وقایع‌نگارِ مستی

پیش از خواندن کمی بنوشید

1.
امشب، یاران، به هم می‌آییم. محفل، خصوصی است؛ باید که باشد. بنا است تا بنوشیم و کشتارِ سلول های مخ را، "سرخوشی" ادراک کنیم. محتسب کمی آن سو تر سایه گسترده، اما نمی‌داند. آیینِ شادخواری و می‌گساری است و اگر "خود"، نام کوچکِ روزمرگی‌های مان باشد، از خود بیخود شدن؛ و اگر هر چیز دیگر، به خود آمدن.
- سلام!

2.
تا این پاس از شب که ادراک‌ام می‌گوید اگر مستی این مرتبه از وجود است، حصول‌اش معرفتی جز از ادراک مستقیم و غریزه نمی‌طلبد. چیز دیگری هم نمی‌تواند آن را به تو بدهد؛ در پروفایل‌های دوست‌یابی اگر میانه‌ات با الکل را پرسیده‌اند باید که دست کم گفته باشی "گه گاه".

3.
رفته‌رفته بهتر می‌شوند. در نگاه‌شان می‌خوانی که در لایه‌ی دیگری، از وجود خود، یکدیگر و اشیاء آگاه شده‌اند. هر کس از قالب‌اش، نقشی که هر روز بازی می‌کند، بیرون آمده و یک چیزِ نوی خوبی شده. سرخوشی، رضایتی داده که جای کدورت را تنگ می‌کند. همه موافق‌تر‌اند. ما همه یک موجودیم. اندام‌های یک پیکر، هماهنگ و به تناسب نوشانده شده، تا او هستی را از جایگاه دیگری درک کند.

4.
[لب‌ها، بی‌حس]
- واژگان... لَّخت.
[پوست، تبدار]
- دَوَرانِ سر.
- نه، برویم جاهای بهتر.
- من بنده ی آن دم‌ام که ... [نمی‌تواند بخواند از بر!]
[شکوفه می‌زند]
- ...

5. این آغوش تو چه گرم است. دیگر فرشته‌ی دوش چپ‌ام هم فرشته‌ی شانه‌ی راست‌ات را در بر گرفته. سخت نگیر. شانه‌ی چپ‌ات را هم مثل من نگاهی بیانداز.

6.
پرستندگانِ دیونیزوس، ایزد شراب و باروری، باور داشتند که مستی به انسانِ زمینی خلاقیت خدایی می‌بخشد. در سناریوی نیچه باید که ما، گروه همسرایان، از وضع ناپایدار خود - امشب در این بساط – آگاه شویم، آنگاه این تلخ‌ترین دریافت هراس‌انگیز را پنهان و به نمایشی پروجد بدل سازیم و منشاء زایش تراژدی شویم. امشب و در این محفل بعید می‌دانم. گرچه، نظم و سامان از ذهن‌ام رفته و قفسه‌های فروریخته‌ی این کتابخانه، زمینه‌ی مساعدی است برای آن که چیزهایی را از نو بچینم. غبار مبهمی همه چیز را ناپیدا کرده. وقتی که بنشیند، تندیسی در انتظار تماشاچی است.

7.
هیچ خبری نیست. هیچ تندیسی. پریده.
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.