‌روید حیدری که هی آبجو ببندند به خیکتان و پول بچاپند. رجب دست توی جیبش می‌کند مثلا به خیال خودش آقایی کرده باشد. تخم سگ بلد نیست کرواتش را ببندد حالا ادای آقازاده‌ها را در می‌آورد برای ما! می‌گویم: بذار باشه. خودم حساب می‌کنم... چشم دیدنش را هم نداریم. حالا بگذاریم حساب کند نمک گیر شویم که چی؟ بعد باید نیش تا بناگوش بازش را هم تحمل کنیم هر روز در کنار همان دک و پوزی که خدا بهش داده. بنازم حکمتش را که نامردی نکرده، از هر چیزی عوضی ترش را نصیب این مادر مرده کرده!
جعفر لئونارد کوهن می‌خواند. می‌گویم: جفری خوب صدایی داریا! حرصش می‌گیرد که جفری صدایش می‌کنیم! آخر خودمانیم جعفر و لئونارد کوهن اصلا با هم جور در نمی‌آیند. آدم خنده‌اش می‌گیرد. ولی جدا خوب صدایی دارد. ربطی هم به مستی نداردها. مست که می‌شود فقط چشم‌هایش خمار‌تر می‌شود وگرنه بی‌شرف شامه‌اش از هر سگی هوشیار‌تر است. هی می‌پیچد به پر و پای آدم. تا کاسه کوزه‌اش را سر یکی نشکند دست بردار نیست! خدا رحم کند ترکشش نگیرد به دست و پای آدم. آن وقت تا یک هفته کمپرسی آب گرم هم افاقه نمی‌کند. دم امیر حسین خودمان گرم که آخر سگ مستی‌اش دو تا خنده‌ی از ته دل است و تمام.
نظرات ارسال شده
یحیی بزرگمهر در 01 مهر 1386
چی بگم!
واقعاً مستی اینقدر آدم رو روده بر می کنه؟!
(:
جسارت است البته!
ولی من فکر می کردم لفظ شریف \\\"ک و ن\\\" برای اولین بار در شماره یِ گوسفند (توسط یکی از دوستان) به کار خواهد رفت اما گویا اشتباه می کردم و شما افتتاح اش کرده بودید. یا شاید هم کسی قبل از شما از آن استفاده کرده باشد؟
بهرحال تاریخ نگاریِ استعمالِ این لفظ در هزارتو می تواند ثمرات و برکاتِ عدیده در بر داشته باشد.
از خواندنِ این متن روده بر شدم!
شاید بس که از نحوه ی فحش دادن شخصیت داستان خوش ام آمد!
بهرحال ممنون!

email | website