من یقین دارم کمی قبل اینجا روی میز یک بطری پر بود و یک گیلاس خالی. ولی حالا گیلاس پر است و بطری خالی. خب به نظرم می‌آید همه‌ی بطری را نمی‌شود داخل گیلاس خالی کرد. وضعیت بغرنجی است.

واقعاً چرا بطری؟ چه‌چیزی فرق می‌کند؟ حالا ممکن است رودخانه‌ها سربالا بروند، یا گوسفندها و ابرها جایشان را عوض کنند، یا آینه تو را به‌جای سرپا ولو شده روی زمین نشان بدهد؛ ولی چه تفاوتی دارد مگر؟ این‌ها جزئیاتند قربان.

بطری بهترین میان‌بر است به آن‌جا که همه می‌دوند برسند. تنها ایرادش این است که می‌شود ازش بیدار شد.

شب با بطری عجین شده است. جور دیگری هم نمی‌توانست باشد. مگر بطری برای سکوت نیست؟ برای تنهایی نیست؟ جز شب کجای روز می‌شود تنها بود و ساکت؟

بطری‌ها وقتی دلشان می‌گیرد چه می‌کنند؟ کجا می‌روند؟ با کی درددل می‌کنند؟ کدام میخانه؟

لابد می‌دانی، بعضی وقت‌ها تو به بطری زل می‌زنی، بطری به تو. آن‌قدر به هم زل می‌زنید که یادتان می‌رود قرار بود چه شود و اصلاً چه شد. تو به بطری زل می‌زنی، بطری به تو، تا صبح.

بطری بعد از خالی شدن موضوعیت خود را از دست می‌دهد. وجود و عدم وجودش تفاوتی ندارد. شانس بیاورد خاطره محوی در ذهنم باقی می‌ماند که این بطری چه می‌گفت، کجا بود. اصلاً بود؟ نبود؟

کسی این حوالی یک بطری ندیده؟

نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.