قالی ایرانی

گاهی وقت‌ها پشت پنجره‌هایی که این طرف‌اش جشن گرفته‌اند، برف می‌آید.
دانه برف‌ها آرام و بی‌صدا پایین می‌افتند؛ می‌نشینند روی ماشین‌هایی که آن پایین منتظرند؛ روی شاخه‌ها، روی ردپاهایی که چون پیش از این برف ای در کار نبوده،اثری ازشان باقی نمانده است؛ روی گربه‌هایی که به کیسه‌های آشغال سرک می‌کشند، روی موزاییک‌های تقسیم شده، روی دست‌های من، که از پنجره بیرون گرفته ام...

- ببند اون پنجره رو! یخ کردیم با این یکذره لباس!
زن ِ مومشکی است. رکابی حریر صورتی پوشیده و مست است.
پرده می‌ماند لای پنجره. درست‌اش نمی‌کنم. اصلاً نمی‌دانم اینجا خانه کیست.
روی دیوار دعا زده‌اند. تابلوی خاتم کاری عتیقه ای دارد. کنارش یک عکس عروس و داماد است. نمی‌شناسم شان. قاب مشکی دارد. لباس ِ عروس چروک خورده و از گوشه قاب بیرون زده است.
درست زیر ِ آن، زن مومشکی تکیه می‌دهد به دیوار. مرد‌اش هم اینجاست. به هم می‌آیند. هردو مومشکی و بلند‌اند و پشتشان خمیده است. هردو مست‌اند و وقتی می‌رقصند به هیچ کس نگاه نمی‌کنند. حتی به همدیگر.
زن مومشکی نگاه‌ام می‌کند: - چرا شام نخوردی؟ لیوان‌ام را می‌دهم دست‌اش. می‌خندد. مرد‌اش هم می‌خندد. چقدر مست‌اند!

آن طرف سالن هم صدای خنده می‌آید. مرد عینکی ِ تاسی دارد ادای هیتلر را ،که دارد توی وان با اسباب بازی‌هایش بازی می‌کند، در می‌آورد. کمی تلو تلو می‌خورد و دست‌هایش را، انگار که خونی باشد،دارد در هوا می‌شوید. عین لیدی مکبث... گفتم که دارند زیاد می‌خورند! همیشه آنقدر می‌خورند که دیگر ندانند برای چی دارند می‌خندند. برای چی دارند گریه می‌کنند...
یک زن موفرفری با یک کاسه‌ی آبی بزرگ، سر می‌آورد. چشم‌هایش را نمی‌بینم. اما دندان‌هایش برق می‌زنند.
- هرچی طول می‌کشه یلداست! یلدا که بدون انار سر نمی‌شه. بفرمایید انار دون کرده! حال شو ببرید، نگید بد گذشت‌ها!
می خندند. مرد عینکی تاس می‌گوید: جنگ هم شد، باید برامون انار دون کنی ‌ها!
- خدا نکنه جنگ بشه!
مرد مومشکی لپ‌هایش را پر از انار کرده است. دندان‌هایش سرخ است. دارد گوش ِ آن سر را می‌جود.
- شدنش که حتمیه. فقط زمانش معلوم نیست.
- پس ایشالا صدسال دیگه! و می‌خندند. هرکسی یک حرفی می‌زند.
- مثل جنگ عراق نمی‌شه که. اول فقط جاهای مهم و می‌زنند. از راه دور. با مردم که کاری ندارند!
- مثل اینکه جاهای مهم هم پر از مردمه ها! تازه، اونایی که می‌خوان دفاع کنن را حساب نمی‌کنی؟
- چه دفاعی؟ اصلاً با کی می‌خوان بجنگن؟ با موشک‌ها؟
- با کی می‌خوایم بجنگیم؟؟؟ وقتی هرکی به هرکی بشه همه با هم می‌جنگن!اونوقت حتی برای حفظ خونه تم شده، باید بجنگی!
- من انار نمی‌خورم عزیزم. سردیم می‌کنه.
- اصلاً خودی‌ها کی‌اند، وقتی جنگ بشود؟
- هرکسی بهت حمله نکرد!
چرا می‌خندند؟ خانه‌ی ما چی؟ نمی‌دانم جای مهمی است یا نه! اصلاً خانه‌ام کجا هست؟

می خواهم کاسه‌ی انارم را بردارم. برمی گردانم‌اش روی میز. دانه‌های انار قل می‌خورند و پخش می‌شوند روی زمین. زن موفرفری چپ چپ نگاه می‌کند. قالی ایرانی نفیسی دارند. خوش نقش و ریز بافت است. اول شب دقت کرده بودم. زل می‌زنم به اسلیمی‌ها و دانه‌های آبدار تردی که به تلنگری آماده‌ی ترکیدن‌اند.
- ول‌اش کن. حال‌اش خوب نیست.
مرد مومشکی است.
- الان جمع می‌کنم نره زیر پا، فرش کثیف بشه.
مست‌اند! نمی‌دانند زیر پایشان چقدر کثیف است.
مردی که موهای جلوی سرش ریخته، برنامه را می‌داند. حتی اینکه کی قرار است رئیس جمهور بشود.
- دیشب "بوش" خودش اینها را بهت گفت؟ لابد مست بوده!
- این‌ها حساب دودوتا چهارتاست عزیز من. اگه تو هم چهار تا کتاب می‌خوندی و اخبارو دنبال می‌کردی، دست‌ات میومد کی به کیه.
- حالا این چهارتا کدوم کتاب‌ها هست؟
می خندند و همهمه می‌شود. انگار "بوش" به هرکسی یک چیزی گفته است. معلوم است خودش هم آن چهارتا کتاب را نخوانده بود، واگرنه بچه‌های کوچک ِ روی صفحه تلویزیون، آن طوری منفجر نمی‌شدند. آن دست و پاهایی که زیر دست و پا می‌ریخت... چکمه‌ها و خاک و خل و کمک‌های بین المللی... خاک و خل‌های بین المللی...
- همه‌اش فیلمه بابا! فکر نون باشید که خربزه آبه. اگه منتظرید چیزی عوض بشه که پیر شدید مُردید!

نه، خانه‌ی ما جای مهمی نیست. حالا انگار سرجمع چی تویش هست. چهارتا کتاب - آن هم نه آن چهارتا- ،کاغذ و قلم و رنگ ... چند تا ساز و یک کامپیوتر ... وسایل دیدن و شنیدن و خوابیدن و خوردن و شستن... با خودمان که چهار نفریم. خودمان البته مهم ایم. ولی برای خودمان... این‌ها هم که یک قاب دعا دارند و یک قاب عروسی. توی اتاق خوابشان هم احتمالاً یک مقدار طلا و یک تخت خواب دونفره دارند. با همان وسایل خوردن و شستن و دیدن و... این چیزها که برای بوش مهم نیستند. گیریم برای خودشان آنقدر مهم باشد که حتی حاضر باشند به خاطرش بجنگند. نه بابا جنگ کجا بود؟ آن مرد عینکی هم فکر نکنم به جز همان چهارتا کتاب و چندتا فیلم و آن اخبارهایی که توی سرش مچاله کرده چیز بدرد بخوری داشته باشد.

اما مردی که شلوار سفید دارد،انگار قرار است چیزهای مهم‌اش را بعد از جنگ بدست بیاورد. از الان جایش را هم نشان کرده است. رقص نور و دی جی‌اش هم برنامه ریزی شده است. حتی مهمان‌های شب افتتاحیه را هم شمرده است.
زن مومشکی، توی حریر صورتی‌اش می‌لرزد:- با دست و پای کنده شده که نمی‌شه رقصید! یا اگه مرده باشیم!
با دست و پای کنده شده می‌شود زندگی کرد؟ یا اگر مرده باشیم...؟

مردی که موهای جلوی سرش ریخته، انارها را قاشق قاشق می‌گذارد توی دهنش و قورت می‌دهد. اصلاً نمی‌جود.
- خیلی آرومتر از اونی که فکر می‌کنین پیش میره. بیشترم جنگ سرده. اصلاً نمی‌فهمین چی به چی شد. یه مدت خرتوخره باید یه جای دور از شهر یا حتی توی خونه‌هاتون بمونین. بعد هم یه روز اعلام می‌کنن حالا از خونه‌هاتون بیاین بیرون ببینین چه خبره!
- موقع انقلابم همینطوری بوده ها. اگه توی خونه‌ات نشسته بودی اصلاً فرقی نمی‌کرد که مثلاً هفده شهریوره با دوازده بهمن با بیست و دوم... یکم همه چی تق و لق بوده، بعد یه روز می‌دیدی اعلام کردند که انقلاب شده: خب! ببینیم حالا چطوری هست این! یعنی اصلاً اینجوری نیست که همه از کار و زندگی بیفتند یا تو خطر باشن . اون هشت سال جنگ هم همین بود دیگه. حالا یه اخبار تلویزیون بود که بگه اینجا رو فتح کردیم، اینجا رو باختیم. اینقدر اسیر گرفتیم، اینقدر کشته دادیم... که می‌تونستی اونم نگاه نکنی. راحت! سرجمع یک سال م تهران بمبارون شد که ما همه دسته جمعی با فامیل رفته بودیم شمال . اتفاقاً تجربه خوبی هم بودها. بد هم نگذشت. بهرحال سخته دیگه! چهارتا خانواده توی یه فسقل جا با هم زندگی کنند، با اخلاق‌های مختلف و... خلاصه بساطی بود! اما مهم اینه که آدم بتونه تو شرایط سخت روحیه‌اش رو خوب نگه داره.
چند دانه انار کنار پایه‌ی میز جا مانده است. با نوک کفش له‌اشان می‌کنم روی ریشه‌های سفید قالی.

زن موفرفری یک کتاب دارد که تویش دستورالعمل‌های خوشبختی را نوشته‌اند. تمام‌اش کار دوساعت است. یکی‌اش هم این است که اصلاً اخبار را دنبال نکنید و به‌جایش موسیقی آرامبخش گوش بدهید. دارد با حرارت تعریف می‌کند که چطور می‌شود از روی نسخه همه چیز را عوض کرد. خودش قبلاً متحول شده است. حالا خوشبخت است.
زن موسرخی که دارد سیگارش را با سیگار بغل دستی‌اش روشن می‌کند، می‌زند زیر خنده: - فکر کن! یک بمب میفته کنار پنجره‌ی خونت، تو با شیشه‌ها کوبیده شدی تو دیوار! داری جون می‌دی،بعد یک قطعه از شوپن داره توی فضا پخش می‌شه. واقعاً صحنه رمانتیکیه ‌ها!
خنده زن موسرخ به همه سرایت کرده است.
- اما آخر ِ خوشبختیه ها! تا همون لحظه طرف اصلن فکرشم نمی‌کرده که قراره بمیره. حتی نمی‌دونسته جنگ شده! فقط یهو می‌بینه بوووم!
- An small BANG just for you!
- حالا شوپن رو بگو چقدر تعجب می‌کنه! هی می‌گه افکت‌های صوتی نمی‌خوام! این که موسیقی متن جنگ ستارگان نیست!
- نه! هی می‌گه دوربین مخفیه؟ دوربین مخفیه؟
عین خل‌ها می‌خندیم. دل‌هایمان درد گرفته است.
می خواهم با ته کفشم اثر سرخی را از ریشه‌ها پاک کنم. بدتر می‌شود. سیاهی دوده هم به آن اضافه می‌شود.
- دستکم بهتر از اینه که هرلحظه منتظر اون بمبه باشه که!
- خب بابا! اگه اخبارو شنیده بود یا اون چهارتا کتابو خونده بود، لااقل می‌رفت شمال، خونه‌ی اینا، پیش اون چهارتا خانواده‌ی دیگه!
زن موسرخ از بس خندیده که از چشم‌هایش اشک می‌آید. می‌گوید کم آورده است. آنقدر کم آورده که اگر جنگ بشود خوشحال هم می‌شود. اگر بمیرد هم برایش مهم نیست. اگر احتمال بدهد که ممکن است چهاردرصد هم چیزی عوض بشود . شمال هم نمی‌رود.
زن مومشکی اما دوست ندارد بمیرد. من هم دست و پایم را لازم دارم... بخصوص دست‌هایم را. مرد عینکی اما فکر می‌کند که قرار نیست هیچ چیزی از دست بدهیم.

مرد چاقی که از اولش هم لب به انار نزده است،نظر قطعی‌اش را اعلام می‌کند: اون بیرون همه مست‌اند و اصلاً معلوم نیست چی کار می‌خوان بکنن. هربلایی هم بیاد اول از همه سر من و شما میاد. باید تا اوضاع آرومه یه خاکی تو سر خودمون بریزیم.
اما معلوم است که خودش از همه مست‌تر است. روی پا بند نمی‌شود. کم آورده است. می‌خواهد بارو بندیل‌اش را ببندد، برود خاک دیگری روی سرش بریزد.

من هم کم می‌آورم. سردم است و گلویم می‌سوزد. پایم می‌خورد به لیوانی که یک نفر روی زمین گذاشته است. گوشه‌ی فرش سرخ می‌شود. حیف این قالی! نگاه می‌کنم که پرزها چطور سرخی را یکی یکی به خود جذب می‌کنند و شبیه ریشه‌اش می‌شوند. انگار که تشنه باشند. دانه دانه با ولع، خون را می‌بلعند و قاتی لکه می‌شوند. لکه همینطور بزرگ‌تر می‌شود. گل و گیاه‌های پیچ در پیچ را می‌بلعد و رشد می‌کند. زمین زیر پایم آرام آرام سرخ می‌شود.
کاش یک لیوان دیگر هم اینجا بود.

دیگر نمی‌توانم لکه را خوب ببینم. نور کمتر شده است.
نفهمیدم که رقص از کی شروع شد. همه دارند تکان می‌خورند. هیچکس هیچکس را نگاه نمی‌کند... یا اگر هم نگاه کند من توی این نور نمی‌توانم ببینم. اما استخوان‌های خونی زیر پاهایشان را می‌بینم که توی تاریکی برق می‌زند. مثل شلوار سفید آن مرد، که انگار رعشه گرفته است. زیاد خورده‌اند ها! گفتم که همیشه زیاد می‌خورند!
زیر پایم لکه هنوز دارد بزرگ‌تر می‌شود. پرزها تشنه‌اند و اسلیمی‌های قالی تکه تکه سرخ می‌شوند.

پنجره را باز می‌کنم . پرده با سنگینی ِ خودش می‌افتد بیرون و صاف می‌شود. سوز برفی می‌زند توی صورت ام. امتحان می‌کنم که برف می‌آید یا نه. دست‌هایم را می‌بینم. خونی‌اند. ناخن‌هایم را بدجور جویده ام. باید بروم دست‌هایم را بشویم. بعدش هم می‌روم خانه و این جماعت مست را به حال خودشان می‌گذارم. اصلاً کی از ما می‌پرسد که با دست و پای کنده شده می‌شود بهتر رقصید یا وقتی مرده باشیم؟

تاریک است. همه دارند تکان می‌خورند. هیچکس به هیچکس نگاه نمی‌کند. روی استخوان مرده‌ها سکندری می‌خورم و می‌افتم .
زمین لزج است. توی تاریکی اسلیمی‌ها را نمی‌بینم. اما می‌دانم که لکه تا وسط اتاق هم رسیده است. خودم دیدم که زن مومشکی داشت لیوان‌اش را برمی گرداند روی قالی.
- مواظب باش! مست است.
- بلندشو عزیزم. چیزیت که نشده؟
- حالت خوبه؟ گفتم داری زیاد می‌خوری ها!
- میرم براش یه چایی سیاه بریزم. بشونش روی صندلی.
- من مست نیستم!
گریه می‌کنم. یک دانه برف می‌افتد روی سارافون مشکی ام. زن مومشکی می‌رود پنجره را می‌بندد.
لباس حریرش سرخ است یا توی تاریکی این رنگی می‌بینم‌اش؟

* * *
چراغ‌ها روشن است. هیچکس نمی‌رقصد.
داریم چای تلخ می‌خوریم و منتظریم صبح شود، برگردیم خانه مان.
زن موفرفری هنوز دارد قالی را دستمال می‌کشد و غرولند می‌کند. انگار نسخه‌ی خوشبختی‌اش این جا عمل نمی‌کند.
قالی هنوز سرخ است. عین دست‌های لیدی مکبث.

گاهی وقت‌ها پشت پنجره‌هایی که این طرف‌اش دیگر جشنی نیست، برف می‌آید.
وقتی این جا را ترک می‌کنیم، دانه برف‌ها آرام و بی‌صدا پایین می‌افتند؛ می‌نشینند روی ردپاهایی که دیگر اثری ازشان باقی نخواهد ماند.

نقطه الف- بهمن هشتاد و پنج
نظرات ارسال شده
دونفره در 03 مهر 1386
با اينكه لذت بردم به نظرم مي تونست از روايت صرف جلوتر بره

email | website