چند هشت‌ام

یک هشت‌ام:
... اووووف. سگ مصب‌ها! انگار نه انگار برای خوردن آدمی‌زاد ساخته‌اند...منِ احمق را بگو. انگار مجبورم کرده‌اند. کاش فقط تلخ بود. آن وقت یک حبه قند توی لیوان غرق می‌کردی و تمام. تند و تیز است لامصب. از دهن تا ناف را شب می‌سوزاند, ناف به پایین‌اش را فردا صبح... ولی خوب, فکرش را که می‌کنم, می‌بینم چربی هم با آبِ داغ پایین می‌رود. این زندگی گند و کثافتی که ما داریم جز با تیزاب سلطانی نمی‌شود پایین داد. تیزاب را که نمی‌شود سرکشید. پس لااقل ام‌شب کمی از توپ و تشرهایی که از در و دیوار شنیده‌ام و سر معده‌ام مانده با همین بدهم پایین, فردا صبح هم خدا بزرگ است.

دو هشت‌ام:
...اووو. لعنتی! همیشه از اینِ زندگی کفرم در می‌آید که همه چیزش کِش می‌آید. خیلی چیزها برای‌ات مهم است. اما این کوفتی آن قدر همه چیز را کِش می‌دهد که وقتی هم پاره می‌شود دیگر برای‌ات فرق زیادی ندارد. تازه بعد از چند ماه که همه چیز تمام شد, دردَت می‌گیرد. می‌نشینی و مثل زن مرده‌ها چس ناله می‌کنی. مدام از خودت می‌پرسی چرا؟ آخه چرا؟ تازه یاد آرزوهایی که داشتی می‌افتی که قضیه‌ی کِش از یادت برده بود. خودمان هم مقصریم. از یک چاله‌ی کوچک شروع می‌کنیم و آن قدر انگول‌اش می‌کنیم تا بشود چاه ویل.

سه هشت‌ام:
...اوو. گرم بود. این یخ‌ها هم همه‌اش آب شد. همه‌ی یخ‌ها آب می‌شوند. یادش به خیر با فریده می‌رفتیم کوه. توی برف و سرما, آن قدر بالا می‌رفتیم تا برف تمیز پیدا می‌کردیم. رو به روی هم می‌نشستیم و با قاشق برف و دوشاب می‌خوردیم. الکی می‌گفتم روی این برف‌ها سگ شاشیده. می‌خندید و می‌گفت بذار مزه‌‌ی ما هم شاشِ سگ باشه. بعد تا دو هفته مثل خر سرفه می‌کردیم و به خریت خودمان لعنت می‌فرستادیم. اما تا باز برف می‌بارید, همان آش بود و همان کاسه!... هی!... آن همه برف و یخ هم آب شد, چه برسد به این یکی دو قالب یخِ یخ‌چال پی‌زوری.

چهارهشت‌ام؟پنج هشت‌ام؟؟
این چهارمی بود با پنجمی؟ اگر از بطری بپرسی می‌گوید چهارمی, از من بپرسی می‌گویم چهارمی؟ پنجمی؟؟ ای تف به این حافظه که ما را جلوی یک بطری نیمه خالی سکه‌ی روی یخ می‌کند. سکه؟ سنگ؟؟ تقصیرحافظه‌ی بد بخت هم نیست. تقصیر این شک بی‌پدر مادر است. از وقتی یادم می‌آید مثل کنه چسبیده به من و ول کن نیست. همین شك پدر درآر بود كه باعث شد از بچه‌گی ناخن‌هایم را بجوم. از ترس این كه ناخواسته كسی را چنگ بزنم! دلیل احمقانه‌ای بود ولی خوب، بچه بودم. بزرگ كه شدم ترس‌های بزرگ‌تری هم آمدند. ترس از گم شدن یا گم كردن بعضی آدم‌ها توی دنیای به این شلوغی. آخر سر، همان ترس‌های لعنتی سیگاری‌ام كردند. دلیل احمقانه‌تری بود. ولی خوب، بچه نبودم! ... كجاست این فندك؟

پنج هشت‌ام:
آخرش یاد نگرفتم چه طور می‌شود با دود حلقه داد بیرون. وحید می‌گفت گردالو. عادت كرده بود، توی خیابان هم كه سیگار می‌كشد، مثل ماهی مدام دهان‌اش را باز و بسته ‌كند. كیف می‌كرد حلقه‌ها را از توی هم رد كند. كیف كردن هم شعور می‌خواهد. یكی با حلقه‌ی دود هم كیف می‌كند، یكی هیچ چیز دنیا سركیف‌اش نمی‌آورد. خوب، شعور كیف كردن را ندارد. سر این قضیه اصلن شك ندارم. حالا من هم كیف می‌كنم. از این كه بدون شك به چیزی اعتقاد پیدا كرده‌ام. دهن‌ام را مثل ماهی باز و بسته می‌كنم... وای... حلقه!!... بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و روی گُلِ قالی وا می‌رود... چه كیفی دارد حلقه دادن با دود.

شش‌هشت‌ام:
... لم می‌دهم. دنبال دكمه‌ا‌ی روی لباس‌ام می‌گردم. بی‌فایده است. تنها زیر پوش تن‌ام مانده. كیفور می‌شوم از گرما. پلك‌ها را روی هم می‌گذارم. صدای ضبط ماشین‌های گذری می‌آید. افشین...جمشید...باباكرم... همه شش و هشت! شش و هشت برای آن‌ها بشكن آورده و برای من گرما. به نجوا می‌خوانم:
گر بیدل و بیدست‌ام وز عشق تو پابست‌ام
بس بند که بشکست‌ام آهسته که سرمست‌ام
خجالت می‌كشم از شعر مولانا. چه كنم؟ غیر از این مستی ندانم. بچه كه بودم چرا، بوی خاك مست‌ام می‌كرد. خاك بازی آرامم می‌كرد. دل‌ام می‌خواست چنگ بزنم به خاك و مشت مشت كنارش بزنم تا خاك تازه‌ی آن زیر را بو بكشم. خنك بود. شاید هم كمی نم داشت. درست مثل دست‌های فریده. به همین خاطر اسم فریده را گذاشته بودم توپراك[1] ...


هفت هشت‌ام:
«نوک انگشت را که به تخم چشم فشار بدهی، درخت دو تا می‌شود، پاهای من هم چهارتا می‌شوند. زلزله هم می‌آید. اورهان هم مست می‌کند.» [2]
دوباره حرف‌های تلخ به یادم می‌آیند...همه چیز كِش می‌آید...حسرت روزهای گذشته به جانم می‌افتد...ناخن می‌جوم...حالم از همه چیز به هم می‌خورد...به خودم پوزخند می‌زنم از این همه الكی خوش بودن... همه چیز به هم می‌پیچد... زلزله هم می‌آید! الان است كه آوار خاطرات، روی سرم خراب ‌شود... فرار می‌كنم... لنگ می‌زنم... با پای لنگ هم فرار می‌كنم... به رقاصی می‌ماند دویدن با پای لنگ... پا می‌كوبم.... پا می‌كوبم.... سه گام به جلو، دو گام به عقب... از نفس می‌افتم. تشنه‌ام می‌شود.

هشت هشت‌ام:
...آآآه.


[1] توپراك: خاك (استانبولی)
[2] سمفونی مردگان – عباس معروفی
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.