بچین بساط ُ

آن اوایل همیشه می‌گفت. هربار.«پول دادن و گه خوردن و دیوانه شدن». با یک خدابیامرزی نثار روح پدرش که توی مهمانی‌ها گیلاس گیلاس ِنازنین را می‌ریخت پای درختچه‌ها و گلدان‌ها.«بچین بساط ُ». مثل آیین، رسم. چیزی که تکرارش هم شاید خسته‌ ‌کند آدم را. شاید هم این‌ها همه مال قبل‌اش باشد. وقتی که هنوز تاب نمی‌خوری. همیشه می‌گفتم که هر کاری باید مقدمه-‌هایی داشته باشد. مراسمی. کش دادنی. با چیزهایی دیگر همراه بشود. آن وقت است که فکر می‌کنی، این کاری که می‌کنم خیلی کار مهمی است در دنیا. یعنی یک معنایی دارد که برای خودم دست‌کم خیلی پُر است. می‌فهمی که چه می‌گویم؟ پُر یعنی این‌که هیچ کجایش جای خالی ندارد که بتوانی نقطه‌ای از شک و تردید تویش بگنجانی. پُر است. پُر از همان معنا و همان حس و حال. کجا بودم...ها...بساط چیدن با سر بریدن خیارهای نازک و قلمی شروع می شد. با ادویه‌های رنگارنگی که من دوست‌شان داشتم و قاطی بوی سیر و شنبلیله و پیاز بود. لیموهایی که دل‌شان را پاره می‌کردیم. یک نوای ملایمی هم همیشه چاشنی‌اش بود.« اونی که سردیه، مزه‌اش گرمه اونی هم که گرمیه مزه‌ش سرده. همه چی حساب و کتاب داره». حالا همه چیز فرق کرده. اما برای من که همیشه «مزه‌ی لوطی خاکه». آب هم تویش نمی‌بندم. از این گازدارها که حکمن نه. آن وقت‌ها بعدِ همه‌ی این مقدمه‌ها، وقت‌اش که می‌رسید، قلب‌ام می‌زد. نمی‌دانم چرا دل‌شوره می‌‌گرفتم فطیر. چرایش را ... نمی‌دانم . مَخلص کلام یک جور ترس بود حالا یا از «مودِ بد برداشتن» بود یا که از «تگری» زدن. یا از حرف‌های بی‌ربط پراندنی که بعدش پشیمان‌ات کند. آره به گمانم همان «راستی» که تو می‌گویی. می‌گفت«هرحالی باشی مودِ همون حالُ برمی‌داری. شاد باشی می‌خندی و امان از وقتی غم تو دلت باشه» راست می‌گفت. جلوی اشک‌های زهرماری را نمی‌توانستم بگیرم. آن وقت است که دیگر غرور معنا ندارد. نقاب و پرده خبری نیست. حکایت «تگری» هم که قسمت فیزیکی ماجرا بود. قصه‌ی بی‌تجربه‌گی و جوانی بود. آن وقت‌هایی که هنوز کِیل‌مان را نمی‌دانستیم، از هر پنج شش بار بساط، دو سه بارش همین بود. آن چنان مستراح فرنگی را بغل می‌زدی که انگار معشوق ازلی ابدی را «وصال» «کردی». امان از مکافات صبح فردا. تلخی ِ ترش تهِ حلق و حال خراب روح‌ات. برای همین بود که می‌ترسیدم قبل از این‌که بنشینیم دور مجمعی رویی. ولی تمام‌اش با همان سوزش اول و سیگار روی‌اش دود می‌شود و می‌رود هوا. «حرف بزن». می‌گفت فایده ندارد. پس می‌خوری که چه‌ بشود؟ راحت نشسته بودی قبل‌اش و ساکت بودی دیگر. می‌بینی از همان وقت‌هاست که چانه‌ام گرم می‌شود. خوب بود، چون وقتی حرف می‌زدیم جلوی غلیان روح و احساس را می‌گرفتیم. همان مود برداشتن ِلعنتی، که اگر یک آن غافل بودی دست‌ات را می‌گرفت و می بردت به ناکجا آباد. این‌جا بود، فرق مستی با مستی. توی راندن‌اش. برای همین «بلدِ راه» می‌خواهد. یکی که نگذاردت همه چیز را بپاشی. جلوی عربده‌هایت را بگیرد. باشد ... تو بگو مراد. این‌ها اسم است. اصل همان است. حرف‌ را پیش می‌آوَرْد.«خدا هست» خدا را می‌دید. «روح چی؟». «ته این آسمون کجاست؟». خیلی هم سخت نبود. یعنی سخت هم نمی‌گرفت.همه‌اش هم حرف نبود. گاهی شعری می‌خواندیم، آوازی. خاک می‌شدی. خاکی می‌شدی. اگر لب پیاله‌ات می‌خورد به زیر پیاله‌ی یار، شرط بود. ضربه‌ی سر انگشت‌ات می‌خورد به دستی که آتش سیگار تعارف‌ات کرده، خاک می‌شدی. می‌دانی این‌ها همه توفیر دارد با مزمزه کردن این «لـِــیبل»دارها، آن‌ هم ایستاده توی یک مهمانی «الگانس». می‌فهمی که؟... آن‌جا که رسیدی دیگر آن‌جایی. مراتب دارد دیگر. باید بارت را ببندی و راه بیفتی. به بقیه‌اش کاری نداشته باشی. فلسفه نبافی. دیگر لازم نیست بنشینی و رندی حافظ را با پیاله‌هایت اندازه کنی. فکری بشوی که این کدام مِی است که الست است. و دُرد-ش کجاست. همین اطراف را بگردی می‌بینی. گفتم چانه‌ام گرم می‌شود. حالا بچین بساط ُ. بعدش هم چیزی بگو و حرف بزن مبادا ساکت بمانی.

بَه‌من هشتاد و پنج
نظرات ارسال شده

هیچ نظری تا به حال ارسال نشده است.